تبليغاتX
(خاطرات مدرسه (مدرسه ام در مالزی! سابق - مطالب علمی
همه خارجیها زیبایی آنجلینا جولی، شهرت کریستیانو رونالدو و دانش استیفن هاوکینگ را ندارند. بیشتر خارجیها آدمهای معمولی هستند درست مثل من و شما.
-  هر سفیدپوستی که موهای بلوند و چشمهای روشن دارد لزوما خوشگل نیست. حتی ممکن است خیلی هم داغون نشان باشد.
-  در خارج بی بند و باری جنسی وجود ندارد. اینها همه اش ساخته پرداخته ذهن بیمار .... است.
- خارجیها هم غیرتی می شوند.
- خارجیها هم به بچه هایشان گیر می دهند که لباس اینجوری نپوش یا قیافه ات را اینطوری درست نکن.
- در خارج هم آدم پولدار و فقیر پیدا می شود. همه خارجیها لزوما بچه مایه نیستند.
- دکتر و مهندسهای خارجی شاخ و دم ندارند. مهندسهای خارجی هم از نظر دانش فنی چیزی شببیه خودمان هستند. فقط بعضیهاشان سفید و بور هستند و ما فکر می کنیم از ما بهترند و بعضیهاشان هندی و دارای پوست تیره هستند و ما آنها را آدم حساب نمی کنیم.
- در خارج هم ازدواج می کنند و خیلی هم تعهد اخلاقی دارند. بر خلاف تبلیغات ما و این چرندیاتی که در فیلمهای هالیوودی نشان می دهند خارج اینجوری نیست که هر شب با یک آدم جدید بخوابند. به هرحال کافر همه را به کیش خود پندارد.
- دوست دختر یا دوست پسر در واقع همان همسر است. منتها در داخل مردم به همسرشان خیانت می کنند و آن را نشانه زرنگی می دانند ولی خارجیها از این کارها نمی کنند و ادعای زرنگی هم ندارند.
- همه ایرانیهایی که در خارج هستند آدم حسابی نیستند. خارج پر است از قاسم گلی، بدری تپله، حمید شب خیز، حجی جون و...
- در خارج هم مردم مثل داخل سر کار میروند.
- در خارج خانمها کار کردن را یک نیاز می دانند نه یک تفریح.
- در خارج هم مردم پیر می شوند و میمیرند. این حرفها که خواننده های لوس آنجلسی بهشان خوش می گذرد و پیر نمیشوند یک دروغ است.
- در خارج همه پستهای مهم دست ایرانیها نیست و دانشمندان ناسا هم همگی ایرانی نیستند. بیخودی اغراق نکنیم.
- داشتن دوست خارجی یا ازدواج با یک خارجی افتخاری دست نیافتنی نیست. خارجیها هم مثل ما آدمهای معمولی هستند.
- کسی که در سن 30 سالگی از ایران خارج می شود زبان فارسی هیچوقت یادش نمیرود. اون هم بعد از 6 ماه. اگر از این اداها درآورد که فارسی یادم رفته بهش بخندید تا بفهمد که کار زشتی می کند و رفتارش را اصلاح کند.
- خارجیها بی شعور یا کم عقل نیستند. اینطوری نیست که از داخل بروند خارج و به راحتی سر خارجیها را کلاه بگذارند. اینها همه اش توهم است.
- همه خارجها سرد نیست. خارج گرم هم داریم.
-لازم نیست هر موقع که با دوستتان در خارج صحبت می کنید بپرسید اونجا ساعت چنده. فقط کافیست یک بار در گوگل سرچ کنید: خارج+تایم زون
- دوست شما در خارج با فیبر نوری به بورس اوراق بهادار یا مراکزاطلاعات قیمت وصل نیست. سوالاتی مانند "اونجا گوشی فلان مدل چنده" ؟ "اونجا کامپیوتر چنده"؟ "اونجا سانتافه 2007 سفید یخچالی تمیز چنده"؟ قاعدتا جوابهای چرتی به همراه خواهد داشت.
- برای پیدا کردن اطلاعات مربوط به نحوه پذیرش یک رشته خاص در یک دانشگاه خاص خارجی به سایت اینترنتی آن دانشگاه مراجعه کنید. لازم نیست از دوستتان در خارج بپرسید. دوست شما هم در خارج باید دقیقا برود اینترنت و سایت دانشگاه را چک کند.
– دانسیته جواد (تعداد جواد بر کیلومتر مربع) در خارج بعضا بیشتر از دانسیته جواد در داخل است. همه ایرانیهایی که در خارج زندگی می کنند در حد ... باکلاس نیستند.
- این که دوستتان در خارج درس خوانده یا در خارج کار می کند به تنهایی به معنی دانش بالای او نیست.
- همه ایرانیهایی که در خارج کار می کنند لزوما مرتبه اجتماعی یکسان ندارند. اگر مثلا همسایه تان گفت که پسرم در مرکز مطالعات صلح خاورمیانه در واشنگتن تحلیلگر ارشد علوم سیاسی است و با نوام چامسکی و فرید زکریا فالوده میخورد تندی نپر وسط حرفش که بگی پسر عمه ات درژاپن راننده غلطک آسفالت است یا در تایلند مسافرپران است. این دو تا در یک سطحه؟خودت چی فکر می کنی واقعا؟
- یارو 6 ماه رفته بنگلور یا حیدرآباد زندگی کرده میاد جلو فک و فامیلش از خوبیهای خارج میگه و اینکه خاک تو سرتون که داخل زندگی می کنید وجالبه که فامیلهاش هم، احساس افسردگی بهشون دست میده که داخل هستند. اصلا بنگلور نه و هونولولو، خوب حالا که چی؟ میگی تمام 70 میلیون جمعیت ایران بروند خارج زندگی کنند؟ قبل از اینکه حرف بزنی یک کمی فکر کن اصلا هم راه دوری نمیره-- 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ساعت 3:4 PM | لینک ثابت |
یکی از دوستان خوبم کتابی منتشر کرده در رابطه با تحصیل ایرانیان در مالزی. می تونین کتاب رو به صورت رایگان از اینترنت دانلود کنید (وب سایت زیر) و یا مبلغی به موسسه ی محک خیرات کنید.

http://kaghazeakhbar.com/article/4695

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 7:56 PM | لینک ثابت |

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد در برگه ی امتحان:

به جای مقدمه
این جفنگیات مرسوم که در برگهی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده وهم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار خود در این زمینه میپردازم:

«ادامه ی مطلب را بخوانید...»


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه ششم فروردین 1390 ساعت 1:22 PM | لینک ثابت |

weird is when you've completely forgot about someone and just out of the blue they show up at your doorstep..

but you know what? weird is good and i would like to have more of it stepping towards me

.

.

.

:)

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه هفتم اسفند 1389 ساعت 3:14 PM | لینک ثابت |
دیروز همه ی کُمدم رو ریخته بودم پایین و داشتم بعدِ یک سال وسایلم رو مرتب می کردم (!) که بین یه عالمه کاغذ و جزوه یک یادداشت از کلاس سوم راهنمایی پیدا کردم!! معلوم نیست واسه چی این همه راه از ایران رفته مالزی و از مالزی اومده این جا! برین ادامه ی مطلب بخندین!

(نکته ی جالب اینه که "انشا" رو "انشاء" می نوشتم اون موقع ها!)


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیستم تیر 1389 ساعت 8:56 AM | لینک ثابت |
جشن تیرگان در تیر روز از تیرماه برابر با ۱۰ تیر در گاهشمار خورشیدی (برابر با ۱۳ تیر ماه گاهشمار زرتشتیان ایران باستان) برگزار می‌شود. این جشن درگرامی داشت تیشتر (ستارهٔ باران آور در فرهنگ ایرانی) است و بنا به سنت در روز تیر (روز سیزدهم) از ماه تیر انجام می‌پذیرد. در تواریخ سنتی تیرگان روز کمان‌کشیدن آرش کمانگیر و پرتاب تیر از فراز البرز است. همچنین جشن تیرگان به روایت ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه، روز بزرگداشت مقام نویسندگان در ایران باستان بوده‌است. (آثارالباقیه، فصل نهم، بخش عید تیرگان).

آب پاشی 
این جشن در کنار آب ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده‌است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده‌است.

ابوریحان بیرونی و گردیزی در «زین الاخبار» ناپدید شدن یکی از جاودانان ایرانی یعنی «کیخسرو» را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه‌ ای دانسته‌ اند.

جشن تیرگان بجز این روز در نخستین تیر روز از سال یعنی سیزدهم فروردین (سیزده‌ بدر) و سیزدهم مهرماه (قالیشویان اردهال) نیز برگزار می شود.

ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین هایی برگزار می کنند که برگرفته و در ادامه  جشن تیرگان است. در برخی مناطق مانند فراهان صد ها سال است این جشن به شکل با شکوه در اول تیر برگزار میشود

فال کوزه 
یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد. روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه‌ ای را برمی‌ گزینند و کوزه سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می‌ دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه آن می ‌اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق  سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می ‌اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه کسانی که در دوله جسمی انداخته ‌اند و نیت و آرزویی داشتنه‌ اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده‌است.


دستبند تیر و باد 
در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از ۷ ریسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده‌است به دست می بندند و در باد روز از تیرماه (۹ روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می سپارند تا آرزوها و خواسته‌ هایشان را به عنوان پیام‌ رسان به همراه ببرد. این کار با خواندن شعر زیر انجام می شود: تیـر برو باد بیا غـم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خـوشه مرواری بیا

باورهای مردمی 
در باورهای مردم، درباره  جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا تیشتر می باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است: در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه به چهره  جوانی پانزده ساله در می آید و در ده روز دوم به چهره گاوی با شاخ های زرین و در ده روز سوم به چهره  اسبی سپید و زیبا با گوش های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روب رو می شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می گردد و آب ها می توانند بدون مانعی به مزرعه‌ ها و چراگاه ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی خواستند به این سو و آن سو راند، و باران های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

روایت دیگر نیز درباره  آرش کمانگیر اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان است و اینکه میان ایران و توران سال­ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان «افراسیاب» و «منوچهر»، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می دهد. سپاه ایران در مازندران به تنگنا می افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می­پذیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ ترین کماندار بود و به نیروی بی مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته‌است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد. او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی ای در وجودم نیست، ولی می دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی جان بر زمین افتاد (درود بر روان پاک آرش و روان های پاک همه ی سربازان ایرانی). هرمز، خدای بزرگ، به فرشته ی باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه ی درخت گردویی که بزرگ تر از آن در گیتی نبود؛ نشست.

آنجا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن گرفتند

تیرگان بر تمام ایرانیان خجسته باد

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه یازدهم تیر 1389 ساعت 10:21 PM | لینک ثابت |
بعد از تموم شدن سال اولم تو دانشگاه، تصمیم گرفتم که از وقت تابستونم با گرفتن یک درس عمومی (به صورت جهشی) استفاده ی مفید کنم. وقت تصمیم گیری، به لیست درس های عمومی پیشنهادی برای رشته ی مهندسی نگاه می کردم که چشمم افتاد به درس "فلسفه ی 435الف" (Philosophy 435A). این جا کد درس ها شاخص اینه که اون درس در چه سالی و برای چه "گروه سنی (!)" تدریس می شه. با خودم گفتم اگه این درس رو بردارم، می تونم با همکلاس شدن با دانشجویان سال آخری متوجه بشم که خودم 3-4 سال دیگه چه "بلایی" سرم می آد! این جور بود که با مشاوره با مشاورم این درس رو برداشتم. البته با هر کسی که مشورت کردم گفتن "بابا دست بردار، تو و چه به برداشتن درس سال چهارم؟!" خلاصه، روز اول سر کلاس، همه اش انتظار داشتم که حرف های قلمبه سلمبه ای رو بشنوم که به گوشم هم نخورده، اما جالب بود که تک تک بحث ها و حرف هاشون رو می فهمیدم. کم کم احساس می کردم که خیلی فرقی بین درس های سال اول و چهارم نیست تا این که بعد از چند جلسه بهم ثابت شد که فرضم اشتباه است. درسته که خیلی فرقی تو مفهوم درس ها نبود اما دانشجو ها فرق داشتن. استاد فرق داشت! توی کلاس های ما، اولا که جمعیت 200 به بالا (ماشاالله!)، دوم این که همه اش پچ پچ، سوم صدای استاد که پشت میکروفن داد می زنه تا درس رو توضیح بده. اما این جا، جمعیت 60 نفر. استاد آروم و متین، بدون میکروفن ار دانشجوها دعوت به بحث و گفتگو می کنه و سعی می کنه اسم دانشجو ها رو یاد بگیره. بدون اجازه ی استاد کسی جیک هم نمی زنه و وقتی هم که اجازه داده می شه، حرف نیست بلکه دُرّ و گوهرِ که از دهان این دانشجوها می باره! فهم و شعور در حدّ فضا بالاست!! واقعا آدم وارد دانشگاه می شه چه طوریه و وقتی خارج می شه چه طور! من فکر کنم باید اسم دانشگاه رو می گذاشتن "مدرسه ی راهنمایی"، چون نوجوون های دبیرستانی رو به آدم های منطقی و بالغ مبدل می کنه.

حالا یک فرق اساسی دیگه هم بین درس های سال اول و چهارم هست! توی امتحانات پایان ترم برای درس های سال اول، اگه شما نیاز اضطراری به "دست به آب (!)" پیدا کردی، دستت رو بلند می کنی، هزار تا توضیح و توجیه ارائه می دی، 10 - 20 بار چک می شی و بعد یک نفر از مراقبین شما رو تا دستشویی همراهی می کنه و بعد دوباره شما رو به سالن برمی گردونه. اما تو امتحانات سال چهارم، شما خودت مختاری؛ هر موقع که خواستی بلند می شی می ری بیرون، حالا خواستی می ری دست شویی، نخواستی می ری هوا می خوری به ذهنت استراحت می دی!

واقعا گرفتن این درس تجربه ی خیلی جالبی بود؛ به شما هم پیشنهاد می کنم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ساعت 8:15 PM | لینک ثابت |

با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند. خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم.

حال شما را با موسسه خیریه‌ای آشنا می‌کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است:

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي و غيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آنان آغاز نمود.

از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت‌هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روش‌هاي علمي و تخصصي در مراقبت‌هاي ويژه از بيماران و خانواده‌هاي آنان در کنار پيشرفت‌هاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.

موضوع فعاليت مؤسسه محک، انجام امور خيريه در زمينه‌هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي‌باشد.

محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي‌ترين شعار محک يعني ”ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد” بر آن تصريح شده است.

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده و امکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.

خوب کسانی که از نظر مالی می‌توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:

www.mahak-charity.Org

و حالا کسانی که نمی‌توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می‌توانند انجام بدهند:

همون طور که می‌دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند.

اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط  بتوانید میل بزنید بعضی‌ها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند. مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست. اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره‌ای از ایمیل‌ها به وجود می‌آید که باعث می‌شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند.

راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند.

در آخر این صفحه نمایشگری از بازدید این صفحه گذاشته شده است که به شما می‌تواند کمک کند که چقدر این صفحه دیده شده است همه ما امیدوار هستیم بازدید عدد این نمایشگر از میلیون‌ها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن به هموطنان خود حرف اول را می‌زنند.

از شما ممنون هستیم که با نیت فقط خالصانه این کار را انجام می‌دهید آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز

--

پایان!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 ساعت 7:28 PM | لینک ثابت |

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . 
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .


صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 9:51 AM | لینک ثابت |
می شه لطفا یکی به من یادآوری کنه که زیان فارسی چند تا واج داره؟

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 ساعت 4:28 PM | لینک ثابت |
Easter (عید پاک) بالاخره اومد و ما 4 روز تعطیل شدیم. هورا!!

این هم شرح عید پاک توسط ویکی پدیای عزیز!

عید پاک یا عید قیام، یکی از روزهای تعطیل در سال مسیحی است که یکشنبه‌ای در ماه مارس یا آوریل است. مسیحیان بر این باورند که در این روز عیسی مسیح پس از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده شده و برخاست (رستاخیز). به عید پاک، در انگلیسی Easter (ایستر) گفته می‌شود.

عید پاک در پایان هفتهٔ مقدسی است که عیسی وارد اورشلیم می‌شود و توسط سربازان رومی دستگیر و پس از تحمل مصائب و سختی‌ها بر فراز تپه جلجتا در اورشلیم مصلوب می‌شود.

آداب و رسوم: یکی از نماد های عید پاک تخم مرغ رنگ شده است. از دیگر نمادهای آن، خرگوش است. در باور مردم، خرگوش‌ها در این روز وارد لانه مرغ‌ها شده و تخم‌مرغ‌های آنها را می‌دزدند. بنابراین مردم تلاش می‌کنند با رنگ آمیزی تخم مرغ‌ها آنها را از دید خرگوش‌ها پنهان کنند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه سیزدهم فروردین 1389 ساعت 12:56 PM | لینک ثابت |

سال نوتون مبارک... سال ببر مبارک... نوروزتون مبارک...! ان شاءالله سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشین. اینم سفره ی هفت سین من: 1- سیب 2- سیر 3- سرکه 4- سکه 5- سماق 6- سنگ 7- ساعت!

سفره ی هفت سین من!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ساعت 11:23 AM | لینک ثابت |
تحويل سال نو - ساعت 9 و 2 دقيقه و 13 ثانيه روز شنبه 29 اسفند 1388 (شب یک شنبه 1 فروردین 1389 (2569)) در ايران و ساعت 10:32 صبح روز شنبه 20 مارچ (March) در این جا می باشد.

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ساعت 3:40 PM | لینک ثابت |
مقاله ی "ما متعلق به خداییم" که تو دوچرخه چاپ کرده بودم (سال 1383) رو آنلاین پیدا کردم! یادش به خیر، چه قدر از خانم شریفی 20 گرفتن سخت بود!

ما متعلق به خداييم
018060.jpg
تصويرگري:فاطمه حاجتي از تهران
چند وقت پيش معلم ادبيات من (خانم شريفي) موضوع انشايي را پاي تخته نوشت: «انسان ها به اين جهان تعلق ندارند.» وقتي كه مي خواستم اين انشا را بنويسم، چيزي به ذهنم نمي رسيد و به اين نتيجه رسيدم كه درباره اين موضوع تحقيق كنم. پس به سراغ كتابي از كتاب هاي مادرم رفتم و شعري از مولوي پيدا كردم كه دقيقاً  به آن ربط داشت و با استفاده از آن انشايم را نوشتم. وقتي كه انشا را در كلاس خواندم بچه ها خيلي از آن خوششان آمد. به اين خاطر مي خواهم آن را براي شما نيز بازگو كنم.
مولوي مي فرمايد: «در حديثي آمده است كه خداوند گرامي موجودات عالم را سه گونه آفريد. گروه عاقلان فرشتگانند كه كارشان سجده بر خداوند است، زيرا وجودشان پر از عشق و نور پروردگار است. آنها فاقد هر گونه آز و طمع هستند. گروه ديگر كه وجودشان از عقل و دانش تهي است، حيواناتند كه كاري جز خوردن و خوابيدن ندارند. آنها از عزت و بدبختي غافلند. گروه سوم بشر است كه نيم فرشته و نيم حيوان است.
و آن سوم هست آدميزاد و بشر
از فرشته نيمي و نيمش ز خر
نيمه فرشته مي خواهد به سوي خدا برود و نيمه ديگر كه حيواني است مي خواهد به طرف شيطان برود. بنابراين اين دو نيمه هميشه با هم در حال جنگ و نبردند.
عقل اگر غالب شود پس شد فزون 
از ملائك اين بشر در آزمون 
شهوت ار غالب شود پس كمتر است 
از بهائم اين بشر زان كابتر است 
گروه فرشته و گروه حيوانات از جنگ و نبرد آسوده خاطرند. اما بشر به طور دائم نبردي در درون خود احساس مي كند.اما در اين ميان يك گروه مثل فرشتگان با خدا محشور مي شوند. اينها از خشم و حرص و طمع به دورند. دسته اي ديگر به حيوانات ملحق مي شوند. از صفت هاي اين گونه انسان ها مي توان به خشم، ناداني، تنبلي و پول دوستي اشاره كرد. به عبارت ديگر آن قدر وجود اين انسان نماها تنگ است كه صفت جبرئيلي در آن نمي گنجد. 
وقتي روح از جسم خارج مي شود، مي گويند كه آن شخص مرده است؛ ولي اگر انسان روح نداشته باشد، چه اتفاقي مي افتد؟ او قطعاً  انسان به حساب نمي آيد.
مرده گردد شخص چون بي جان شود
خر شود چون جان او بي آن شود...
در آيه ۱۵۷ سوره بقره چنين آمده است: «انالله و انا اليه راجعون.» يعني:« ما متعلق به خداييم و به سوي او بازمي گرديم.»
مينا عرب خدري از كرج - لینک 
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه نهم اسفند 1388 ساعت 1:35 AM | لینک ثابت |
« آدمی در مسیر ترقی و تکامل گام نخواهد گذاشت مگر آن که از وضع موجود خود به حالت تهوع برسد. »

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ساعت 2:54 AM | لینک ثابت |
توی این شهری که من هستم دو تا دانشگاه خوب هست به اسم های UBC (University of British Columbia) و (SFU (Simon Fraser University. معمولا خیلی سخته که کسی وارد UBC بشه، ولی SFU نرمش بیش تری نسبت به دانشجویان تازه وارد داره. با دوستم و خواهر دبیرستانی اش نسشته بودیم و داشتیم از مشکلات زندگی (!) سخن می گفتیم. دوست دبیرستانی شروع کرد به غر زدن: ما رو تو مدرسه کشتن که اگه +A نشی این درس رو، UBC رات نمی ده، از اون یکی درس نمره ی کامل نگیری، UBC رات نمی ده و .... گفتم خوب چه عیبی داره، فوقش می ری SFU، چرا این قدر غصه می خوری؟! خواهرش با خنده گفت: "آخه می دونی، مایه ی ننگه اگه کسی بره اون جا!" گفتم چه طور؟ گفت آخه بچه ها می گن: SFU = Students who have Failed UBC! با کلی خنده رو کرده به دوست دبیرستانی گفتم: "مادر جان شما درستو بخون!"

ولی محض اطلاع عزیزانی که فکر می کنن دانشگاه های خارح الکیه، بگم که هیچم این طور نیست، پوست آدم کنده می شه - البته اگه به یک دانشگاه درست و حسابی تشریف ببرین!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 2:44 PM | لینک ثابت |

December 6th, 1989, a young man entered a classroom full of engineering students at the University of Montreal's Ecole Polytechnique. Ordering the women to move to one side of the room and the men to leave, he shouted to the women. "You're all a bunch of feminists, and I hate feminists." He then opened fire. Six of the women in the room were shot dead. The gunman continued his rampage throughout the building, killing a total of 14 women. He also injured 14 more people, mostly women, before using the gun to kill himself.

15 آذر 1368، آقای جوانی وارد کلاس دانشجویان رشته ی مهندسی در دانشگاه مونترآل می شود و ضمن دستور دادن به دانشجویان خانم که به یک طرف کلاس بروند، از آقایان می خواهد که از کلاس خارج شوند. سپس فریاد می زند: "شما همه یک مشت فمینیست هستید و من از فمینیست ها متنفرم." او سپس شروع به تیر اندازی می کند. شش نفر از خانم ها جا به جا از بین می روند. این آقا به تیر اندازی خود در کل ساختمان ادامه می دهد و در مجموع 14 خانم را می کشد و 14 نفر دیگر (بیش تر خانم) نیز مجروح می شوند. سپس با استفاده از تفنگش، اقدام به خودکشی کرده، خود را نیز از بین می برد.

-- بله! خلاصه این که خانم های مهندس، مواظب خودتون باشین...

در ضمن: روز دانشجو هم مبارک، مخصوصا به سحر خانم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 12:33 PM | لینک ثابت |
چند وقت پیش با دوستم که سال آخر رشته ی مکانیک هست داشتیم در فضای آزاد (محیط سرد پاییزی دانشگاه) از مباحث علمی صحبت می کردیم که صحبت به iPhone کشیده شد و این که این وسیله چه طور کار می کنه. دوستم گفت که این وسیله برای تشخیص دستور کاربر، گرمای دستش رو حس می کنه و اون رو اجرا می کنه. بعد گوشی موبایلش رو در آورد و صفحه اش رو لمس کرد. گوشی بلافاصله به کار افتاد. بعد با گوشه ی بلوزش گوشی رو لمس کرد. این بار گوشی پس از ۲-۳ ثانیه جواب داد. از اون جایی که ما در فضای آزاد بودیم و انگشتان دستان من کاملا یخ زده بودن (و خدا خدا می کردم که بریم توی سالن)، شروع کردم به لمس کردن موبایلش. گوشی هیچ گونه عکس العملی نشون نداد، حتی بعد از ۲-۳ ثانیه. نه خیر! یک دقیقه هم فایده نداشت! دوستم که از حال من خبر نداشت و از تعجب کم کم داشت روی سرش شاخ سبز می شد (!) گفت تو داری چی کار می کنی؟! گفتم اگه دستم رو لمس کنی متوجه می شی. نمی دونین بیچاره چه حالی شد وقتی دید من این قدر سردمه و سریع رفتیم توی سالن!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 5:36 AM | لینک ثابت |
امروز ایمیلی دریافت کردم از آقا/خانم « سید موسوی » که توضیحات خوبی در مورد مارمولک و سم سیانور داده اند. من نیز عینا مضمون این ایمیل را بدون کم و کاست برایتان می گذارم...
ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 9:12 PM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar