بنده چند روز پیش از طرف دو تن از دست اندرکاران دانشگاه (خنده دار شد این اولش!) که در دو بخش مختلف کار می کنند - یکی در دانشکده ی ما و دیگری در دفتر رئیس دانشگاه - دعوت شدم به صبحانه خوردن با جناب آقای رئیس در صبح آفتابی امروز! باور نمی کنین، این هم نامه اش:

Dear Mina,

 

You have been specifically nominated by  the 2013 Student Leadership Planning Committee for being a Nestor Korchinsky Student Leader Award Nominee  for your sustained involvement and valuable contribution to the UBC Vancouver campus community, to be recognized and attend the 9th Annual UBC Student Leader Recognition Event, hosted by the Presidents’ Office.  Details of the event are below, we hope you can join us for a breakfast reception. 

 

 

 

            Description: s4u_b

 

 

Professor Stephen J. Toope

President and Vice-Chancellor

 

cordially invites you to attend

 

The UBC Student Leader Recognition Reception

 

to acknowledge your contributions as one of

UBC's outstanding student leaders

 

Friday, March 22, 2013

9:30-11:00 am

 

The Centre for Student Involvement and Careers

The University of British Columbia

1874 East Mall

Vancouver, BC

 

 

Please RSVP your attendance one way or another, online by 5 pm Thursday March 21 2013, at:

http://www.involvement.ubc.ca/slre2013/

 

Frequently Asked Questions

 

Why am I invited to this?

Annually a request is sent broadly across campus on behalf of the President’s Office seeking input from members of the campus community to identify students who have:

- Inspired other students to get involved

- Contributed consistently to the success of your program and demonstrated sustained involvement

- Excelled as ambassadors of your program and UBC

- Spearheaded new initiatives or created innovative programs

In recognition of your contributions inside and outside of the classroom, you have been invited to this event as a small token of appreciation on behalf of Professor Toope and The University

 

What should I wear?

Dress is business casual.

 

خب، عرضم به حضورتون که برنامه ی جالبی بود. حدود 50 نفر از بهترین دانشجوهای UBC اون جا بودن و راستش رو بخواین من در مقایسه با اون افراد توی اون جمع، احساس اضافه بودن بهم دست داده بود چون راستش کارهایی که من توی UBC انجام دادم به نظر خودم واقعا ناچیز هست.

بگذریم! صبحانه ی خیلی مفصل و با کلاسی بود. روی میزهای مختلف غذاهای مختلف چیده شده بود و شما در حالی که ایستاده با دیگران صحبت می کردی و قدم می زدی، از هر میز می تونستی غذای مورد علاقه ی خودت رو انتخاب کنی. من صبحانه، قهوه و شربت خوردم به همراه یک دونه مافین دارچینی کوچولو، دو سه دونه بیسکوییت با پنیر پرورده (مطمئن نیستم processed cheese به فارسی چی می شه)، دو سه تا طالبی و خریزه ی بریده شده و همین طور 2 تا آناناس چارگوش شده، دو سه تا حبه ی انگور و یک عدد شیرینی سیب و کارامل! صبحانه خیلی خوب بود فقط نمی دونم چرا قبل از این که به اون جا برم همه اش تو فکرم بود که به ما برای صبحانه املت و پَنکِیک می دن (بد جور دلم می خواست. اشکالی هم البته نداره، همین که این مطلب رو نوشتم می رم و برای خودم درست می کنم، کاری نداره که)!

بعد از تمام شدن صبحانه که بنده به تنهایی سپری کردم چون کسی رو اون جا نمی شناختم، دو تا جایزه به بهترین دانشجوهای مدرسه داده شد که یکی از اون ها 3000 دلار بورس بود که به یک دانشجوی دکترا در رشته ی علوم داده شد که نشسته بود چند تا فیلم مستند و انیمیشن از چیزهایی که کشف کرده بود ساخته بود و یک دانشجوی دیگه هم که باز در رشته ی علوم بود و تزی نوشته بود اما در سطح لیسانس و یک سری موفقیت های دیگه هم داشت یک جایره برد که چون نتونسته بود امروز توی این برنامه شرکت کنه، ما نفهمیدیم چه جایزه ای برد. یک لوح تقدیر هم به یک خانم فوق العاده کهن سال دادن چون توی UBC خیلی داوطلبانه کار کرده بود. ولی نمی دونم اصلا چرا دعوتش کرده بودن به برنامه ی "انتخاب و به رسمیت شناختن دانشجویان رهبر یو بی سی". مگه خانومه دانشجو بود با اون سنش؟ مگه این که ایشون از نوع آدم هایی بوده باشه که "ز گهواره تا گور دانش می جویند"؛ والله!

بعد از دادن این جایزه ها به این 3 نفر، استفان توپ، رئیس (راستی رئیس رو این شکلی می نویسن یا این شکلی: "رییس". من که آخر نفهمیدم) دانشگاه اومد و کلی از ماها تشکر کرد و کمی حرف های معمولی زد که البته یک دانشگاه بدون دانشجوهاش هیچ معنایی نداره و نمی دونم ما هر سپتامبر لحظه شماری می کنیم که شما برگردین و این دانشگاه جون بگیره و از فارغ التحصیل هامون همیشه می شنویم که اون موقع سال میان توی دانشگاه تا یاد خاطرات تحصیلشون بیفتن و دیگه این که اون هایی که توی ماه مِی، دارن فارغ التحصیل می شن مبارکشون باشه و از این حرف ها که بعدش گفت که من از تک تک شما تشکر می کنم که این قدر کار و تلاش می کنین که محیط دانشگاهتون رو هم برای خودتون و همکلاسی هاتون بهتر کنین. من هر سال یک عدد کتاب معرفی می کنم برای شما رهبرها که بخونین. امسال کتاب "Ru" نوشته ی "Kim Thuy" رو بهتون معرفی می کنم که از کتاب 8000 صفحه ای که پارسال معرفی کردم خیلی نازک تره (این جا همه زدیم زیر خنده) و این که این کتاب پارسال توی کانادا پرفروش ترین کتاب شد و با این تعریف ها، حرف هاش رو جمع بندی کرد و رفت.

دوباره همه شروع کردن با هم صحبت کردن و کمی دیگه صبحانه خوردن و عکس های گروهی گرفتن. توی این فاصله من تونستم 4 تا از دوستام رو پیدا بکنم و کمی از تنهایی در بیام که خیلی خوب شد چون یه قرن بود که ندیده بودمشون و بهونه ای شد که ما هم چند تا عکس گروهی بگیریم!

بعد هم که بدیهی است که برنامه تموم شد. وقتی داشتیم کت هامون رو تحویل می گرفتیم، به هر کدوم از ما یک نسخه از کتاب "رو" رو هم دادن و ما خوش حال و خندان، هر کدوم به پی کار خودمون رفتیم!

البته من الان که فکرش رو می کنم همه اش دارم غصه می خورم که چرا عقلم نکشید و با رئیس دانشگاه عکس نگرفتم! این آدم فوق العاده است و من همه اش یک اینچ امروز باهاش فاصله داشتم. اشکالی نداره، ان شاالله دفعه ی بعد!

این هم 2 تا عکس از کتابمون با امضای زئیس دانشگاه:

پ.ن. لطفا این فارسی خراب من رو ببخشید! خیلی وقته که ننوشتم و الان دارم به طور اساسی هر 9 کلمه از 10 کلمه رو توی دیکشنری به فارسی ترجمه می کنم. دیگه شرمنده دیگه!

پ.پ.ن. عیدتونم مبارک باشه 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه دوم فروردین 1392 ساعت 1:34 PM | لینک ثابت |
همه خارجیها زیبایی آنجلینا جولی، شهرت کریستیانو رونالدو و دانش استیفن هاوکینگ را ندارند. بیشتر خارجیها آدمهای معمولی هستند درست مثل من و شما.
-  هر سفیدپوستی که موهای بلوند و چشمهای روشن دارد لزوما خوشگل نیست. حتی ممکن است خیلی هم داغون نشان باشد.
-  در خارج بی بند و باری جنسی وجود ندارد. اینها همه اش ساخته پرداخته ذهن بیمار .... است.
- خارجیها هم غیرتی می شوند.
- خارجیها هم به بچه هایشان گیر می دهند که لباس اینجوری نپوش یا قیافه ات را اینطوری درست نکن.
- در خارج هم آدم پولدار و فقیر پیدا می شود. همه خارجیها لزوما بچه مایه نیستند.
- دکتر و مهندسهای خارجی شاخ و دم ندارند. مهندسهای خارجی هم از نظر دانش فنی چیزی شببیه خودمان هستند. فقط بعضیهاشان سفید و بور هستند و ما فکر می کنیم از ما بهترند و بعضیهاشان هندی و دارای پوست تیره هستند و ما آنها را آدم حساب نمی کنیم.
- در خارج هم ازدواج می کنند و خیلی هم تعهد اخلاقی دارند. بر خلاف تبلیغات ما و این چرندیاتی که در فیلمهای هالیوودی نشان می دهند خارج اینجوری نیست که هر شب با یک آدم جدید بخوابند. به هرحال کافر همه را به کیش خود پندارد.
- دوست دختر یا دوست پسر در واقع همان همسر است. منتها در داخل مردم به همسرشان خیانت می کنند و آن را نشانه زرنگی می دانند ولی خارجیها از این کارها نمی کنند و ادعای زرنگی هم ندارند.
- همه ایرانیهایی که در خارج هستند آدم حسابی نیستند. خارج پر است از قاسم گلی، بدری تپله، حمید شب خیز، حجی جون و...
- در خارج هم مردم مثل داخل سر کار میروند.
- در خارج خانمها کار کردن را یک نیاز می دانند نه یک تفریح.
- در خارج هم مردم پیر می شوند و میمیرند. این حرفها که خواننده های لوس آنجلسی بهشان خوش می گذرد و پیر نمیشوند یک دروغ است.
- در خارج همه پستهای مهم دست ایرانیها نیست و دانشمندان ناسا هم همگی ایرانی نیستند. بیخودی اغراق نکنیم.
- داشتن دوست خارجی یا ازدواج با یک خارجی افتخاری دست نیافتنی نیست. خارجیها هم مثل ما آدمهای معمولی هستند.
- کسی که در سن 30 سالگی از ایران خارج می شود زبان فارسی هیچوقت یادش نمیرود. اون هم بعد از 6 ماه. اگر از این اداها درآورد که فارسی یادم رفته بهش بخندید تا بفهمد که کار زشتی می کند و رفتارش را اصلاح کند.
- خارجیها بی شعور یا کم عقل نیستند. اینطوری نیست که از داخل بروند خارج و به راحتی سر خارجیها را کلاه بگذارند. اینها همه اش توهم است.
- همه خارجها سرد نیست. خارج گرم هم داریم.
-لازم نیست هر موقع که با دوستتان در خارج صحبت می کنید بپرسید اونجا ساعت چنده. فقط کافیست یک بار در گوگل سرچ کنید: خارج+تایم زون
- دوست شما در خارج با فیبر نوری به بورس اوراق بهادار یا مراکزاطلاعات قیمت وصل نیست. سوالاتی مانند "اونجا گوشی فلان مدل چنده" ؟ "اونجا کامپیوتر چنده"؟ "اونجا سانتافه 2007 سفید یخچالی تمیز چنده"؟ قاعدتا جوابهای چرتی به همراه خواهد داشت.
- برای پیدا کردن اطلاعات مربوط به نحوه پذیرش یک رشته خاص در یک دانشگاه خاص خارجی به سایت اینترنتی آن دانشگاه مراجعه کنید. لازم نیست از دوستتان در خارج بپرسید. دوست شما هم در خارج باید دقیقا برود اینترنت و سایت دانشگاه را چک کند.
– دانسیته جواد (تعداد جواد بر کیلومتر مربع) در خارج بعضا بیشتر از دانسیته جواد در داخل است. همه ایرانیهایی که در خارج زندگی می کنند در حد ... باکلاس نیستند.
- این که دوستتان در خارج درس خوانده یا در خارج کار می کند به تنهایی به معنی دانش بالای او نیست.
- همه ایرانیهایی که در خارج کار می کنند لزوما مرتبه اجتماعی یکسان ندارند. اگر مثلا همسایه تان گفت که پسرم در مرکز مطالعات صلح خاورمیانه در واشنگتن تحلیلگر ارشد علوم سیاسی است و با نوام چامسکی و فرید زکریا فالوده میخورد تندی نپر وسط حرفش که بگی پسر عمه ات درژاپن راننده غلطک آسفالت است یا در تایلند مسافرپران است. این دو تا در یک سطحه؟خودت چی فکر می کنی واقعا؟
- یارو 6 ماه رفته بنگلور یا حیدرآباد زندگی کرده میاد جلو فک و فامیلش از خوبیهای خارج میگه و اینکه خاک تو سرتون که داخل زندگی می کنید وجالبه که فامیلهاش هم، احساس افسردگی بهشون دست میده که داخل هستند. اصلا بنگلور نه و هونولولو، خوب حالا که چی؟ میگی تمام 70 میلیون جمعیت ایران بروند خارج زندگی کنند؟ قبل از اینکه حرف بزنی یک کمی فکر کن اصلا هم راه دوری نمیره-- 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ساعت 3:4 PM | لینک ثابت |
یکی از دوستان خوبم کتابی منتشر کرده در رابطه با تحصیل ایرانیان در مالزی. می تونین کتاب رو به صورت رایگان از اینترنت دانلود کنید (وب سایت زیر) و یا مبلغی به موسسه ی محک خیرات کنید.

http://kaghazeakhbar.com/article/4695

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 7:56 PM | لینک ثابت |
درود فراوان بر شما ای بهترین ها و دوست داشتنی ترین ها..

اومدم بگم روز معلم خیلی خیلی مبارک ها باشه.

داشتم نوشته هام در 5 اردیبهشت گذشته تو این وبلاگ رو مرور می کردم؛ شاید یک جرقه ای زده شد توی ذهنم و امسال هم چیزی نوشتم.

می دونی، وقتی 5 ساله گذشته ی خودت رو مرور می کنی، مثل این می مونه که داری یک کتاب تاریخ رو ورق می زنی و حس "کهنسالگی" بهت دست می ده.

