تبليغاتX
!مدرسه ام در مالزی - تولد دبیر ریاضی

۴ روز پیش، ۱۸/۱۱/۸۵ بود و تولد آقای اشرفی، دبیر ریاضی...

ما بچه های کلاس دوم دبیرستان تصمیم گرفتیم برای این که خوشحالشون کنیم و بهشون بگیم که خیلی دوستشون داریم، براشون یه تولد حسابی بگیریم. این در حالی بود که هیچ کلاس دیگه ای از ماجرای تولد خبری نداشت!

خلاصه از یه هفته پیش هر کدوم دختر و پسر رو هم پول گذاشتیم تا براشون کیک بخریم و تدارک یک جشن غافلگیر کننده رو ببینیم.

عرضم به حضورتون که صبر کردیم و صبر کردیم تا بالاخره روز موعود فرا رسید!

اوه! اون روز نمی تونستیم خودمونو از هیجان نگه داریم! حالا از شانس قشنگ ما دقیقا زنگ آخر با آقای اشرفی کلاس داشتیم!

خلاصه، زنگ تفریح آخر یعنی 15 دقیقه مونده به تولد شروع کردیم به بادکنک باد کردن و تزئین کلاس و تخته!

زنگ خورد!

حالا دیگه همه چیز آماده شده بود و قلب ها مثل گنجشک تند می تپید!

از یه طرف هول برمون داشته بود که نکُنه کلاسای دیگه هم، چنین برنامه ای داشتن و مثل خود ما از همه مخفی کردن؟!

از طرف دیگه می ترسیدیم وقتی که آقای اشرفی وارد می شن و وضع کلاس رو اون جوری می بینن، عصبانی بشن و همه رو دعوا کنن! سر همین قضیه، توی  زنگ تفریح که داشتیم کلاس رو تزئین می کردیم، یه طرحی ریختیم که از این قرار بود: (ما دخترا نقشه رو طراحی کردیم و پسرا تمرین کردن!)

گفتیم که بر فرض آقای اشرفی با عصبانیت وارد کلاس می شن و سر همه فریاد می کشن، (عرفان در نقش آقای اشرفی!)، بعد علی می آد می گه:

- ببخشید جناب آقای اشرفی، ولی شما باید بدونین که ما براتون خیلی زحمت کشیدیم و لطفا به جای عصبانیت با ما همراه بشید!

بعد با خودمون گفتیم که یا آقای اشرفی راضی می شن و یا بدتر سر علی داد می کشن و ...:

عرفان ( آقای اشرفی): تو خجالت نمی کشی؟! زود برو بیرون!

و بعد، این جا ما دخترا وارد عمل می شدیم و کلی خواهش و تمنا می کردیم...!

و البته بیش تر از این جا هم فکر نکردیم و گفتیم اگه قضیه خیلی جدی بشه دیگه این جاها تموم می شه!

بگذریم!

دست گیره ی در چرخید، دیگه وقتش بود!

همه مون یک شیپور تو دهن و یک فشفشه در دست، منتظر...! آقا اومد و........

ب ب ب و و و ق ق ق!

آقای اشرفی از تعجب شاخ درآورده بودن!

خیلی تشکر کردن! کیک خوردیم و عکس گرفتیم و خاطره تعریف کردیم، تا وقتی که زنگ خورد و رفتیم خونه!

خیلی خوش گذشت ولی جای خانم شریعتمدار، همسر آقای اشرفی دبیر فیزیک خیلی خالی بود! چون اون روز، روز کارشون نبود!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 6:50 PM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar