سر کلاس دین و زندگی نشسته بودیم و اولین جلسه ی ما با خانم مجدّد بود. ایشون لیست کلاس رو به من دادن و گفتن که اسامی بچه ها رو بنویسم. طبق معمولِ اولین جلسات، بعد از بیان آرزو ها و برنامه ها برای طول سال، درس را شروع کردیم. خانم با لحنی جدی گفتن: « عزیزی بخونه. » من هم به عنوان نماینده ی کلاس برگشتم و گفتم که : « ما عزیزی تو کلاس نداریم خانم. » یه دفعه همه ی بچه ها و معلم شروع کردن به خندیدن. خانم با نیشخند گفتن: « منظورم عزیزی، دوستی، دانش آموزی بود؛ حالا عزیزی بخونه! » و بنده هم با سوتی زیبایم چیزی به روی مبارک خود نیاورده، مشغول خواندن شدم!
**
امروز روز چهارم مدرسه بود. با وجود این که کسی فکر نمی کرد به این زودی مدرسه سر و سامان گیرد؛ بالاخره دبیر زبان هم، از ایران رسید. در چهارمین روز، تمام دبیر ها حاضر شدند و بیش ترشان توانسته اند صفحاتی را تدریس کنند.
به دست اندرکاران مدرسه تبریک می گویم و موفقیت بیش از پیش برایشان آرزومندم.
حال باید دید کیفیت تدریس چگونه خواهد بود.
**
برای سومین سال متوالی، مسئول کتاب خانه شدم! امیدوارم وضع کتاب خانه امسال مانند سال های پیش نباشد ( آخر این مسئولیت به دلیل عدم همکاری هیچ وقت دوام نمی آورد و تقریبا بیش تر موقع ها در اون جا بسته می موند ). در این دو سال خود داوطلب بوده ام، اما امسال خودشون پیشنهاد دادند. پس از همین جا از تمامی دانش آموزان، دبیران، ناظمان و ... تقاضا می کنم همکاری کنند.
**
امسال با وجود دو معاون، فعلا کارشان بسیار عالی است. به هر مشکلی، چیزی گوش می کنند و فورا آن را رفع می کنند. مثلا وایت برد کلاس ما از سال پیش مشکل داشت، طوری که کثیفی و خراش ها تو جونش رفته و با الکل و بنزین هم تمیز نمی شد. فردای روزی که به مسئولان اطلاع دادم، با تابلوی سفید و تمیزی بر روی دو صندلی مواجه شدیم و فردای آن روز، تخته را میخ زده به دیوار دیدیم. دستشان درد نکند.
**