اما... من الآن انگاری دارم از موضوع اصلی خارج می شم. بحث اصلی اینه که دلم تنگ شده، خیلی هم تنگ شده .. واسه اون روزهای خوب و روزهای بد .. واسه اون معلم هایی که می پرستیدم و واسه اون معلم هایی که می خواستم سر به تنشون نباشه (خودشون می دونن چرا) .. ولی واقعا، از ته دل، دلتنگم.

اِهِم .. حالا بگذریم .. تا من بغضم نترکیده ..

دبیرها و استاد های نازنین خیلی دوستتون دارم؛ همه تون رو!

خدا حافظ و نگه دارتون باشه هر کجا که هستین ان شاءالله ..

صلح ؛ دوستی ؛ عشق .. ! 

م.ع.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 11:45 PM | لینک ثابت |

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد در برگه ی امتحان:

به جای مقدمه
این جفنگیات مرسوم که در برگهی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده وهم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار خود در این زمینه میپردازم:

«ادامه ی مطلب را بخوانید...»


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه ششم فروردین 1390 ساعت 1:22 PM | لینک ثابت |
خب من بالاخره سفره ی هفت سینم رو چیدم!! فکر می کنین روی سفره ام چی دارم؟ D: 

(راهنمایی: اصلا شبیه یک سفره ی هفت سین معمولی نیست!)
پارسال این شکلی بود: 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ساعت 10:42 AM | لینک ثابت |
زردی من از تو، سرخی تو از من!

چهارشنبه سوری تون مبارک باشه ♥
پارسال از روی کبریت رد شدم حداقل؛ امسال حال اون هم نیست! :-<

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 8:25 PM | لینک ثابت |

weird is when you've completely forgot about someone and just out of the blue they show up at your doorstep..

but you know what? weird is good and i would like to have more of it stepping towards me

.

.

.

:)

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه هفتم اسفند 1389 ساعت 3:14 PM | لینک ثابت |

I was crossing a hallway at UBC a few minutes ago and overheard two people:

Guy: Hey, why are you following me around?

Girl: Well, I'm stalking you 'cuz you're so cute!

Guy: Umm.. Thanks!?

Girl: Yeah, no problem.. :D

.

.

.

And so I was just wondering if you could possibly be anymore honest than this?! :O

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ساعت 6:21 PM | لینک ثابت |
سلام سلام!

می دونم، می دونم: قرنی است که این جا خاک گرفته. بله می دونم! ولی کجایید که ببینید نویسنده ی بیچاره ی این جا هم زیر آواری از کتاب خاک گرفته بود و تا ترم 3اش رو نموم کنه جانش به لبش رسید... هی هی هی، امان امان امان!

ما که انگار اول کاریم. چند شب پیش، شب یلدا بود و ... بله شب یلداتون مبارک ها باشه! ... آره شب یلدا بود و جناب حافظ ما رو با می و شراب این قدر مستفیض کردن که یعنی مینا خانم هنوز کلی راه داری پاشو تا دکترا برو لطفا! هی هی هی. حافظ جان بگذار ما اول ببینیم ترم 3مون پاس می شه، چشم تا دکترا که سهله، تا پست دکترا هم می ریم جانم!

در ضمن امشب هم که شبه کریستمس هست، هر کسی که جشنش می گیره، مبارکش باد!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه سوم دی 1389 ساعت 8:43 PM | لینک ثابت |
18 years and 364 days... 19 don't you think you're coming way too fast to me?!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ساعت 9:4 PM | لینک ثابت |

Salam, salam!

You're probably wondering what I mean by this title?

Let me first tell you about my dream (which is actually my childhood dream that is still following me(!)): I just want to get all done with my assignments as soon as possible.  Ok, that's that. Now, last week I met this guy, he is in 3rd year Mechanical engineering and as I am a second year mech student, I can just copy all his assignments and hand them in as mine (though with some changes to avoid plagiarism)! Hahaha... See how I found the guy of my dreams! LOL

PS: I posted this post (huh?) just to bring a smile to your faces, unfortunately there's no way you could copy someone's assignments and avoid plagiarism! So basically my dream never comes true!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 ساعت 6:56 PM | لینک ثابت |
چند روزی هست که میکروفن لپ تاپم مشکلی پبدا کرده و هی صدا رو موقع رکوردینگ (Recording) قطع و وصل می کنه. خلاصه امروز که شنبه بود گفتم بشینم ببینم چشه! بعد از 2 ساعت کلانجار، موفق شدم مشکل رو پیدا کنم. به سایت شرکت دل و مایکروسافت سر زدم تا راه حلی پیدا کنم، چند تا هم سوال پست کردم تا شاید یکی دوای دردم رو دونست! داشتم همین طور یادداشت ها رو مرور می کردم که به ذهنم رسید یک تست کامل از لپ تاپ عزیزم بگیریم بعد از این یک سالی که این جا خدمت کرده، خدای نکرده نکنه مشکلات دیگه ای هم داشته باشه. خلاصه، تست رو ساعت 10  صبح شروع کردم؛ خدا رو شکر بیش تر جاهاش اتوماتیک بود و از کاربر به اون صورت کاری نمی خواست - چون که این تست ساعت 8 شب به پایان رسید!!! و باز خدا رو شکر مشکل دیگه ای غیر از میکروفن وجود نداشت چون جدا" من این جا تلفات دادم!

باید به عرض برسونم که این بنده معتاد شدیدی به لپ تاپم هستم؛ صبحم رو با اینترنت شروع می کنم در حالی که احتمالا یک لیوان شیر دستم هست و متوجه نیستم که دارم چی می خورم و شبم هم با اینترنت و احتمالا یک همبرگر به پایان می رسونم! حالا که امروز لپ تاپم برای 10 ساعت مشغول و کاملا useless بود، تصور کنین من چی کشیدم! شنبه هم هست، بنابراین من کاملا خونه بودم! ناچار شدم تختم رو مرتب کنم؛ ظرف هایی که دو هفته بود شسته نشده بود بشورم؛ ناهار بپزم برای خودم؛ لباس هام رو تا کنم؛ دیگه نمی دونم، خلاصه هر کار کسل کننده و سخت تو دنیا هست، من ناچار شدم امروز انجام بدم چون حوصله ام سر رفته بود. البته 3-4 بار واسه کارهای مختلف رفتم بیرون، اما زود برگشتم. جند بارم به سرم زد تا دانشگاه برم حداقل ایمیلم رو چک کنم، دیدم دوره، منم حوصله ندارم. گفتم خوب برم کتابخونه ی کنار خونه ام، بازم تنبلی ام اومد!

-- ولی خدایی الآن که به ناهارم فکر می کنم می بینم که بالاخره بعد از ماه ها مزه ی غذا رو فهمیدم، خوشمزه هم بود جای شما خالی! 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه دهم مرداد 1389 ساعت 1:49 AM | لینک ثابت |
دیروز همه ی کُمدم رو ریخته بودم پایین و داشتم بعدِ یک سال وسایلم رو مرتب می کردم (!) که بین یه عالمه کاغذ و جزوه یک یادداشت از کلاس سوم راهنمایی پیدا کردم!! معلوم نیست واسه چی این همه راه از ایران رفته مالزی و از مالزی اومده این جا! برین ادامه ی مطلب بخندین!

(نکته ی جالب اینه که "انشا" رو "انشاء" می نوشتم اون موقع ها!)


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیستم تیر 1389 ساعت 8:56 AM | لینک ثابت |
جشن تیرگان در تیر روز از تیرماه برابر با ۱۰ تیر در گاهشمار خورشیدی (برابر با ۱۳ تیر ماه گاهشمار زرتشتیان ایران باستان) برگزار می‌شود. این جشن درگرامی داشت تیشتر (ستارهٔ باران آور در فرهنگ ایرانی) است و بنا به سنت در روز تیر (روز سیزدهم) از ماه تیر انجام می‌پذیرد. در تواریخ سنتی تیرگان روز کمان‌کشیدن آرش کمانگیر و پرتاب تیر از فراز البرز است. همچنین جشن تیرگان به روایت ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه، روز بزرگداشت مقام نویسندگان در ایران باستان بوده‌است. (آثارالباقیه، فصل نهم، بخش عید تیرگان).

آب پاشی 
این جشن در کنار آب ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده‌است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده‌است.

ابوریحان بیرونی و گردیزی در «زین الاخبار» ناپدید شدن یکی از جاودانان ایرانی یعنی «کیخسرو» را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه‌ ای دانسته‌ اند.

جشن تیرگان بجز این روز در نخستین تیر روز از سال یعنی سیزدهم فروردین (سیزده‌ بدر) و سیزدهم مهرماه (قالیشویان اردهال) نیز برگزار می شود.

ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین هایی برگزار می کنند که برگرفته و در ادامه  جشن تیرگان است. در برخی مناطق مانند فراهان صد ها سال است این جشن به شکل با شکوه در اول تیر برگزار میشود

فال کوزه 
یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد. روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه‌ ای را برمی‌ گزینند و کوزه سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می‌ دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه آن می ‌اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق  سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می ‌اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه کسانی که در دوله جسمی انداخته ‌اند و نیت و آرزویی داشتنه‌ اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده‌است.


دستبند تیر و باد 
در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از ۷ ریسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده‌است به دست می بندند و در باد روز از تیرماه (۹ روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می سپارند تا آرزوها و خواسته‌ هایشان را به عنوان پیام‌ رسان به همراه ببرد. این کار با خواندن شعر زیر انجام می شود: تیـر برو باد بیا غـم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خـوشه مرواری بیا

باورهای مردمی 
در باورهای مردم، درباره  جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا تیشتر می باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است: در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه به چهره  جوانی پانزده ساله در می آید و در ده روز دوم به چهره گاوی با شاخ های زرین و در ده روز سوم به چهره  اسبی سپید و زیبا با گوش های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روب رو می شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می گردد و آب ها می توانند بدون مانعی به مزرعه‌ ها و چراگاه ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی خواستند به این سو و آن سو راند، و باران های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

روایت دیگر نیز درباره  آرش کمانگیر اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان است و اینکه میان ایران و توران سال­ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان «افراسیاب» و «منوچهر»، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می دهد. سپاه ایران در مازندران به تنگنا می افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می­پذیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ ترین کماندار بود و به نیروی بی مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته‌است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد. او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی ای در وجودم نیست، ولی می دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی جان بر زمین افتاد (درود بر روان پاک آرش و روان های پاک همه ی سربازان ایرانی). هرمز، خدای بزرگ، به فرشته ی باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه ی درخت گردویی که بزرگ تر از آن در گیتی نبود؛ نشست.

آنجا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن گرفتند

تیرگان بر تمام ایرانیان خجسته باد

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه یازدهم تیر 1389 ساعت 10:21 PM | لینک ثابت |
تولد     تولد     تولدت مبارک!

بیا شمع هات رو فوت کن که صد سال زنده باشی...

تولد     تولد     تولدت مبارک!

چه قد زود بزرگ شدی کوچولوی من! 

پست 200ام "خاطرات مدرسه" تقدیم به تو! 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه ششم تیر 1389 ساعت 0:1 AM | لینک ثابت |
بعد از تموم شدن سال اولم تو دانشگاه، تصمیم گرفتم که از وقت تابستونم با گرفتن یک درس عمومی (به صورت جهشی) استفاده ی مفید کنم. وقت تصمیم گیری، به لیست درس های عمومی پیشنهادی برای رشته ی مهندسی نگاه می کردم که چشمم افتاد به درس "فلسفه ی 435الف" (Philosophy 435A). این جا کد درس ها شاخص اینه که اون درس در چه سالی و برای چه "گروه سنی (!)" تدریس می شه. با خودم گفتم اگه این درس رو بردارم، می تونم با همکلاس شدن با دانشجویان سال آخری متوجه بشم که خودم 3-4 سال دیگه چه "بلایی" سرم می آد! این جور بود که با مشاوره با مشاورم این درس رو برداشتم. البته با هر کسی که مشورت کردم گفتن "بابا دست بردار، تو و چه به برداشتن درس سال چهارم؟!" خلاصه، روز اول سر کلاس، همه اش انتظار داشتم که حرف های قلمبه سلمبه ای رو بشنوم که به گوشم هم نخورده، اما جالب بود که تک تک بحث ها و حرف هاشون رو می فهمیدم. کم کم احساس می کردم که خیلی فرقی بین درس های سال اول و چهارم نیست تا این که بعد از چند جلسه بهم ثابت شد که فرضم اشتباه است. درسته که خیلی فرقی تو مفهوم درس ها نبود اما دانشجو ها فرق داشتن. استاد فرق داشت! توی کلاس های ما، اولا که جمعیت 200 به بالا (ماشاالله!)، دوم این که همه اش پچ پچ، سوم صدای استاد که پشت میکروفن داد می زنه تا درس رو توضیح بده. اما این جا، جمعیت 60 نفر. استاد آروم و متین، بدون میکروفن ار دانشجوها دعوت به بحث و گفتگو می کنه و سعی می کنه اسم دانشجو ها رو یاد بگیره. بدون اجازه ی استاد کسی جیک هم نمی زنه و وقتی هم که اجازه داده می شه، حرف نیست بلکه دُرّ و گوهرِ که از دهان این دانشجوها می باره! فهم و شعور در حدّ فضا بالاست!! واقعا آدم وارد دانشگاه می شه چه طوریه و وقتی خارج می شه چه طور! من فکر کنم باید اسم دانشگاه رو می گذاشتن "مدرسه ی راهنمایی"، چون نوجوون های دبیرستانی رو به آدم های منطقی و بالغ مبدل می کنه.

حالا یک فرق اساسی دیگه هم بین درس های سال اول و چهارم هست! توی امتحانات پایان ترم برای درس های سال اول، اگه شما نیاز اضطراری به "دست به آب (!)" پیدا کردی، دستت رو بلند می کنی، هزار تا توضیح و توجیه ارائه می دی، 10 - 20 بار چک می شی و بعد یک نفر از مراقبین شما رو تا دستشویی همراهی می کنه و بعد دوباره شما رو به سالن برمی گردونه. اما تو امتحانات سال چهارم، شما خودت مختاری؛ هر موقع که خواستی بلند می شی می ری بیرون، حالا خواستی می ری دست شویی، نخواستی می ری هوا می خوری به ذهنت استراحت می دی!

واقعا گرفتن این درس تجربه ی خیلی جالبی بود؛ به شما هم پیشنهاد می کنم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ساعت 8:15 PM | لینک ثابت |

با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند. خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم.

حال شما را با موسسه خیریه‌ای آشنا می‌کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است:

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي و غيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آنان آغاز نمود.

از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت‌هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روش‌هاي علمي و تخصصي در مراقبت‌هاي ويژه از بيماران و خانواده‌هاي آنان در کنار پيشرفت‌هاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.

موضوع فعاليت مؤسسه محک، انجام امور خيريه در زمينه‌هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي‌باشد.

محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي‌ترين شعار محک يعني ”ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد” بر آن تصريح شده است.

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده و امکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.

خوب کسانی که از نظر مالی می‌توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:

www.mahak-charity.Org

و حالا کسانی که نمی‌توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می‌توانند انجام بدهند:

همون طور که می‌دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند.

اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط  بتوانید میل بزنید بعضی‌ها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند. مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست. اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره‌ای از ایمیل‌ها به وجود می‌آید که باعث می‌شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند.

راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند.

در آخر این صفحه نمایشگری از بازدید این صفحه گذاشته شده است که به شما می‌تواند کمک کند که چقدر این صفحه دیده شده است همه ما امیدوار هستیم بازدید عدد این نمایشگر از میلیون‌ها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن به هموطنان خود حرف اول را می‌زنند.

از شما ممنون هستیم که با نیت فقط خالصانه این کار را انجام می‌دهید آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز

--

پایان!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 ساعت 7:28 PM | لینک ثابت |
می بینم که دوستان پیش دانشگاهی هر کدوم در پروفایل فیس بوک هاشون اعلام کردن که تموم شد... درس و مشق و مدرسه به پایان رسید!

خب، عزیزان، تبریکات یک نفر یک سال بزرگ تر از خودتون رو بپذیرید!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه دهم خرداد 1389 ساعت 11:1 PM | لینک ثابت |

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . 
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .


صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 9:51 AM | لینک ثابت |
روز معلم مبارک! 12 اردیبهشت؟! چه زود! ای بابا!

خب معلم ها و دبیرهای عزیز و محترم روزتون مبارک باشه. از تمام زحماتی که برای دانش آموز ها می کشین واقعا - بنده به شخصه - سپاس گزارم! اوه، تا یادم نرفته: می خواستم براتون یه داستان تعریف کنم؛ یه داستان از گذشت یک معلم بزرگوار! 2 سالی هست که می خوام بنویسمش و هی یادم میره!

--

2 سال پیش؛ اصلاح می کنم: 3 سال پیش بود و من دوم دبیرستان بودم. حدود آبان یا آذر بود که ما رو - طبق معمول هر سال - اردو بردند گنتینگ هایلندز. دوستان من تقریبا همه اومده بودن و همه خیلی هیجان زده بودیم. تو اتوبوس در حال بگو و بخند که بودیم، یکی از دوستانم دست کرد توی کیفش تا چک کنه ببینه که اسپری تنفسی اش رو آورده یا نه؛ آخه می دونین یک خورده ای مشکل تنفسی داشت. همین طور می گشت و پیداش نمی کرد. موقعی که از اتوبوس پیاده می شدیم، رنگش پریده بود و اضطراب داشت که نکنه حالا بلایی سرش بیاد. از قضا، آقای مدیر هم مشکل تنفسی داشت (ایشون در جبهه شیمیایی شده بودن) و چون دوست ما شرایطش تقریبا با آقای مدیر هم خوانی داشت؛ آقای مدیر با نگاه اول خوب متوجه شدن که مساله چیه. دست کردن توی جیبشون و اسپریشون رو دادن به دست دوست ما، تا شاید از نگرانی اش کم شه و اگه خدای نکرده اتفاقی بیافته، به هر حال بچه ها بتونن از پسش بر بیان.

خلاصه، اردو شروع شد و همه دستبند گردشگردی در پارک داخل سالن رو به دست زدیم؛ آخه می دونین اون روز هوا به شدت بارونی بود و نمی شد رفت به قسمت فضای آزاد پارک. امکان برق گرفتگی (رعد و برق) خیلی زیاد بود. بگذریم! خوب یادمه که همه اولش داشتن غر می زدن که چرا مدرسه اول سایت هواشناسی رو چک نکرده و این داستان ها، تا بالاخره سر و صداها خوابید و همه به چیزی که داشتن رضایت دادن و رفتن پی بازی های داخلی! من و دوستم هم داشتیم همین طور اطراف رو می گشتیم و حرف می زدیم تا این که دیدیم یک نفر ... ادامه ی مطلب...


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 7:16 PM | لینک ثابت |
دبیری بی نظیر و دلسوز حدود 10 روز پیش به علت مشکل تنفسی از بین ما رفت. ایشون آموزگار کلاس دوم دبستان برادرم بود. امیدوارم که خداوند مهربان رحمتشون کنه و باقی عمر عزیزانشون باشه. باشد که خداوند به خانواده ی ایشان صبر عطا کند.

از دو عزیزی که من رو با خبر کردن، متشکرم:

سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 12:21 توسط:حسین حجت
درگذشت زنده یاد خانم پری بورقانی،معلم سابق مدرسه جمهوری اسلامی ایران در کوالالامپور را تسلیت عرض می نماییم.
از خداوند متعال رحمت و مغفرت واسعه را برای ایشان مسألت داریم.

جمعه 27 فروردین1389 ساعت: 12:53 توسط:آزیتا
خداوند رحمتش کند و با خوبان محشور شود.
ایشان حدود 10 روز قبل به علت تنفس در محیط اشباع شده از تصعید جوهرنمک و وایتکس و بروز مشکل شدید تنفسی به رحمت ایزدی پیوستند.یاد آن معلم مهربان گرامی باد.

پست ششم مدرسه ام در مالزی!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 ساعت 11:13 PM | لینک ثابت |
در عجبم که چه طور بُعد چهارم ما (زمان)، این چنین سریع می گذره و هیچ وقت تکرار نخواهد شد...

سال اول دانشگاهم به پایان رسید؛ همین دیروز نبود که برای اولین رفتم پای تخته و نوشتم "آب"؟!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 ساعت 11:56 PM | لینک ثابت |
Easter (عید پاک) بالاخره اومد و ما 4 روز تعطیل شدیم. هورا!!

این هم شرح عید پاک توسط ویکی پدیای عزیز!

عید پاک یا عید قیام، یکی از روزهای تعطیل در سال مسیحی است که یکشنبه‌ای در ماه مارس یا آوریل است. مسیحیان بر این باورند که در این روز عیسی مسیح پس از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده شده و برخاست (رستاخیز). به عید پاک، در انگلیسی Easter (ایستر) گفته می‌شود.

عید پاک در پایان هفتهٔ مقدسی است که عیسی وارد اورشلیم می‌شود و توسط سربازان رومی دستگیر و پس از تحمل مصائب و سختی‌ها بر فراز تپه جلجتا در اورشلیم مصلوب می‌شود.

آداب و رسوم: یکی از نماد های عید پاک تخم مرغ رنگ شده است. از دیگر نمادهای آن، خرگوش است. در باور مردم، خرگوش‌ها در این روز وارد لانه مرغ‌ها شده و تخم‌مرغ‌های آنها را می‌دزدند. بنابراین مردم تلاش می‌کنند با رنگ آمیزی تخم مرغ‌ها آنها را از دید خرگوش‌ها پنهان کنند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه سیزدهم فروردین 1389 ساعت 12:56 PM | لینک ثابت |

سال نوتون مبارک... سال ببر مبارک... نوروزتون مبارک...! ان شاءالله سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشین. اینم سفره ی هفت سین من: 1- سیب 2- سیر 3- سرکه 4- سکه 5- سماق 6- سنگ 7- ساعت!

سفره ی هفت سین من!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ساعت 11:23 AM | لینک ثابت |
تحويل سال نو - ساعت 9 و 2 دقيقه و 13 ثانيه روز شنبه 29 اسفند 1388 (شب یک شنبه 1 فروردین 1389 (2569)) در ايران و ساعت 10:32 صبح روز شنبه 20 مارچ (March) در این جا می باشد.

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ساعت 3:40 PM | لینک ثابت |
بالاخره این المپیک هم تموم شد و ما راحت! از فردا مدرسه ها باز می شه و روز از نو، روزی از نو!

حالا چرا می گم راحت؟ در مدت این دو هفته ای که المپیک برگزار شد، تمام راه ها به مرکز شهر مسدود و یا محدود بود و اگر شمای نوعی، بنده خدایی بودی که باید به اون جا می رفتی؛ راه 10 دقیقه ای رو در 1 ساعت و 10 دقیقه طی می کردی! تمام شهر، روی دیوارها، اتوبوس ها، لباس های مردم و حتی صورت هایشان پر بود از !Go Canada Go!. و بالاخره تموم شد! بعد از آخرین بازی حساس هاکی بین کانادا و آمریکا که به بردن مدال طلای کانادا انجامید، مرکز شهر غلغله شد! گویی تمام دنیا رو به یک باره ریخته باشند یک نقطه! نتیجه ی بازی ها چنین است: آمریکا با 37 مدال، آلمان: 30 مدال و کانادا: 26 مدال، به ترتیب رده های اول تا سوم رو کسب کردند. البته بیش ترین مدال طلا (14 مدال) رو کشور کانادا از آن خود کرد. متاسفانه ایران با صفر مدال بازی ها رو پایان داد و در رده ی 27ام همراه با 69 کشور دیگر قرار گرفت. بله، این چنین المپیک زمستانی 2010 در شهر ونکوور به پایان رسید.

و البته قسمت ناخوشایند این که، بنده خدایی (!) که قصد داشت برای آغاز شدن دوباره ی مدرسه، لوازم مورد نیاز و ارزون رو از شمال شهر بخره، وقتی که ساعت 5:30 عصر از اون جا به سمت مرکز شهر (خونه اش) حرکت کرد، راه 45 دقیقه ای رو در حدود 2 ساعت و نیم با تحمل دود ترافیک و سیگار و بوی مشروب و آدم های مست و بوق ماشین و شیپور و اتوبوس و متروهای شلوغ پشت سر گذاشت تا ساعت 8 شب به صورت جنازه به خونه رسید!

یادم رفت بگم که از حدود 5 عصر تا حالا چندین آمبولانس و چندین هزار پلیس تو خیابون دیدم! 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه نهم اسفند 1388 ساعت 9:44 PM | لینک ثابت |
مقاله ی "ما متعلق به خداییم" که تو دوچرخه چاپ کرده بودم (سال 1383) رو آنلاین پیدا کردم! یادش به خیر، چه قدر از خانم شریفی 20 گرفتن سخت بود!

ما متعلق به خداييم
018060.jpg
تصويرگري:فاطمه حاجتي از تهران
چند وقت پيش معلم ادبيات من (خانم شريفي) موضوع انشايي را پاي تخته نوشت: «انسان ها به اين جهان تعلق ندارند.» وقتي كه مي خواستم اين انشا را بنويسم، چيزي به ذهنم نمي رسيد و به اين نتيجه رسيدم كه درباره اين موضوع تحقيق كنم. پس به سراغ كتابي از كتاب هاي مادرم رفتم و شعري از مولوي پيدا كردم كه دقيقاً  به آن ربط داشت و با استفاده از آن انشايم را نوشتم. وقتي كه انشا را در كلاس خواندم بچه ها خيلي از آن خوششان آمد. به اين خاطر مي خواهم آن را براي شما نيز بازگو كنم.
مولوي مي فرمايد: «در حديثي آمده است كه خداوند گرامي موجودات عالم را سه گونه آفريد. گروه عاقلان فرشتگانند كه كارشان سجده بر خداوند است، زيرا وجودشان پر از عشق و نور پروردگار است. آنها فاقد هر گونه آز و طمع هستند. گروه ديگر كه وجودشان از عقل و دانش تهي است، حيواناتند كه كاري جز خوردن و خوابيدن ندارند. آنها از عزت و بدبختي غافلند. گروه سوم بشر است كه نيم فرشته و نيم حيوان است.
و آن سوم هست آدميزاد و بشر
از فرشته نيمي و نيمش ز خر
نيمه فرشته مي خواهد به سوي خدا برود و نيمه ديگر كه حيواني است مي خواهد به طرف شيطان برود. بنابراين اين دو نيمه هميشه با هم در حال جنگ و نبردند.
عقل اگر غالب شود پس شد فزون 
از ملائك اين بشر در آزمون 
شهوت ار غالب شود پس كمتر است 
از بهائم اين بشر زان كابتر است 
گروه فرشته و گروه حيوانات از جنگ و نبرد آسوده خاطرند. اما بشر به طور دائم نبردي در درون خود احساس مي كند.اما در اين ميان يك گروه مثل فرشتگان با خدا محشور مي شوند. اينها از خشم و حرص و طمع به دورند. دسته اي ديگر به حيوانات ملحق مي شوند. از صفت هاي اين گونه انسان ها مي توان به خشم، ناداني، تنبلي و پول دوستي اشاره كرد. به عبارت ديگر آن قدر وجود اين انسان نماها تنگ است كه صفت جبرئيلي در آن نمي گنجد. 
وقتي روح از جسم خارج مي شود، مي گويند كه آن شخص مرده است؛ ولي اگر انسان روح نداشته باشد، چه اتفاقي مي افتد؟ او قطعاً  انسان به حساب نمي آيد.
مرده گردد شخص چون بي جان شود
خر شود چون جان او بي آن شود...
در آيه ۱۵۷ سوره بقره چنين آمده است: «انالله و انا اليه راجعون.» يعني:« ما متعلق به خداييم و به سوي او بازمي گرديم.»
مينا عرب خدري از كرج - لینک 
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه نهم اسفند 1388 ساعت 1:35 AM | لینک ثابت |
باز هم یک ماه دیگر، باز هم اسفند...! سال 1388 کم کَمَک بار و زنبیلت رو ببند که باید به زودی بری!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه یکم اسفند 1388 ساعت 9:32 PM | لینک ثابت |
فقط 2 روز دیگه ... و بعد: 2 هفته تعطیلی...! ای جـــــان!!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 10:25 PM | لینک ثابت |
ما یه درسی داریم به اسم APSC (Applied Science) 150: Engineering Case Studies که 4 قسمت داره و ما در این 4 قسمت، 4 "Case Study" از 4 دپارتمان مختلف مهندسی رو مطالعه می کنیم که به ترتیب: Sustainability in Engineering Design (از دانشکده ی عمران)، Biological Reactor (از دانشکده ی مهندسی شیمی و زیست)، Advanced Materials for Commercial Aircraft Structures (دانشکده ی مهندسی مواد) و Mining and the Environment (از دانشکده ی معدن) هستن.

