تبليغاتX
!مدرسه ام در مالزی - !اتفاقی جالب در دفتر مدرسه

اگر در مدرسه ای تحصیل کنید که شاگردانش از پیش دبستانی تا پیش دانشگاهی باشند؛ هر روز باید منتظر اتفاقات جدید و جالبی باشید و بگویید خدا صبرتان دهد آقای مدیر و ناظم!

 

چند روز پیش برای انجام کار مهمی به دفتر مدرسه رفته بودم.

دفتر خیلی شلوغ بود. ارباب رجوع و چند دانش آموز بالای سر آقای ناظم، تمام هوش و حواسشان را پرت کرده بودند؛ آقای مدیر با من و چند معلم به طور هم زمان مشغول صحبت بودند و چند معلم دیگر نیز با هم بحث می کردند و خلاصه واقعا جای تعجب بود که آیا این جا دفتر است یا سالن اجتماعات؟!

در همین حین که همه مشغول بودند، یک دفعه متوجه شدم 2 پسربچه ی مقطع پیش دبستانی جلوی دفتر با هم بگو مگو می کنند تا این که یکیشان داد زد و با همان لحن بچه گانه اش با مقادیر بسیاری تپق ( ! )، اسم ناظم را صدا زد و با اعتماد به نفس وارد شد. آن یکی هم بعد از اندکی تأمل داخل آمد. ولی هیچ کس به آن دو توجه چندانی نشان نداد!

اولی برای بار دوم، اما این بار با صدایی بسیار بلند آقای ناظم را صدا کرد. آقای ناظم هم که اسمشان را با آن فریاد شنیده بودند؛ نیم متر از روی صندلیشان به هوا پریدند و گفتند: «جانم پسرم؟ چی شده؟!»

پسر اول در حالی که زیر نگاه آن همه چشم خود را نباخته بود، دوباره با صدای رسا گفت: « آقا ی ... ، یه سوال دارم!»

آقا با تعجب گفتند: « بفرما!»

پسر گفت: « آقا ی ... ، شیر قوی تره یا پلنگ؟؟!!!»

و همان ثانیه، دفتر در سکوت مطلق فرو رفت - چون همه از این مراجعه کننده ی کوچک بهت زده بودند! -

 

آقای ناظم که همیشه با شعر ها و روایات و آیات قرآنی جواب دانش آموزان را می دهند، با ناامیدی به تک تک افراد حاضر نگریستند - زیرا در وصف این حال چیزی نیافته بودند! - و بعد از چند لحظه سکوت بالاخره گفتنذ: « شیر! حالا دیگه برو پسرم!»

پسر اولی با خوشحالی رو کرد به دوستش و گفت: « دیدی گفتم شیر قوی تره!» و به همراه او خارج شد.

و این بار صدای خنده فضای دفتر را پر کرد... 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 1:45 AM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar