<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>(خاطرات مدرسه (مدرسه ام در مالزی! سابق</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/</link>
<description>School Diary: the former MY SCHOOL IN MALAYSIA</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 06:43:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دانشگاه</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>توی این شهری که من هستم دو تا دانشگاه خوب هست به اسم های UBC (University of British Columbia) و (SFU (Simon Fraser University. معمولا خیلی سخته که کسی وارد UBC بشه، ولی SFU نرمش بیش تری نسبت به دانشجویان تازه وارد داره. با دوستم و خواهر دبیرستانی اش نسشته بودیم و داشتیم از مشکلات زندگی (!) سخن می گفتیم. دوست دبیرستانی شروع کرد به غر زدن: ما رو تو مدرسه کشتن که اگه +A نشی این درس رو، UBC رات نمی ده، از اون یکی درس نمره ی کامل نگیری، UBC رات نمی ده و .... گفتم خوب چه عیبی داره، فوقش می ری SFU، چرا این قدر غصه می خوری؟! خواهرش با خنده گفت: &quot;آخه می دونی، مایه ی ننگه اگه کسی بره اون جا!&quot; گفتم چه طور؟ گفت آخه بچه ها می گن: SFU = Students who have Failed UBC! با کلی خنده رو کرده به دوست دبیرستانی گفتم: &quot;مادر جان شما درستو بخون!&quot; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی محض اطلاع عزیزانی که فکر می کنن دانشگاه های خارح الکیه، بگم که هیچم این طور نیست، پوست آدم کنده می شه - البته اگه به یک دانشگاه درست و حسابی تشریف ببرین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 06:43:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب یلدا و لهجه</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>شب یلدا (شب چلّه) تون مبارک! امیدوارم که شب خوبی براتون بوده باشه و مثل من با بد خلقی مهمونی هاتون رو سپری نکرده باشین. می پرسین چی شده؟ خب...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب تو مهمونی شب یلدا، یه خانم ایرانی به من می گفت تو لهجه داری! با تعجب گفتم &quot;لهجه دارم؟!&quot;. گفت آره عزیزم. همه ی بچه هایی که خارج بزرگ می شن یا در نوجوانی می رن خارج، با لهجه ی انگلیسی فارسی حرف می زنن و لهجه شون برمی گرده! دیگه چیزی نگفتم ولی اصلا چنین حرفی رو نمی پذیرم! شاید لهجه ی تهرانی نداشته باشم، ولی بهم بر می خوره یکی بهم بگه با لهجه ی انگلیسی فارسی حرف می زنی. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 02:39:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان ترم اول</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>
و بدین سان ترم یک ما در این دانشگاه به پایان رسید! هــــورا... &lt;img src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=&quot;18&quot; /&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(نفهمیدیم چه طور شروع شد، چه طور گذشت و چه طور پایان یافت! &lt;img src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; height=&quot;18&quot; /&gt; )&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 03:22:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>فقط 2 امتحان دیگه... مینا، طاقت بیار! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم روزنامه می خواد؛ روزنامه های اون خانمه سودوکو داشت! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 06:25:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Dec. 6th, 1989 Memorial</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=left&gt;December 6th, 1989, a young man entered a classroom full of engineering students at the University of Montreal&apos;s Ecole Polytechnique. Ordering the women to move to one side of the room and the men to leave, he shouted to the women. &quot;You&apos;re all a bunch of feminists, and I hate feminists.&quot; He then opened fire. Six of the women in the room were shot dead. The gunman continued his rampage throughout the building, killing a total of 14 women. He also injured 14 more people, mostly women, before using the gun to kill himself.