می دونم، این درس یک کمی عجیب غریب به نظر می آد و انگار دانشگاه ما اول کشفش کرده! ولی بگذریم. در حال حاضر ما در دومین Case Study یعنی بررسی و مطالعه ی مطالب مربوط به مهندسی شیمی و زیست (Chemical and Biological Engineering) هستیم و از اون جایی که من از اول دبیرستان تا حالا زیست شناسی رو گذاشته ام کنار، جدا دارم با مشکل تو این درس مواجه می شم. البته خدا رو شکر، حدود 80 درصد کلاسمون هم با همین مشکل مواجه اند چون دلیل اون ها هم که اومدن "مهندسی" اینه که زیست شناسی متوجه نمی شن!

باز هم بگذریم! یه روز سر کلاس نشسته بودم و تند و تند نت بر می داشتم و سعی می کردم که متوجه بشم که استاد چی می گه و معادله های عجیب غریبی که رو تخته می نویسه و تو اسلایدهاش هست رو تجزیه و تحلیل کنم که یکدفعه دوستم که دیر کرده بود و انگار تمام راه رو دویده بود، از راه رسید و نفس نفس زنان ازم پرسید که موضوع درس امروز چیه؟ منم که می خواستم حواسم اصلا پرت نشه و کاملا به حرف های استاد گوش بدم، بی توجه برگشتم و گفتم "استوکیومتری میکروب". دوستم سری تکون داد و با عجله جزوه اش رو باز کرد که عقب نمونه. 5 دقیقه بعد که داشتم به حرفی که زدم فکر می کردم، بر گشتم و به دوستم نگاه کردم و دیدم که اونم انگار داره به واژه ی "استوکیومنری میکروب" فکر می کنه. بعد از چند ثانیه بر و بر هم دیگه رو نگاه کردن، جفتمون با هم از خنده منفجر شدیم و بعد نمی دونین که کلاس چه جوری به ما دو تا نگاه کرد...!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه بیستم بهمن 1388 ساعت 12:35 PM | لینک ثابت |
امروز Department of Material Engineering (=بخش مهندسی مواد) برنامه ای تدارک دیده بود برای ما دانشجوهای سال اول که باید به زودی (قبل از آغاز سال 2) تصمیم بگیریم چی می خوایم بخونیم. اسم برنامه بود Open House، یعنی بخش "مهندسی مواد (!)" درهاش رو باز گذاشته بود به روی عموم (دانشجوهای سال اولی = عمومی!). بخش های مختلفی داشت؛ و قسمت Bio-Material Option من رو تحت تاثیر قرار داد. مثلا چه نوع ماده ای برای ساختن پای مصنوعی خوبه و این قبیل...

جالب بود که نیم بیش تر غرفه دار ها خانم بودند، بالاخره من یک رشته ی مهندسی این جا پیدا کردم که خانم ها طرفدارشن! و جالب تر این که نیم بیش تر غرفه دار ها ایرانی بودند. (البته دوستم همیشه می گه: "می دونی، هر وقت وارد دانشکده ی مهندسی (Faculty of Engineering) می شم یاد تجریش می افتم"!) از آقای ایرانی پرسیدم چی می خونین؟ گفت سال 3 دکتری هست. گفتم چه طور زنده موندی؟ من لیسانسم رو بگیرم دیگه قید درس خوندن رو می زنم(!) گفت امیدوارم که موفق باشی. منم اگه وقتی لیسانس می گرفتم برام کار بود تو کشورم، الآن این جا نبودم و وقت واسه درس خوندن تلف نمی کردم...!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه دوم بهمن 1388 ساعت 12:48 PM | لینک ثابت |
و بدین سان ترم یک ما در این دانشگاه به پایان رسید! هــــورا...

(نفهمیدیم چه طور شروع شد، چه طور گذشت و چه طور پایان یافت!  )

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 ساعت 11:23 AM | لینک ثابت |

December 6th, 1989, a young man entered a classroom full of engineering students at the University of Montreal's Ecole Polytechnique. Ordering the women to move to one side of the room and the men to leave, he shouted to the women. "You're all a bunch of feminists, and I hate feminists." He then opened fire. Six of the women in the room were shot dead. The gunman continued his rampage throughout the building, killing a total of 14 women. He also injured 14 more people, mostly women, before using the gun to kill himself.

15 آذر 1368، آقای جوانی وارد کلاس دانشجویان رشته ی مهندسی در دانشگاه مونترآل می شود و ضمن دستور دادن به دانشجویان خانم که به یک طرف کلاس بروند، از آقایان می خواهد که از کلاس خارج شوند. سپس فریاد می زند: "شما همه یک مشت فمینیست هستید و من از فمینیست ها متنفرم." او سپس شروع به تیر اندازی می کند. شش نفر از خانم ها جا به جا از بین می روند. این آقا به تیر اندازی خود در کل ساختمان ادامه می دهد و در مجموع 14 خانم را می کشد و 14 نفر دیگر (بیش تر خانم) نیز مجروح می شوند. سپس با استفاده از تفنگش، اقدام به خودکشی کرده، خود را نیز از بین می برد.

-- بله! خلاصه این که خانم های مهندس، مواظب خودتون باشین...

در ضمن: روز دانشجو هم مبارک، مخصوصا به سحر خانم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 12:33 PM | لینک ثابت |
امروز صبح که از اتوبوس پیاده شدم، طبق معمول دست دراز کردم که روزنامه ی صبحم رو بگیرم؛ اما اون خانمی که همیشه روزنامه پخش می کرد اون جا نبود، در حقیقت هیچ کسی اون جا نبود. یک دفعه چیزی تو دلم فرو ریخت: نکنه که اون خانمه دیگه نیاد؟ تو راه کلاس همه اش دلم می خواست تو دستم یه چیزی داشته باشم.

نمی دونستم توی این چند وقت این قدر به روزنامه هاش عادت کردم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 0:10 AM | لینک ثابت |
سال نو 0018 مینایی مبارک! 
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 12:0 PM | لینک ثابت |
دیروز (شنبه ۲۴ اکتبر) در دانشگاه ما برنامه ای بود به اسم CLASS. کلاس (CLASS) مخفف Conference for Learning and Academic Student Success (کنفرانس آموزش و موفقیت در تحصیل دانشجویان) هست. این برنامه که از ۱۰ صبح تا ۶ بعد از ظهر ادامه داشت، شامل سخنرانی هایی بسیار متنوع و آموزنده، در مورد نحوه ی درس خواندن و چه درسی خواندن و ... برای دانش جویان بود. اکثرا دانش جویان سال آخر و یا فارغ التحصیلان سال های قبل ایراد سخن می کردند. ثبت نام در این برنامه از ۵ اکتبر شروع شد.

ساعت ۹:۳۰ تا ۱۰ صبح در یکی از کتاب خانه های دانشگاه (قدیمی ترین ساختمان دانشگاه - Irving K Barber Learning Center) ثبت نام مجدد برای گرفتن کارت ورود، فهرست کارهای امروز، خودکار و یک شماره ی قرعه کشی بود. ۱۰ تا ۱۱، غرفه ها و گروه ها (clubs) نمایشگاه داشتن و برای علاقه مندان کارشون رو توضیح می دادن. صبحانه ی سبکی هم در این حین صرف شد. سپس در یکی از بزرگ ترین سالن های دانشگاه (Hebb Theatre) معاون رئیس علمی (Vice President Academic) و یکی از مدیران تجارت (Business Manager) در مورد چه طور موفق شدن سخنرانی کردن و چند تا نصیحت دادن. ۱۱:۴۰ تا ۱۲:۳۰ اولین workshop برگزار شد که من در "چه طور یادداشت برداریم؟" (Effect Note Taking) شرکت کردم. به ما گفتن که چه طور در کلاس وقتی استاد تند تند جلو می رود یادداشت برداریم و ....

ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱:۳۰ دانش آموزان دانشکده های مختلف رو به گروه های  ۴ - ۵ نفره تقسیم کرده بودن و هر گروه با یک دانش جوی سال آخر سر یک میز می نشستیم و همراه با ناهار در مورد این که چه کارهایی می تونیم بکنیم و باید انجام بدیم با آن دانش جو صحبت می کردیم. اسم این قسمت از برنامه Mentorship Lunch بود و من در Mentor Group: E7 بودم. ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ دومین workshop بود که من این دفعه در Time Management شرکت کردم و تنها چیز مفیدی که در این جا پیدا کردم این بود که "خواب" وقت تلف کردن نیست!!

۲:۳۰ تا ۳:۳۰ Subject Seminar بود که سمیناری که من باید توش شرکت می کردم Engineering بود. به ما گفتن که گروهی درس خوندن تاثیر بیش تری در یاد گیری داره و بعد برای این که بهمون ثابت بشه،  یک مساله دادن که مثلا یک طوفان پیش بینی شده که در ۵ روز آتی به یک روستا می رسه، راه حل بدین که چه طور تعداد مجروحین رو کم کنیم و همچنین هزینه و وقت کمک رسانی رو. بعد ازمون خواستن که خودمون اول حلش کنیم. هر کسی به چند تا نتیجه رسید. بعد خواستن که تو گروه های ۶ نفری نظراتمون رو با هم در میان بذاریم و نتیجه اش این بود که مثلا ۲-۳ تا نظرِ یک شخص، به ۱۰ نظر خیلی خوب و مفید تبدیل شد! بعدم بهمون گفتن که تو رو خدا درس بخونین که فقط ۶ هفته تا امتحان های آخر ترم مونده!  در پایان هم فقط به بعضی از دانش جوها یک کارت آبی رنگ دادن که اجازه ی ورود به آخرین قسمت برنامه بود.

۳:۴۵ تا ۴:۴۵ پنج تا از فارغ التحصیلان جوان (Young Alumni) برامون در مورد موفقیت هاشون سخنرانی کردن و هر کدوم چند نصیحت کوچک دادن. ۵ تا ۶ هم که فقط برای بعضی از دانش جوها (کارت آبی دارها) بود، شامی سبک با همین فارغ التحصیلان جوان بود. در این جا برنامه به پایان رسید و ما اومدین خونه!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 2:24 AM | لینک ثابت |
واگذاري مدرسه دولتي ايرانيان در مالزي به بخش خصوصي و حاشيه هاي آن
کوالالامپور - مهدي خندق آبادي سفير ايران در مالزي اعلام کرد که مدرسه دولتي ايرانيان مقيم مالزي بر اساس تصميم اتخاذ شده از سوي مسوولان وزارت آموزش و پرورش قرار است به بخش خصوصي واگذار شود که البته اين تصميم حاشيه هايي را در بين ايرانيان مقيم مالزي به دنبال داشته است.
 

ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 2:11 AM | لینک ثابت |
مدرسه ام در مالزی! من، زمان آن رسید که با تو وداع گویم و نام زیبایت را به خاطرات مدرسه تغییر دهم، چرا که شاید مجبور باشم از مدرسه ی جدیدم در خارج از مالزی بنویسم. از تمام خوانندگان مدرسه ام در مالزی! برای نظرات خوبتان سپاس گزارم.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 6:44 PM | لینک ثابت |
مهلت انتخاب رشته برای کنکور، ۲ روز دیگر - تا ۲۰ مرداد - تمدید شد.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 8:6 PM | لینک ثابت |
پریروز که داشتم نفرات برتر کنکور سراسری رو مرور می کردم، به اسم یکی از دوستان دوران مهدکودک و دبستانم به نام "سارا هرسینی" برخوردم. ایشون دیگه در دوران راهنمایی ما رو رها کرد و به جمع "تیزهوشان"ی ها پیوست و اکنون رتبه ی ۴ کنکور سراسری تجربی شده. سارا جان خواستم از همین جا، از صمیم قلب دستت رو بفشارم و بهت تبریک بگم. امیدوارم همواره موفق باشی دوست کودکی من!

از کنکور من هم نپرسین که ...!  خدا را شکر که دیگه نتایج رو توی روزنامه اعلام نمی کنن و اینترنتی شده!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 10:55 AM | لینک ثابت |
یادمه اون موقع که دانش آموز دوره ی ابتدایی بودم، هر وقت که روز معلم می رسید، همه ی بچه ها از چند روز قبل شروع می کردن به تزئین کلاس ها و کلی کادو و گل و کیک و خوراکی می آوردن و چنان جشنی برپا می شد که نگو و نپرس. خیلی باشکوه و مجلل تر حتی از روز دانش آموز. اون قدر باشکوه بود که همیشه آرزو داشتم اون روزی برسه که من هم بشم یه معلم و کلی کادو بگیرم و با بچه ها باشم و ....

الآن که کمی بزرگ تر شدم، می بینم که واقعا معلمی فقط به درس دادن و با بچه ها بودن و کادو گرفتن و این ها نبوده و نیست. معلمی خیلی بالاتر از این حرف هاست. یک جامعه و یک ملت دست پرورده ی معلم های اون کشورن، تمام آینده ی یک کشور به معلم های امروز وابسته است. چه طور من می تونم اون آدمی باشم که یک ملت رو شکل می ده!؟ هیچ وقت جای معلم های عزیز و خوب رو شخصی مثل من نخواهد توانست پر کند!

باز هم روز معلمی است دیگر و نمی دانم چه طور سپاس و قدردانی خود را به دبیرانم ابراز کنم... فقط می توانم آرزو کنم که همواره موفق باشند و هیچ گاه از تلاششان برای آموختن علم و دانش به دیگران دریغ نکنند.

دبیران عزیزم، از صمیم قلب روزتان را به شما تبریک می گویم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:14 PM | لینک ثابت |
دیروز یعنی ۲۷ اسفند آخرین روز مدرسه بود و کلی خوش گذشت. فقط یکی از کلاس ها تشکیل شد و بقیه اش به شادمانی و عید مبارکی گذشت. بله، بالاخره تعطیل شدیم، تعطیلاتی ۲۰ روزه! امیدوارم که توی این تعطیلات به همه خوش بگذره و دوباره این که: نوروز پیشاپیش مبارک!

التماس دعا...

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 10:17 AM | لینک ثابت |

امروز توی مدرسه - فکر می کنم توسط دبیر ورزش - شله زرد پخته بودند و چنان بوی زعفرون و دارچینی توی مدرسه پیچیده بود که هر کسی این سخن سعدی رو: "بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت" می خواند. در دفتر معلم ها، در زنگ تفریح آشوبی به پا بود، چرا که منبع شله زرد اون جا بود و دبیران محترم هم شله زرد می خوردند و بچه ها هم، همه لب و لوچه آویزان، با شکم های صابون زده و مدهوش از بوی خوش آن، اون جا ایستاده بودند و دبیران را با حسرت تماشا می کردند.

توی این بحبوحه چند نفری تونستن نعلبکی، کاسه و یا بشقابی به همراه چند قاشق جور کنند و خلاصه اندکی از این شله زرد بچشند. شلوغی همین طور ادامه داشت ولی رفته رفته از تعداد گروه داوطلبین کم می شد و به تعداد گروه ناامیدین، اضافه.

من هم که با دوستم (نیوشا م.) پایین بودیم، گفتم بریم یه اعتراضی بکنیم. پس به سمت دفتر ناظمین به راه افتادیم. رفتیم پیش خانم سهل آبادی عزیز و من شروع کردم به گفتن این شوخی ها که "خانم! ما اعتراض داریم. چرا به دانش آموزای بیچاره شله زرد نمی دین. این جا که ایران نیست و هر جایی که شله زرد پیدا نمی شه و..." همین جور می گفتم و خانم هم که سرشون شلوغ بود ابراز هم دردی کردن و من و نیوشا رفتیم بالا.

پنج دقیقه ای از پایان زنگ تفریح گذشته بود و معلم ها کم کم می رفتن بالا که یه دفعه یکی اومد به من و نیوشا گفت که "ببخشین، شما عرب خدری می شناسین، سوم دبیرستان؟" من گفتم "نه، ولی یه عرب خدری پیش دانشگاهی می شناسم! تا اون جایی هم که می دونم سوم دبیرستان همچین اسمی نداریم." بعد اون گفت که به هر حال خانم سهل آبادی باهاش کار داره. با نیوشا رفتیم پایین و خانم به من گفتن دنبالم بیا. من هم که نمی دونستم چه خبره و نمی دونستم که حرف های من رو جدی گرفتن، دنبالشون راه افتادم. رفتیم دفتر معلم ها و دیدم که خانم با یک کاسه ی پر شله زرد اومدن و کاسه رو دادن به من. مقداری قرمز شدم و بسیار شرمنده. در حالی که خیلی تشکر می کردم، از نیوشا دعوت کردم که بیاد و شریکی بخوریم و او گفت که شله زرد دوست ندارد و ناچار شدم همه اش را خودم تنها بخورم. الحق که خوشمزه بود. دست همه شون درد نکنه...!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 2:57 PM | لینک ثابت |
قرار است از این به بعد، برای رعایت حال اهالی محل و همسایه ها، به جای اکثر تعطیلی های ایرانی، بیش تر در تعطیلات مالزی تعطیل شویم.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 3:13 PM | لینک ثابت |
از اون جایی که مدرسه ی ما در منطقه ای مسکونی قرار داره و از بچه های ایرانی سنین کودکی و  نوجوانی هم انرژی فراوان فوران می شه، اهالی محل شکایت کردن و خواستن که مدرسه بسته بشه! به هر حال مسئولین تونستن برای چند ماه وقت بگیرن تا مدرسه سرپا بمونه ولی شکایات...

شایعه بود که قرار است روز شنبه رو که برای ابتدایی ها تعطیل بود، برای راهنمایی و دبیرستان هم تعطیل کنن که امروز صحت این خبر مشخص شد. برنامه ی جدید درسی را هم امروز دادند. ناچار شده اند خیلی از ساعات درسی را حذف کنند. ظاهرا شکایت اهل محل، این نکته را نیز در برداشته که حداقل در روز تعطیل، آسایش را از ما نگیرید!

به هر حال، بازار شایعات داغ است و منتطریم ببینیم کدام یک از آن ها واقعی می شود. از جمله شایعات: شایعه هست که ممکنه مدرسه دختر و پسرها دوباره یکی شود، شایعه است که مدرسه دیگری هم خریدن. شایعه است که دیگر مراسم دعای کمیل و ... در مدرسه نخواهد بود و جای دیگری می برند، شایعه است که....

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 5:13 PM | لینک ثابت |
۱- آقای مدیر و یکی از معلم ها رفتند حج.

۲- خانم احمدی، مسئول بوفه رفتند ایران و خانم یوسفی مسئولیت را به عهده گرفتند.

۳- این روزها، بچه ها خود را برای عید غدیر خم با تمرین سرود و ... آماده می کنند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 5:16 PM | لینک ثابت |
  • مدتی است که زنگ مدرسه وصل شده است. به منظور تولید نکردن صدای زیاد، زنگ آن را مانند همان زنگی انتخاب کرده اند که به هنگام وارد شدن در فروشگاه 11-7 به گوش می رسد (دینگ – دینگ، دینگ – دینگ). این صدا فقط در طبقه های اول و دوم پخش شده ولی در طبقه ی همکف پخش نمی شود. برای همین وقتی می خواهند زنگ را بزنند، به جای یکی – دو بار، 7 – 8 بار آن را می زنند برای محکم کاری!
  • یکی از دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی به نام آیدا ایرانی، در ایران تا حد قهرمانی در رشته ی ژیمناستیک کار کرده است. او هم اکنون به عنوان دبیر ورزش – رشته ی ژیمناستیک بچه های ابتدایی مدرسه شناخته شده است. ساعت ورزش کلاس ها را طوری تنظیم کرده اند که با برنامه ی کلاسی او مطابقت کند. با این کار، هم او به تمریناتش می رسد و هم بچه های ابتدایی انرژیشان تخلیه می شود.
  • معلم ها سخت در تلاشند که برای آبان و آذر، نمرات کلاسی به دفتر بدهند و خلاصه ما همه اش در حال امتحان دادن می باشیم.
  • چند روز پیش، ناخن شصت پای چپ یکی از دانش آموزان کلاس سوم راهنمایی، به دلیل افتادن میز روی پایش پرید.
  • کلاس های ما علاوه بر کولر گازی، پنکه ی سقفی هم دارند. این پنکه سقفی ها برای بچه ها شده اند دردسر. چند بار که دانش آموزان روی میز رفته اند، با پنکه برخورد کرده و سر و دستشان آسیب دیده است.
  • خیلی از بچه ها شکایت دارند که چرا هنگامی که در اتوبوس کارت دانش آموزی خود را نشان می دهند، به آن ها گفته می شود که کارتشان اعتبار ندارد!؟ میگن اگه بهشون مهر بزنن شاید قبول کنن.
  • امروز دیدم توی هال طبقه ی همکف تلویزیون گذاشتن. پرسیدم چه خبر؟ گفتن تلویزیون مدرسه ی پسرانه است.
  • متاسفانه از آن جایی که ما آزمایشگاه نداریم، ناچاریم سر کلاس هایی مثل فیزیک و شیمی و ... در هنگام تدریس دبیر، وسایل آزمایشگاهی را در ذهنمان مجسم کنیم!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 8:21 PM | لینک ثابت |

بچه های نسل جدید:

همان طور که قبلا هم نوشته بودم، مکان کلاس پیش دانشگاهی به خوبی انتخاب نشده به طوری که سر و صدای دانش آموزان ابتدایی در زنگ های تفریحشان مزاحم کلاس ماست و همیشه دبیرها به آن ها تذکر می دهند. سر و صدا کردن بچه ها که طبیعی است؛ اما متاسفانه بچه های نسل جدید پایشان را از گلیمشان فراتر گذاشته اند به صورتی که جدیدا یا می آیند در کلاس را می زنند یا در را باز می کنند و بعد پا به فرار می گذارند. امروز سر کلاس شیمی نشسته بودیم. خانم در حالی که درس می دادند، به در تکیه داده بودند. بر حسب اتفاق، کسی در زد. همان لحظه در باز شد. دیدیم دانش آموزی ابتدایی در حالی که دست دوستش را گرفته و با سرعت به سمت کلاسش می دود، فریاد می زند: "یا امام زمان! یا ابوالفضل! معلمشون ما رو دید...!"

تخفیف دانش آموزی:

چند روزی است که از ما 2 قطعه عکس می خواهند. یکی برای پرونده ی انضباطی و دیگری برای کارت دانش آموزی. شنیده ام که به مدرسه پیشنهاد شده که یک طرف این کارت، به فارسی و طرف دیگر به انگلیسی باشد. با کارت دانش آموزی هزینه ی رفت و آمد با اتوبوس، بلیط سینما، هزینه ی ورود به مکان های تفریحی و... نصف قیمت و یا کم تر از قیمت اصلی حساب می شود. به این می گویند تخفیف دانش آموزی...!

چیپس و پفک ممنوع!:

متوجه شدم که با پیشنهاد والدین، از بوفه ی مدرسه خواسته شده که چیپس و پفک نیاورد. پس از این به بعد باید به فکر خوراکی های دیگر بود. راستی بستنی های بوفه هم توی این گرمای مالزی خیلی می چسبد!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 5:14 PM | لینک ثابت |
چند وقتی هم هست که بوفه ی مدرسه راه اندازی شده و انواع و اقسام خوراکی های ایرانی در آن جا یافت می شود. خوراکی هایی که من حتی اسمشان را هم نمی دانم! این بوفه به مدیریت آقای محمودی (مدیر سوپر مارکت ناب) است و خانم احمدی فروشنده هستند. همه چیز خوب است فقط یک اشکال دارد. در این بوفه (برخلاف بوفه ی پارسال) ساندویچ ها را همان جا دستکش در دست، درست می کنند؛ اما متاسفانه پول ها با همان دستکش ها شمرده می شوند و دوباره به ساندویچ بعدی می خورند. پول هایی که بارها و بارها در دست مردم چرخیده... امیدوارم که مسئولین توجه فرمایند.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 12:27 PM | لینک ثابت |
مدرسه پس از گذشت تقریبا یک ماه، سر و سامان گرفته و حسابی نظم داده شده است. به عنوان مثال، هر دانش آموز برای خود شماره ای دارد و این شماره روی میز و صندلی اش چسبانده شده و به زودی به جاکفشی او نیز تعلق می گیرد؛ در این صورت اگر وسیله ای خراب شود، مجرم به سرعت دستگیر خواهد شد! دیگر نظم، دفتر کلاسیِ دبیرها است؛ سال های گذشته، مدرسه خود صفحه هایی را تایپ می کرد و به عنوان دفتر کلاسی به معلم ها می داد. به نظر، دفترهای امسال از ایران آمده است. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رود، الّا برنامه ی درسی که تغییرش به نفع دبیران خواهد بود و نیز دانش آموزان. متاسفانه برنامه طوری تنظیم شده که بعضی روزها، معلم ها یک زنگ در مدرسه ی دخترانه کلاس دارند؛ طی 10 دقیقه زنگ تفریح خود، باید بدوند تا به مدرسه ی پسرانه برسند؛ دوباره از آن طرف باید بدوند تا زنگ بعد به مدرسه ی دخترانه برسند که بعضا چند بار 15 الی 20 دقیقه ی کلاس ما تلف شده، چرا که دبیر محترم در آن مدرسه به ناچار چند دقیقه ای بیش تر مانده است. برای حل این مشکل بعضی از معلم ها خواسته اند که یک ربع زود تر به مدرسه برویم یا یک ربع بیش تر بمانیم تا دیر رسیدن های معلم، لطمه ای به درسمان نزند و عقب نمانیم؛ و این کار برای دانش آموزان سرویسی مشکلی است سترگ! نکته ی دیگر این که طبق برنامه ی آموزش و پرورش ایران، دانش آموزان پیش-دانشگاهی باید 2 روز در هفته تعطیل باشند. در حالی که ما فقط یک روز تعطیل هستیم و یک روز دیگر را عملا در مدرسه هدر می دهیم. چرا که برنامه ی دبیرها با هم جور در نیامده و هر کدام یک روز می توانند بیایند. در نتیجه ما در یک روز فقط یک زنگ کلاس داریم و یا روز دیگر دو زنگ به جای سه زنگ. شنبه ها هم به جای تعطیلی، زنگ اول کلاس، زنگ دوم هیچ، و زنگ سوم دوباره کلاس! لطفا فکری برای وقت تلف شده ی ما هم بکنید...!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 12:26 PM | لینک ثابت |

بالاخره امروز رفتم مدرسه ام. همون طور که بیشتر شما می دونین امسال یک مدرسه ی دخترانه داریم و یک مدرسه ی پسرانه (عکس هاش رو هم بعدا می گذارم). این اولین بار بود که این مدرسه ی جدید رو زیارت می کردم، زیارت مدرسه ی جدید پس از گذشت 4 روز از سال تحصیلی. خیلی نزدیک همون مدرسه ی قدیمی هست. مثل این که این آقا پلیسی که همسایه ی مدرسه قبلی بود و قلبش هم مشکل داشت، کار خودش رو کرده و داشته درِ مدرسه رو تخته می کرده که مدرسه آخر تعهد داده و حالا هم از همه ی بچه ها تعهد می گیره که از سرویس هاشون توی یک کوچه ی دیگه پیاده بشن که تولید صدا نشه. خدایی، کوچه های هر دو مدرسه یه نفس راحتی از دست سر و صدای آدم ها و ماشین هاشون می کشند! مدرسه ام یک ساختمان نو ساز 3 طبقه است. مثل همون سال اول دبیرستان - که تازه سال اولم در مالزی بود - وارد سالن مدرسه که می شویم باید کفش ها رو در بیاریم. پس دانش آموزان عزیز مواظب باشین که دیگه نمی شه با جوراب سوراخ رفت مدرسه!  کفِ ساختمون پارکته (البته کلاس ها و راه پله ها). طبقه ی پایین (هم کف)، دفتر و جا کفشی و چند تا کلاس ابتدایی است. طبقه ی دوم، بقیه ی کلاس های ابتدایی و راهنمایی هست با پیش دانشگاهی. طبقه ی سومم سه تا کلاس داره برای سه سال دبیرستان. متاسفانه به این که پیش دانشگاهی نیاز به سکوت داره، توجهی نکردند و ما رو با یه مشت جقل بچه گذاشتن توی یک طبقه. کلاسمون خیلی فسقلیه. البته تعدادمون هم فعلا کمه. استخر هم داره ولی قاعدتا تا آخر سال بی استفاده می مونه و سال بعد مثل استخر اون یکی مدرسه به جای آب، با سیمان و ... پرش می کنند. فعلا نه تلفن داره، نه آزمایشگاه، نه کتاب خانه، نه نمازخانه...!

راستی صبح توی کلاس نشسته بودم و داشتم با بچه های جدید خوش و بش می کردم که یک دفعه یک دختر خانمی اومد و با هیجان پرسید: "مینا نیومده؟!" همکلاسیِ جدید به من اشاره کرد. گفتم: "با من کار داشتین؟!" گفت: "آره، من خیلی وبلاگت رو می خونم و می شناسمت ...". اسمش رو پرسیدم. گفت: " ... ". با خودم فکر کردم: " خدایا! ...؟ فلانی... چه قدر آشناست، ولی کیه؟!!" هر چی فکر کردم یادم نیومد. گفتم: "خوشبختم خانمِ ...!" بعد از ظهر از مامان پرسیدم: "فلانی را می شناسی؟" گفت آره و .... فهمیدم ماشاءالله چه قدر حافظه ام خوب کار می کنه...!  خلاصه فاطمه جان، نوشتم که ببینی شناختمت...! خوبه؟!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 0:58 AM | لینک ثابت |

با سلام و خسته نباشید خدمت شما همراهان همیشگیِ "مدرسه ام در مالزی!"

چند روزی نبودم، ولی حالا هستم! یک خبر شنیدنی:

چند شب پیش در مراسم دیدار آقای دکتر احمدی نژاد و ایرانیان مقیم مالزی، وعده ی خوش حال کننده ای داده شد. یکی از نمایندگان دانشجویی از آقای رییس جمهور درخواست کرد تا برای تدارک فضای فیزیکی مدرسه ای در نزدیکی دانشگاه UPM بودجه در نظر گرفته شود. ایشان هم در پاسخ، دادن بودجه را قبول کردند و هم چنین وعده ی کمک مالی و افزایش فضای فیزیکی به مدرسه ی اصلی (مجتمع امام خمینی (ره)) را نیز دادند.

*

من هم خوبم ولی حالم گرفته است...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 4:1 PM | لینک ثابت |

اگر روزی دیدید دانش آموزی، دامنه ی توابع معکوس مثلثاتی را "روی درخت" تعریف کرده، هیچ تعجب نکنید! چون...

سر کلاس ریاضی بودیم. مثالی پای تخته نوشته شده بود: «دامنه ی Arc sin(x+2) را بیابید.» و همه، با نگاه های مات و مبهوت به اولین مثال درس که در نظرمان عجیب می آمد، می نگرستیم! دبیر محترم برای درک بهتر ما گفتند: «بچه ها دامنه ی Arc sin(x) کجاست؟»

-          "[1 و 1-]"

-          "«بچه ها دامنه ی (پرتقال)Arc sin  کجاست؟!»

یکی از بچه ها جواب داد: «روی درخت!»

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 6:31 PM | لینک ثابت |

امروز موجودی بسیار زیبا به مدرسه آمده بود و بین دانش آموزان و معلمان و اولیا و ... شبهه ایجاد شده بود که "سمور" است یا "راسو"؟! با جست و جو در اینترنت متوجه شدم که این موجود بسیار دوست داشتنی "راسو" بوده است. راسویی به رنگ سیاه با راه راه های سفید. این اولین بارم بود که از نزدیک راسو می دیدم!

ماجرا از این قرار بود که انگار دانش آموزی از کلاس سوم راهنمایی، می خواسته از پنجره، آشغالی به بیرون پرتاب کند (!)؛ که راسو را پشت موتور کولر می بیند و به سرعت دوستانش را برای تماشا فرا می خواند. آن ها هم که قاعدتا اولین بارشان بوده که راسو دیده اند، با پرتاب سکه به سوی آن، سعی در به حرکت درآوردنش می کنند. راسو هم می ترسد و به بالاترین و کنج ترین قسمت مدرسه به روی لوله های آب پناه می برد.

با خوردن زنگ تفریح و هجوم دانش آموزان دبیرستانی و راهنمایی در راه پله و سالن و سر و صدا، راسو چنان ترسید که سریعا خود را از روی دیوار به روی پنجره رساند و از آن جا به قسمتی پرید که دیگر نه می توانست به پایین رود و نه قدّ و هیکلش اجازه می داد تا روی سقف برود. سر و صدا و هیاهو به حدی بود که حتی بچه های ابتدایی هم از کلاس ها بیرون آمدند و از طبقه ی پایین، شاهد ماجرا بودند. هم چنین برخی از دبیر ها نیز به همراه ناظم ها از دفتر بیرون آمدند. بیچاره راسو، آن قدر سکه و پاک کن و... به سویش پرتاب کردند؛ که کم مانده بود از طبقه ی دوم به پایین پرت شود! وضعیت ادامه داشت تا گروه امداد کلاس دوم دبیرستان از راه رسید! دو نفر کیف هایشان را خالی کردند و به دو تن از مامور های نجات رساندند؛ سپس کیف ها با زیپ های کاملا باز دقیقا زیر راسو گرفته شد. از طرف دیگر چوبی بلند پیدا کردند تا با آن راسو را از آن بالا بیاندازند! به نظرم اگر چوب را آرام در کنار راسو نگه می داشتند به طوری که کم کم احساس کند خطری از جانب انسان ها تهدیدش نمی کند؛ با دندان آن را می گرفت و نجات می یافت؛ که البته چند بار هم تلاش کرد، ولی بچه ها که بسیار مشتاق سهیم بودن در امر بسیار خطیر نجات دادن راسو بودند، باعث شدند چوب چندین بار تکان های شدید بخورد و یکی از همین تکان ها کار خود را کرد و راسو از آن بالا پرت شد! شانس آوردیم که گروه نجات کاملا آماده ی هرگونه اتفاق ناخوشایندی بود، زیرا به محض پرتاب شدن راسو، به سرعت کیفی زیرش قرار گرفت اما شتاب سقوط راسو آن قدر زیاد بود که کیف فقط توانست او را از مرگ نجات دهد و دوباره راسو، این بار از طبقه ی اول به زمین فرود آمد ولی خوشبختانه صدمه ای ندید. حداقل ما تصور می کنیم که ندید، چون همین که پایش به زمین رسید با سرعت فرار کرد!

متاسفانه در آن لحظه دوربین نداشتم، اما به هرکس که توانستم گفتم که از آن عکس بگیرد و به محض این که عکسی به دستم برسد حتما در وبلاگ خواهم گذاشت. اکنون عکسی از اینترنت را ببینید:

"راسو" "weasel"

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 0:17 AM | لینک ثابت |

صبح امروز خانم س.ا در کوچه ی مدرسه می آمدند که مالایی موتور سواری دستشان را می گیرد، کیف را از دوششان برمی دارد و بعد هم می زند به چاک!! جالب این جاست که در کوچه ای پر از ولی و دانش آموز؛ دزد با دل و جرئت ما به سادگی کارش را انجام داده است!

خانم س.ا را دیدم که پریشان، برای خانم زهره نسب ماجرا را توضیح می دهند. به کلاس رفتیم و ماجرا را برای بچه ها تعریف کردم. متوجه شدیم که اتفاقا نفیسه که در لحظه ی دزدی در کوچه ی پشتی مدرسه، خلاف جهت خانم و آقای دزد می آمده؛ موتور سواری را دیده که چند کتاب را از روی موتور به وسط کوچه پرت می کند. کتاب را چه آید به کار دزد؟! فقط بار اضافه است. نفیسه بی توجه به راه خود ادامه می دهد. حق هم دارد زیرا کتاب های جلد شده با روزنامه و کاغذ کادو و ... عنوان خود را مخفی نگه می دارند!

باری، فورا با نفیسه از خانم زهره نسب، اجازه گرفتیم و کتاب ها را آوردیم. خوب بود که رهگذران با دیدن کتاب ها، آن ها را در حاشیه ی کوچه گذاشته بودند تا از گزند ماشین ها در امان بمانند. وقتی خانم س.ا کتاب ها را دیدند؛ کم مانده بود که دیگر از خوشحالی بال درآورند و پشت سر هم یا نفیسه را بغل می کردند و یا مرا! و تشکر بود که نثارمان می شد! خوشبختانه فقط یک بطری آب، 2-3 رینگیت پول، خود کیف و کلی فحش عاید دزد بیچاره شد! خدا را شکر که موبایلشان را در جیب گذاشته بودند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 4:48 PM | لینک ثابت |

دیشب که از مراسم شام غریبان - در مدرسه ی ایرانی ها - برمی گشتم؛ متوجه شدم که شیشه های عقب و جلوی ماشین آقای ع.ا را شکانده اند. هم چنین سقف ماشین چنان کوبیده شده بود که رانندگی با آن غیر ممکن می نمود. این که چه کسی کرده و چرا؛ من نمی دانم.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 4:59 PM | لینک ثابت |

هدف من از نوشتن در این وبلاگ تقویت توانایی نوشتن خود، اطلاع رسانی از واقعیت های موجود بدون تخریب کردن یا ایجاد ناراحتی برای فرد یا مجموعه ای خاص است. شاید لازمه ی نوشتن - که از علایق من در زندگی ام می باشد - پرداختن به مسایل جزیی و در عین حال غیر متداولی باشد که هر روزه به نوعی درگیر آن هستیم؛ ولی در عین حال توجهی هم به آن نمی کنیم و به راحتی از کنار آن می گذریم. اگر بتوانم چیزهای غیر معمول زندگی معمولی را به رشته ی تحریر درآورم، احساس موفقیت می کنم. اگر طنز را نیز در خدمت نوشته ام بگمارم، احساس خوشایند تری خواهم داشت. همان کاری که به عنوان مثال کاریکاتوریست ها انجام می دهند. جایی خوانده بودم که آقای "نیک آهنگ کوثر" از کاریکاتوریست های کشورمان، گفته بودند در طراحی یک کاریکاتور ابتدا به چیزی که در صورت فرد خیلی جلب توجه می کند، پرداخته می شود که معمولا بینی فرد است. بنابراین در بیشتر کاریکاتورهای افراد، بینی آنها بزرگ تر از حد معمول نشان داده می شود. آیا این بینی بزرگ در کاریکاتور، به معنای تخریب فرد یا نشان دادن قیافه واقعی اوست؟ فکر می کنم جواب منفی است.

من هم دلم می خواهد در نوشته هایم با الهام گرفتن از واقعیت ها، مسئله یا مشکلی را گوشزد کنم تا شاید توجه بیش تری به آن شود، هر چند به نظر بی اهمیت بیاید. ولی متاسفانه مدتی است که با تعدادی یادداشت های غیر اخلاقی و گاه موذی گری های ناپسند برخی از خوانندگان وبلاگ - که ممکن است هنوز قشر نوجوان و جوان با آن آشنا نباشند - در قسمت "نظر شما" مواجه شده ام. خوب طبیعی است که حفظ حرمت و تحمل عقاید دیگران نیاز به تمرین مستمر و "زود از کوره در نرفتن" دارد.

تا به حال آن ها را حذف می کردم اما از امروز ضمن احترام به نظر تمامی خوانندگان گرامی، قسمت نظر دهی وبلاگ، پس از بازبینی نویسنده در وبلاگ نمایش داده خواهد شد. کلیه ی نظراتی که غیر اخلاقی، توهین به کادر مدیریتی یا آموزشی مدرسه و ... باشند، حذف خواهند شد. با این کار، ضمن حفظ حرمت دست اندرکاران مدرسه که به هرحال، زحمت زیادی را برای پیش برد امور مدرسه تقبل می کنند، عقده های درونی افراد غیر منطقی و فرصت طلب هم تخلیه خواهد شد. چرا که تخلیه عقده های درونی، خود می تواند مزاحمت کم تری برای دیگر افراد جامعه ایجاد کند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 2:26 PM | لینک ثابت |

* روز پنج شنبه، 13 دی، زائران خانه ی خدا از سفر خود بازگشتند.

* امتحانات مقطع راهنمایی و دبیرستان امروز به پایان رسید. فقط پایه ی دوم و سوم دبیرستان، هنوز چند امتحان دیگر دارند. امتحانات مقطع ابتدایی هم از 13 دی شروع شد.

* در حاشیه ی امتحانات:

ü       یکی از مراقبین سر جلسه احساس می کند که یکی از دانش آموزان در حال تقلب با دیگری است. این مراقب برای ادای مأموریت خویش می رود و پیش آن ها می ایستد تا دیگر با هم صحبت نکنند. سپس یکی از آن ها برای این که قضیه زیاد ضایع جلوه نکند، سوالی را از مراقب می پرسد – با این که می داند او نمی داند -. مراقب نیز در سالن می چرخد؛ برگه ی دانش آموز دیگری را می نگرد؛ جواب سوال را می یابد، بر می گردد و به دانش آموز می گوید!

ü       دانش آموزی با Mp4 خاموش خود، سر جلسه نشسته بود. یکی از مراقبین به وی نزدیک شد و در حالی که مرتب تکرار می کرد: "تقلب می کنی؟!"؛ Mp4 را از او گرفت. سپس او از آهنگ اول تا 52 را گوش می دهد، و در حالی که تقلبی پیدا نمی کند، آن را به دانش آموز که با اعصابی ناراحت باقی امتحان خود را می داد، برمی گرداند!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 7:58 PM | لینک ثابت |
نوشته ای از تجربیات جدید من.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 6:50 PM | لینک ثابت |

دانش آموز با سرِ شکسته

یکی از بچه های سوم ابتدایی در هفته ی گذشته مجروح شد. تا آن جایی که شنیده ام مثل این که یکی از بچه ها زیر پایی می اندازد و دانش آموز بیچاره با صورت زمین می خورد، پیشانی او آسیب می بیند و به بیمارستان برده می شود.

 

دانش آموزان سرشکسته (اردو به گنتینگ هایلند)

دیروز سفری نیم روزه به گنتینگ هایلند داشتیم و طبق معمول، مانند آن چه سال پیش رخ داد، با بارندگی مواجه شدیم و بدون استفاده از وسایل تفریحی برگشتیم.

حدودا ساعت 9:30 بعد از جمع شدن در مدرسه و صحبت های آقای مدیر، سوار اتوبوس شدیم و به راه افتادیم. البته نیم ساعت در اتوبوس جلوی مدرسه نشسته بودیم و متنظر سر و سامان دادن اوضاع اتوبوس توسط آقایان کاظم نیاز و راننده بودیم. بالاخره حرکت کردیم و حدود ساعت 11 در تله کابین بودیم. همان طور که بالا می رفتیم؛ هوای خوب و آفتابی جای خود را به مه و ابر می داد و هوا رو به سردی می رفت. کم کم امید برای بازی از دل هایمان می رفت.

در حین بالا رفتن، ناگهان تله کابین ایستاد و شروع کرد برای خودش تاب خوردن! ترس در دل ها افتاد و "الآن می افتیم پایین" بود که فقط به ذهن ها خطور می کرد. و بچه ها شروع کردند آیت الکرسی خواندن!!! در این هنگام ناگهان تله کابین شروع به حرکت کرد ولی نه به جلو، بلکه دنده عقب گرفته بود! دیگر آیت الکرسی با فریاد خوانده می شد. خلاصه بعد از 10 دقیقه در جا تکان خوردن، سرانجام حرکت کردیم و رسیدیم.

همان طور که حدس می زدیم هوای گنتینگ کاملا نامساعد بود. بعد از نیم ساعت تاسف و گریه و زاری، برای ناهار رفتیم. ناهار را نوش جان فرموده بودیم که متوجه شدیم کیف پول یکی از دوستان دزدیده شده! البته به چند نفر هم مظنونیم! چون ظاهرا، قبلا هم این اتفاقات دزدی رخ داده است! بله، دوباره تاسف خوردیم و به ناراحتی مان اضافه شد.

با خود فکر کردیم که اگر به دعا و ورد و جادو و ... متوسل شویم؛ شاید هوای گنتینگ آفتابی شود. بنابراین هر کس به نوبه ی خود شروع به راز و نیاز کرد. ولی دریغ از بهتر شدن هوا آن هم اندکی!! در هر حال تا ساعت 3:30 آن بالا دور خود چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم تا این که دوباره برگشتیم. این دفعه تله کابین مثل صبح زیاد نایستاد. ساعت 4 در اتوبوس بودیم و یک ربع بعد به سمت KL به راه افتادیم.

در ضمن روز قبل از اردوی ما، یعنی جمعه دانش آموزان ابتدایی به آکواریوم KLCC برده شدند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 7:59 PM | لینک ثابت |

جدیدترین خبر مدرسه، رفتن آقای اشرفی و آقای عسکری و خانم شریعت مدار به مکّه در وسط سال تحصیلی است. طی این مدت، به جای آقای عسکری، خانمی به نام کریمی آمده اند که خیلی از موارد در نظر ایشان، مناسب انضباط دانش آموزی نیست. دو دبیر دیگر هم به جای خود، افرادی را معرفی کرده اند.

امیدواریم مدرسه و دانش آموزان را از دعای خیر فراموش نکنند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:34 PM | لینک ثابت |

آقای محمد تاجران، جوان 31 ساله ی ایرانی، سال گذشته روز ولادت امام رضا (ع) از مشهد حرکت کرده و رکاب زدن خود را از پاکستان شروع می کند؛ کشورهای مختلفی مانند نپال، هند، تایلند و... را پشت سر می گذارد و به مالزی می رسد. ایشان در سال روز تولد امام رضا - همین چند روز پیش - به مدرسه ی ما آمدند و از تجربیات خود، برایمان گفتند.  آقای تاجران هدف خود را از رکاب زدن به کشور های مختلف، حمایت از محیط زیست از جمله نگه داری از درختان بیان کردند. جزییات بیشتر از زندگی و اهداف ایشان را می توانید در سایتشان ببینید.

http://www.weneedtrees.com

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 10:0 PM | لینک ثابت |

زنگ تفریح اول تمام شده بود و من کلید کتاب خانه را به آقای عسگری تحویل داده بودم و داشتم از پله ها به طرف کلاس بالا می رفتم که صدای جیغ و گریه و داد از بالا شنیدم. با قیافه ی بُهت زده، از یکی از دختر های راهنمایی که به سمت دفتر می رفت، ماجرا را شنیدم: انگار یکی از بچه ها از نردبانی که به اتاق زیر شیروانی راه دارد، بالا رفته و به سقف کاذب دست زده و آن هم به سمت پایین پرت شده و با قسمت تیزش به پیشانی یکی از بچه های اول دبیرستان اصابت کرده است.

وقتی قضیه را نصفه و نیمه شنیدم، با همان دختر به دفتر برگشتم و به خانم زهره نسب گفتم: «خانم، بالا مجروح داریم». خانم، شوکه شده، به دنبال ما می آمدند و همزمان به نقل ماجرا گوش می دادند. به طبقه ی بالا که رسیدیم، دیدم که پیشانی "صهبا" به اندازه ی یک بادمجان باد کرده است! باری، خانم زهره نسب در حالی که صهبا را معاینه می کردند؛ پشت سر هم می پرسیدند: «کی این کار رو کرده؟» و جوابی نمی شنیدند. سپس بچه ها را پراکنده ساختند و صهبا با دو سه تن از دوستانش پایین رفت تا سر و صورتی آب بزند.

در این فاصله، من محکمی تکه ی سقف را که اکنون در گوشه ای به دیوار تکیه داده شده بود، با ضربه ی دست بررسی می کردم. خانم به من گفتند: «عرب خدری تو می دونی کی این کار رو کرده؟!» گفتم: «والا منم مثل شما، اصلا تو جریان نبودم و از همون کسی که به شما جریان رو گفت شنیدم.» بعد بهشون پیشنهاد دادم که این تکه ی سقف را برای جلوگیری از رویدادی دوباره، به دفتر ببرم. از پله ها به سمت دفتر می رفتم که 3 تن از دبیران را در راه دیدم. آقای سلیمانی گفتند: «شما اون بالا بنّایی دارین؟!» در فکر جواب ایشان بودم که آقای بحیرایی پرسیدند: «تو چرا پاک سفید شدی؟!» یادم افتاد که گچ سقف مرا مانند آسیابان ها کاملا سفید کرده است. و بالاخره آقای اشرفی گتند: « کجا می ری خانم؟! بیا بالا می خوام درس بدم! ... اصلا امروز چی داریم؟!» من هم با گرفتن اجازه از ایشان، گفتم: «حسابان».

خلاصه، به  دفتر رسیدم. همان لحظه آقای یوسفی و آقای عسگری از من پرسیدند: «این چیه؟» و بنده ماجرا را برایشان توضیح دادم و بقیه را به خانم زهره نسب واگذار کرده و به طرف کلاس دویدم. در نزده و با عجله وارد کلاس شدم و گفتم: « آقا ببخشید من برم لباسم رو تمیز کنم و سریع بیام!»

از پله ها پایین می رفتم که "ثنا" را دیدم. گفت: «مینا اگه برم پایین بگم من باعث شدم این اتفاق بیفته، نمره انضباتم چند می شه؟» گفتم: «عزیزم هیچ نگران نباش، چون خودت می خوای بگی، هیچ ایرادی نخواهند گرفت». ثنا را به دفتر فرستادم و خود نیز جلوی آینه رفتم. قیافه ام دیدنی بود. شده بودم مثل سفید برفی. در آن لحظه، آقای مدیر که از کنارم رد می شدند، گفتند: «بالاخره مجرم رو پیدا کردی یا نه؟» و من اشاره کنان به ثنا و آقای عسگری گفتم : «آقا همین الآن داره خودش اعتراف می کنه!» و به سمت کلاس دویدم.

نردبان و سقف کاذب

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 9:39 PM | لینک ثابت |

پیش دانشگاهی ها و قفل خراب در کلاس

امروز در حال پیدا کردن یکی از هم سرویسی هایم برای برگشت به خانه، آقای اشرفی را دیدم که با ماشین به دنبال همسرشون، خانم شریعت مدار، آمده بودند. من دو بار دیگر از آن جا رد شدم و دیدم هم چنان آقای اشرفی منتظرند تا این که گفتند: "مینا جان! برو ببین این خانم ما کجان؟!" خلاصه همون طور که به دنبال هم سرویسی محترم می گشتم، تمام مدرسه رو برای یافتن خانم شریعت مدار زیر پا گذاشتم. در بین راه، آقای عسکری رو دیدم. پرسیدم: " آقا شما خانم شریعت مدار رو ندیدین؟" ایشون هم در جواب گفتن: " شما کلید پیش دانشگاهی رو پیدا کردی؟!" قبل از این که به ذهنم خطور کند که بپرسم "چی؟" صدایی از طرف پیش دانشگاهی شنیدم. به آن سمت دویدم و دیدم سه پسر - تنومند که چه عرض کنم قوی هیکل و بدن ساز (!) - جلوی در پیش دانشگاهی ایستاده اند و با شمارش خانم زهره نسب به ترتیب به در تنه می زنند! از آن طرف هم صدای خانم شریعت مدار با دختران پیش دانشگاهی می آمد! بیچاره ها گیر افتاده بودند.

باری، بدون پیدا کردن هم سرویسی و با فکر قضیه ی خنده داری که دیده بودم؛ به طرف در خروجی مدرسه رفتم، آقای اشرفی را دیدم و گفتم: "آقا خانومتون تو پیش دانشگاهی گیر افتادن!" و همان طور که نگاه حیرت زده ی آقای اشرفی را احساس می کردم، به طرف سرویس رفتم و متوجه شدم که هم سرویسی گم شده ام، آن جا ایستاده و منتظر من است! خدایا! چه قضایایی برای آدم پیش می آید...!

 

استفاده از موبایل در مدرسه

با این که قضیه ی استفاده از موبایل در مدرسه تقریبا حل شده به نظر می رسید، نمی دانم چرا بعضی از دبیران در کلاس درس از موبایل هایشان به هر نحوی – چه مکالمه، چه اس ام اس و ... – استفاده می کنند. تا آن جایی که می دانم، غیر از زنگ های درسی، دبیران می توانند از موبایل خود استفاده کنند.

 

کتاب خانه

خوشبختانه کتاب خانه ی مدرسه با داشتن کتاب های خوب و مفید و سامان دهی خوب از رونق خوبی برخوردار است، فقط از کار این بچه ها هیچ سر در نمی آورم. یک هفته مدام می آیند و می روند به طوری که در کتابخانه دیگر جای سوزن انداختن نیست و هفته ای دیگر مثل امروز در کتاب خانه مگس هم پر نمی زند، چه برسد به آدمیزاد! به زور اگر یکی دو نفر بیایند... فکر کنم باید به در کتاب خانه کاغذی بچسبانم با مضمون: "دوستان عزیز لطفا نه گروهی وارد کتاب خانه شوید و نه انفرادی؛ اعتدال همیشه بهتر است".

 

بوفه

امروز پس از گذشت یک ماه و دو هفته از سال تحصیلی، بالاخره بوفه ی مدرسه به سرپرستی آقای "کامبیز مقدم" باز شد. پارسال در تغییراتی که آقای مدیر در ساختمان مدرسه ایجاد کرده بودند، محلی هم برای بوفه ی مدرسه ساختند. اما امسال همان بوفه را خراب کردند و به جایش کلاس ساختند. حال مقابل همان کلاس ها، در گوشه ای از سالن، بساط بوفه فراهم است. پس دانش آموزان عزیز! از خود پذیرایی کنید.

 

یک کلام هم از درس فارسی

این قدر به ما گفته اند جدا بنویسید و جای دیگر سرهم؛ من یکی که پاک قاطی کرده ام! مثلا از نظر دستوری چه فرقی بین دو کلمه ی "بهتر" و "بزرگ تر" هست؟ من هیچ جا ندیده ام بنویسند: به تر و بزرگتر. ولی نمی دانم این چه رسم و رسوماتی است که یکی "تر" چسبیده دارد و دیگر جدا! یا بر کلمه های دیگر، مثلا کلمه ی "آنگاه" سر هم است یا جدا: "آن گاه"؟! به خدا نه تنها من بلکه هم کلاسی هایم هم قاطی کردند!!!!!!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 7:24 PM | لینک ثابت |

دزدی سوالات شیمی

سر کلاس شیمی هنگامی که خانم امین زاده درس می دادند، برخلاف همیشه سوال اضافه ای نگرفتیم. وقتی ازشون پرسیدیم سوال اضافه نمی دین متوجه یک خبر ناراحت کننده شدیم.

