دیروز برای کاری به دفتر مدرسه که رسیدم، متوجه شدم آقای سلیمانی - ناظم مدرسه- پریشان حالند و به قول معروف دور خودشان می چرخند! تا آن جایی که فهمیدم، قبل از رسیدن من، ایشان نماز ظهرشان را خوانده بودند؛ پس حدس زدم که احتمالا چیزی را هنگام گرفتن وضو، درآورده اند و اکنون به دنبالش هستند و آن می تواند ساعت، جوراب یا چیزی مانند این ها باشد. پرسیدم: « سلام آقا، خوب هستین؟! »
با بی حواسی جواب دادند: « نه! »
- « احیانا چیزی گم کردین؟! »
- « آره! »
مکالمه کم کم طنزآمیز می شد و مرا به کنجکاوی بیش تر وا می داشت؛ ادامه دادم: « می تونم بپرسم چی؟ »
با بی حوصلگی جواب دادند: « جوراب هام خانم، جوراب هام!»
- « تو دست شویی جا نذاشتین؟»
با اشاره به ظرف شویی ( آبدار خانه) جواب دادند: « این جا وضو گرفتم.»
- « خب پس...! تو جیب هاتونو گشتین؟!»
آقای سلیمانی چند لحظه من را نگاه کردند و انگار چیزی را به یاد آورند؛ اخمی کردند و دستشان را در جیب فرو بردند و...! بله؛ یک لنگه جوراب از جیب بیرون آمد! گفتم: « آقا اون یکی جیبتون رو هم بگردین شاید لنگه ی دیگه هم پیدا بشه!» ولی گشتن ثمری نداشت!
ناگهان چشمم به کمد ( فایل) آقای سلیمانی افتاد و به یاد آوردم که ایشان زیاد با آن فایل سر و کار دارند و ممکن است حین کار، جوراب را آن جا، گذاشته باشند. گفتم: « آقا تو فایل نیست؟ »
آقای سلیمانی به سمت فایل خیز برداشتند و بعد از صرف اندکی وقت، لنگه ی دوم جورابشان را در همان جا یافتند!
در حالی که جوراب هایشان را می پوشیدند گفتند: « کاری داشتی؟! »
گفتم: « فکر کنم اومده بودم جوراب هاتون رو پیدا کنم! » و در حالی که نگاه حیرت زده ی آقای سلیمانی را پشت سر خود احساس می کردم، به سرعت از دفتر خارج شدم!
و حالا نکته ی اخلاقی: دانش آموزان عزیز! این قدر به آقای سلیمانی زحمت ندهید تا ایشان، وقتی هم برای پیدا کردن جوراب هایشان داشته باشند!