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;15 آذر 1368، آقای جوانی وارد کلاس دانشجویان رشته ی مهندسی در دانشگاه مونترآل می شود و ضمن دستور دادن به دانشجویان خانم که به یک طرف کلاس بروند، از آقایان می خواهد که از کلاس خارج شوند. سپس فریاد می زند: &quot;شما همه یک مشت فمینیست هستید و من از فمینیست ها متنفرم.&quot; او سپس شروع به تیر اندازی می کند. شش نفر از خانم ها جا به جا از بین می روند. این آقا به تیر اندازی خود در کل ساختمان ادامه می دهد و در مجموع 14 خانم را می کشد و 14 نفر دیگر (بیش تر خانم) نیز مجروح می شوند. سپس با استفاده از تفنگش، اقدام به خودکشی کرده، خود را نیز از بین می برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-- بله! خلاصه این که خانم های مهندس، مواظب خودتون باشین...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ضمن: روز دانشجو هم مبارک، مخصوصا به سحر خانم! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 04:32:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزنامه</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>
امروز صبح که از اتوبوس پیاده شدم، طبق معمول دست دراز کردم که روزنامه ی صبحم رو بگیرم؛ اما اون خانمی که همیشه روزنامه پخش می کرد اون جا نبود، در حقیقت هیچ کسی اون جا نبود. یک دفعه چیزی تو دلم فرو ریخت: نکنه که اون خانمه دیگه نیاد؟ تو راه کلاس همه اش دلم می خواست تو دستم یه چیزی داشته باشم.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونستم توی این چند وقت این قدر به روزنامه هاش عادت کردم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 16:09:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!سه ماه کجا، 6 سال کجا؟</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>جالبه، وقتی که توی مالزی بودم، هر کسی (ایرانی) ازم می شنید که دانش آموز پیش دانشگاهی ام تعجب می کرد و می گفت خیلی باشی دوم دبیرستانی! حالا این جا - با این که همه اش ۳ ماه از اومدنم گذشته - تا الآن چند نفر ایرانی ازم پرسیدن که چی می خونم. جواب دادم دانش جوی سال یک مهندسی هستم. پرسیدن خب چه مهندسی ای؟ جواب دادم که دانشجو، رشته ی مهندسی مورد علاقه اش رو تو این دانشگاه در سال دوم انتخاب می کنه. باز اون ها پرسیدن و من گفتم، ... ، تا رسیدیم به این نکته که اون ها همه دانش جوهای فوق یا دکتری بودن و بنده رو دانشجوی سال اول فوق لیسانس به حساب آوردن! من که همون آدمم و همون لباس ها و همون قیافه ای رو دارم که ۳ ماه پیش داشتم، فقط این که چه طور تو این مدت کوتاه، ۶ سال بزرگ شدم هنوز برام قابل هضم نیست! </description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 08:10:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استفاده از مباحث علمی برای رسیدن به خواسته ی خود</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>چند وقت پیش با دوستم که سال آخر رشته ی مکانیک هست داشتیم در فضای آزاد (محیط سرد پاییزی دانشگاه) از مباحث علمی صحبت می کردیم که صحبت به iPhone کشیده شد و این که این وسیله چه طور کار می کنه. دوستم گفت که این وسیله برای تشخیص دستور کاربر، گرمای دستش رو حس می کنه و اون رو اجرا می کنه. بعد گوشی موبایلش رو در آورد و صفحه اش رو لمس کرد. گوشی بلافاصله به کار افتاد. بعد با گوشه ی بلوزش گوشی رو لمس کرد. این بار گوشی پس از ۲-۳ ثانیه جواب داد. از اون جایی که ما در فضای آزاد بودیم و انگشتان دستان من کاملا یخ زده بودن (و خدا خدا می کردم که بریم توی سالن)، شروع کردم به لمس کردن موبایلش. گوشی هیچ گونه عکس العملی نشون نداد، حتی بعد از ۲-۳ ثانیه. نه خیر! یک دقیقه هم فایده نداشت! دوستم که از حال من خبر نداشت و از تعجب کم کم داشت روی سرش شاخ سبز می شد (!) گفت تو داری چی کار می کنی؟! گفتم اگه دستم رو لمس کنی متوجه می شی. نمی دونین بیچاره چه حالی شد وقتی دید من این قدر سردمه و سریع رفتیم توی سالن! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 21:35:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!سال نو مینایی</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>
سال نو 0018 مینایی مبارک! &lt;img src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=&quot;18&quot; /&gt; 
</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 03:59:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>CLASS</title>
<link>http://iranmyschool.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>دیروز (شنبه ۲۴ اکتبر) در دانشگاه ما برنامه ای بود به اسم CLASS. کلاس (CLASS) مخفف Conference for Learning and Academic Student Success (کنفرانس آموزش و موفقیت در تحصیل دانشجویان) هست. این برنامه که از ۱۰ صبح تا ۶ بعد از ظهر ادامه داشت، شامل سخنرانی هایی بسیار متنوع و آموزنده، در مورد نحوه ی درس خواندن و چه درسی خواندن و ... برای دانش جویان بود. اکثرا دانش جویان سال آخر و یا فارغ التحصیلان سال های قبل ایراد سخن می کردند. ثبت نام در این برنامه از ۵ اکتبر شروع شد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۹:۳۰ تا ۱۰ صبح در یکی از کتاب خانه های دانشگاه (قدیمی ترین ساختمان دانشگاه - Irving K Barber Learning Center) ثبت نام مجدد برای گرفتن کارت ورود، فهرست کارهای امروز، خودکار و یک شماره ی قرعه کشی بود. ۱۰ تا ۱۱، غرفه ها و گروه ها (clubs) نمایشگاه داشتن و برای علاقه مندان کارشون رو توضیح می دادن. صبحانه ی سبکی هم در این حین صرف شد. سپس در یکی از بزرگ ترین سالن های دانشگاه (Hebb Theatre) معاون رئیس علمی (Vice President Academic) و یکی از مدیران تجارت (Business Manager) در مورد چه طور موفق شدن سخنرانی کردن و چند تا نصیحت دادن. ۱۱:۴۰ تا ۱۲:۳۰ اولین workshop برگزار شد که من در &quot;چه طور یادداشت برداریم؟&quot; (Effect Note Taking) شرکت کردم. به ما گفتن که چه طور در کلاس وقتی استاد تند تند جلو می رود یادداشت برداریم و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱:۳۰ دانش آموزان دانشکده های مختلف رو به گروه های  ۴ - ۵ نفره تقسیم کرده بودن و هر گروه با یک دانش جوی سال آخر سر یک میز می نشستیم و همراه با ناهار در مورد این که چه کارهایی می تونیم بکنیم و باید انجام بدیم با آن دانش جو صحبت می کردیم. اسم این قسمت از برنامه Mentorship Lunch بود و من در Mentor Group: E7 بودم. ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ دومین workshop بود که من این دفعه در Time Management شرکت کردم و تنها چیز مفیدی که در این جا پیدا کردم این بود که &quot;خواب&quot; وقت تلف کردن نیست!! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲:۳۰ تا ۳:۳۰ Subject Seminar بود که سمیناری که من باید توش شرکت می کردم Engineering بود. به ما گفتن که گروهی درس خوندن تاثیر بیش تری در یاد گیری داره و بعد برای این که بهمون ثابت بشه،  یک مساله دادن که مثلا یک طوفان پیش بینی شده که در ۵ روز آتی به یک روستا می رسه، راه حل بدین که چه طور تعداد مجروحین رو کم کنیم و همچنین هزینه و وقت کمک رسانی رو. بعد ازمون خواستن که خودمون اول حلش کنیم. هر کسی به چند تا نتیجه رسید. بعد خواستن که تو گروه های ۶ نفری نظراتمون رو با هم در میان بذاریم و نتیجه اش این بود که مثلا ۲-۳ تا نظرِ یک شخص، به ۱۰ نظر خیلی خوب و مفید تبدیل شد! بعدم بهمون گفتن که تو رو خدا درس بخونین که فقط ۶ هفته تا امتحان های آخر ترم مونده! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot; height=18&gt; در پایان هم فقط به بعضی از دانش جوها یک کارت آبی رنگ دادن که اجازه ی ورود به آخرین قسمت برنامه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳:۴۵ تا ۴:۴۵ پنج تا از فارغ التحصیلان جوان (Young Alumni) برامون در مورد موفقیت هاشون سخنرانی کردن و هر کدوم چند نصیحت کوچک دادن. ۵ تا ۶ هم که فقط برای بعضی از دانش جوها (کارت آبی دارها) بود، شامی سبک با همین فارغ التحصیلان جوان بود. در این جا برنامه به پایان رسید و ما اومدین خونه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:23:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranmyschool&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>iranmyschool</dc:creator>
<guid>http://iranmyschool.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