4 روز قبل کیف خانم، جلوی مدرسه توسط یک موتوری ربوده می شود. جالب است که 2 آقا و 2 خانم ایرانی که داخل ماشینی در همان نزدیکی بودند، صحنه را می بینند ولی عکس العملی نشان نمی دهند. خوشبختانه پول قابل توجهی در کیفشون نبوده و  تنها چیز قیمتی موبایل خانم بوده است. ایشون بیش تر دلشون برای سوال های داخل کیف می سوخت. اون طور که خودشون گفتند به دلیل کمبود کتاب کمک آموزشی در این جا، شب قبلش کلی سوال طرح کرده بودند تا فردایش به بچه ها بدهند. ایشون به شماره موبایل خود که حالا دست آقا دزده به سر می برد (!)، اس ام اس می زنند و می نویسند:"من یک دبیرم، اگه ممکنه جزوه هام رو پرت کن توی حیاط مدرسه"!

 

باز هم درس ریاضی

چهار شنبه ی این هفته به دعوت گروه ریاضی مدرسه، جلسه ای برای بررسی وضعیت درس ریاضی دانش آموزان دبیرستانی با حضور دو تن از دبیران و تعدادی از اولیا برگزار شد.

در این جلسه ابتدا یکی از دبیران به ضرورت ارتباط مداوم بین اولیا و دبیران، اهمیت استفاده از کتاب ها و سوالات کمکی، کم بودن تعداد ساعات و کارآیی کم تر شیفت بعد از ظهر اشاره کرد.

به دنبال آن، بیشتر والدین حول کارآیی نداشتن شیفت بعد از ظهر صحبت می کنند و جالب است که یکی دو تن از مادران، راه حل "تعداد ساعات کم درس ریاضی و ناکارآمد بودن شیفت بعد از ظهر" را در انتقال پسران به شیفت صبح و دختران به شیفت عصر دانسته اند! یکی از دبیران، دو شیفتی بودن بعضی از مدارس را در ایران، امری متداول دانست.   

ظاهرا این جلسه به اهداف خود نرسیده است.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 7:57 PM | لینک ثابت |

تعداد ساعات کلاس

بعد از اتمام ماه مبارک رمضان قرار شد که زنگ آغاز مدرسه از 8:30 صبح به 8:00 صبح تغییر کند و راس 8 به کلاس برویم. اما جالبی قضیه این است که هر روز زنگمان ساعت 8:05 می خورد؛ ابتدا قرآن خوانده می شود؛ سپس آقای مدیر، آقای ناظم، خانم ناظم و بالاخره خانم مجدد به ترتیب شروع می کنند به صحبت کردن سر صف. خلاصه به جای 8:10، 8:30 به کلاس می رویم. 8:35 معلم ها وارد می شوند؛ تا بچه ها از خواب آلودگی درآیند و درس درست و حسابی شروع شود، ساعت 8:45 است! از آن طرف هم راس 12:30 زنگ می خورد. در نتیجه مدرسه در 3 ساعت و 45 دقیقه خلاصه می شود. علاوه بر این، از کل ساعات، 2 تا زنگ تفریح را هم کم کنید... امیدوارم با حدود 3 ساعت درس خواندن در روز، بشود یک رشته عالی در یک دانشگاه عالی قبول شد!!!

تعویض 2 تا از دبیر ها

دو تن از دبیران مدرسه (دبیر شیمی و دبیر زبان) عوض شدند! دبیر جدید شیمی، خانم سمیرا امین زاده و دبیر جدید زبان، آقای محمد رضا قربانی هستند.

تلاش برای افزایش ساعات دروس ریاضی

دیروز که سر کلاس جبر و احتمال با آقای اشرفی نشسته بودیم، ایشان گفتند: "برین بگین خانم زهره نسب تشریف بیارن تا باهاشون درباره ی ساعات درسی صحبت کنیم." یکی از بچه ها رفت و ایشان را صدا زد. آقای اشرفی نیز در این فاصله، تعداد ساعاتی که امسال داریم و تعداد ساعاتی را که باید داشته باشیم ، پای تخته نوشتند:

 

درس

ساعات معمول در هفته

ساعات امسال در هفته

حسابان

6-8

4

هندسه 2

4-6

3

جبر و احتمال

4

3

 

خانم زهره نسب آمدند و آقای اشرفی از ایشان خواستند که با آقای یوسفی صحبت کنند تا به نحوی ساعت درس ها را زیاد کنیم یا مثلا به جای درسی مانند ورزش، ریاضی کار کنیم. آقای اشرفی هم چنین اضافه کردند: "الآن هر کسی از من سوال می پرسه، می تونم یکی  یا دو تاشو جواب بدم ولی دیگه بیش تر از آن را با توجه به کمبود وقت، خود دانش آموز در خانه باید پاسخ دهد." خانم زهره نسب قبول کردند که با آقای یوسفی صحبت کنند.

کتاب تاریخ

هنوز کتاب های تاریخ ما سوم دبیرستانی ها، از ایران نرسیده! البته تا آن جایی که با هم سن و سال های خودمان در ایران ارتباط داریم، شنیده ایم که آن جا هم انگار کتاب ها تازه رسیده. نمی دانم برنامه ریزی آموزش پرورشی ها چگونه است! فکر کنم احتمالا کتاب ها نزدیک امتحان های ترم اول به دستمان برسد. خدا را شکر که تاریخ جزو امتحان های نهایی نیست وگرنه بیچاره می شدیم!

رشته ی علوم تجربی

حدود دو هفته است که رشته ی تجربی نیز در مدرسه دایر گردیده است. یعنی در حال حاضر در مدرسه ی ما، دو رشته ی ریاضی – فیزیک و علوم تجربی در کنار هم تدریس می شوند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 5:22 PM | لینک ثابت |

دیشب داشتم به این فکر می کردم که 2 نسل قبل از ما یعنی مادربزرگ ها و پدربزرگ های امروزی، خانواده های کم جمعیتی بودند. نسل بعد از آن ها یعنی مادر ها و پدرهای حالا، با توجه به پیش رفت علم پزشکی و سطح بهداشت و عدم وجود اطلاعات کافی در بین مردم، خانواده های پر جمعیت تری داشتند. و اما نسل ما با تکیه بر سواد مردم و پیش رفت بیش تر علم، تعداد فرزندانی کمتر از نسل قبل دارد.

در 100 سال گذشته اگر سیر تخریب محیط زیست را در نظر بگیریم، بیش ترین خسارت ها را مربوط به نسل پیش می یابیم. نسلی با جمعیتی زیاد و سوادی کم! ضرب المثل « هر که بامش بیش، برفش بیش تر » این جا صدق می کند. جمعیت بیش تر، نیاز بیش تر، زباله ی بیش تر ،...، آلودگی بیش تر.

دانشمندی به نام مالتوس حدود 200 سال پیش، روند رشد جمعیت انسان ها را یک تصاعد هندسی، و تولید غذا را تصاعد حسابی دانست. او پیش بینی کرد که روزی خواهد رسید که انسان ها از بی غذایی جنگ به راه خواهند انداخت. اما به نظرم او نمی دانست که پیش رفت علم هم تصاعد هندسی دارد! با این پیش رفت ها، تعداد کارخانه ها، گلخانه ها و ... افزایش یافت و به خدمت انسان ها درآمد و البته از دیدی دیگر، این ها چیزی نبود جز وارد کردن خسارت بیشتر بر محیط زیست.

امروز 23 مهر ماه برابر با 15 اکتبر 2007 که قرار است تمام وبلاگ نویسان جهان در صورت تمایل، یک پست خود را به موضوع محیط زیست اختصاص دهند، از شما می خواهم با توجه کردن به اصول زیست محیطی – که مطمئننا خود شما بهتر می دانید - سعی کنیم اگر نمی توانیم کاری برای حفظ محیط زیست انجام دهیم، حداقل به مشکلات آن اضافه نکنیم. به امید آینده ای بدون مشکلات زیست محیطی...

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 3:4 PM | لینک ثابت |
چند روز پیش مشغول گشت و گذار در اینترنت بودم که به این ترانه زیبا برخوردم. از اون جایی که موضوع این ترانه با وبلاگم همخوانی داره، این جا قرارش دادم. یار دبستانی من

**

راستی نمی دونم چرا هر معلمی که از ایران می آید باید چند روزی توی بیمارستان بستری بشود و بعد از مدتی به مدرسه برگردد. مثلا خوشحال از این که دبیر دینی و دبیر ادبیات از ایران رسیده اند مدرسه را شروع کردیم ولی هر دو در اولین روز ها، کارشان به بیمارستان کشید. البته خدا رو شکر الان حالشان بهتر است، ولی خودمانیم چه قدر از این مالزی می نالند!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 1:35 AM | لینک ثابت |

سر کلاس دین و زندگی نشسته بودیم و اولین جلسه ی ما با خانم مجدّد بود. ایشون لیست کلاس رو به من دادن و گفتن که اسامی بچه ها رو بنویسم. طبق معمولِ اولین جلسات، بعد از بیان آرزو ها و برنامه ها برای طول سال، درس را شروع کردیم. خانم با لحنی جدی گفتن: « عزیزی بخونه. » من هم به عنوان نماینده ی کلاس برگشتم و گفتم که : « ما عزیزی تو کلاس نداریم خانم. » یه دفعه همه ی بچه ها و معلم شروع کردن به خندیدن. خانم با نیشخند گفتن: « منظورم عزیزی، دوستی، دانش آموزی بود؛ حالا عزیزی بخونه! » و بنده هم با سوتی زیبایم چیزی به روی مبارک خود نیاورده، مشغول خواندن شدم!

**

امروز روز چهارم مدرسه بود. با وجود این که کسی فکر نمی کرد به این زودی مدرسه سر و سامان گیرد؛ بالاخره دبیر زبان هم، از ایران رسید. در چهارمین روز، تمام دبیر ها حاضر شدند و بیش ترشان توانسته اند صفحاتی را تدریس کنند.

به دست اندرکاران مدرسه تبریک می گویم و موفقیت بیش از پیش برایشان آرزومندم.

حال باید دید کیفیت تدریس چگونه خواهد بود.

**

برای سومین سال متوالی، مسئول کتاب خانه شدم! امیدوارم وضع کتاب خانه امسال مانند سال های پیش نباشد ( آخر این مسئولیت به دلیل عدم همکاری هیچ وقت دوام نمی آورد و تقریبا بیش تر موقع ها در اون جا بسته می موند ). در این دو سال خود داوطلب بوده ام، اما امسال خودشون پیشنهاد دادند. پس از همین جا از تمامی دانش آموزان، دبیران، ناظمان و ... تقاضا می کنم همکاری کنند.

**

امسال با وجود دو معاون، فعلا کارشان بسیار عالی است. به هر مشکلی، چیزی گوش می کنند و فورا آن را رفع می کنند. مثلا وایت برد کلاس ما از سال پیش مشکل داشت، طوری که کثیفی و خراش ها تو جونش رفته و با الکل و بنزین هم تمیز نمی شد. فردای روزی که به مسئولان اطلاع دادم، با تابلوی سفید و تمیزی بر روی دو صندلی مواجه شدیم و فردای آن روز، تخته را میخ زده به دیوار دیدیم. دستشان درد نکند.

**

فقط نمی دانم چرا ناظم ها کمی حواس پرتند. آقای سلیمانی پارسال جوراب هایشان را گم می کردند. امسال خانم زهره نسب دقیقا 33 بار از اول سال تا حالا از من پرسیده اند که کلاس چندم هستم. آقای عسکری هم روزی که مرا به عنوان مسئول کتاب خانه سر صف معرفی می کردند گفتند خانم " حسینی ". من نمی دانم حسینی چه ربطی به عرب خدری دارد!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 11:59 PM | لینک ثابت |

خب، 10 روز بیش به آغاز سال تحصیلی جدید باقی نمانده است و از امروز شمارش معکوس آغاز می شود ( ایران در این شمارش یک روز جلو تر است ). این در حالی است که ظاهرا بایستی به استقبال خبر های جدیدی رفت.

می گویند در این سال جدید مقطع دبیرستان دستخوش تغییراتی خواهد بود و به احتمال قوی دو شیفته خواهد شد. یعنی مقطع دبیرستان – دخترانه - به همراه مقاطع ابتدایی و راهنمایی در شیفت صبح و مقطع دبیرستان – پسرانه – در شیفت بعد از ظهر خواهند بود.

انتظار می رود این تغییر و تحول با توجه به تمامی جوانب، از جمله وجود تعداد کافی دبیران مجرب و باسواد، مواد شیمیایی و تجهیزات آزمایشگاهی کافی، کامپیوتر های سالم و قابل استفاده، تعداد ساعات تدریس لازم و به اندازه و ... برای هر دو شیفت در نظر گرفته شده باشد.

به هر حال امیدوارم در این سال جدید بتوانیم نتایج بهتری نسبت به سال قبل کسب کنیم. با آرزوی موفقیت برای همه، پیشاپیش شروع مدارس را تبریک می گویم.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 5:50 PM | لینک ثابت |

در سفری که به ایران داشتم، در هر کجا دانش آموزان دبیرستانی را در حال درس خواندن می یافتم. مدرسه ها برای آن ها انواع و اقسام کلاس های تقویتی، کمکی، چگونگی تست زنی و ... را تدارک دیده بودند.

به هر خانه ای که می رفتم، دانش آموزان یا در اتاق هایشان مشغول تست زنی بودند یا در کلاس فوق العاده مدرسه. خلاصه این که مدام در حال خواندن و حل تمرین ها و تست ها بودند.

با توجه به این موضوع، چگونه بچه هایی که در مالزی می خواهند کنکور ایران را بدهند، می توانند با آنها رقابت کنند؟ آیا مدرسه ی ما این امکانات را نمی تواند برایمان فراهم کند؟ چرا ما نباید برای کنکور و ... تست بزنیم و آمادگی پیدا کنیم؟... نمی دانم پرداختن به ارتقاء سطح علمی و افزایش توانایی برای راه یافتن به دانشگاه ها بایستی در اولویت مدرسه ما باشد یا بحث هایی مانند جدا کردن دختران و پسران دانش آموز با این امکانات محدود...؟!!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 5:31 PM | لینک ثابت |

سلام

بالاخره امسال با دریافت یک کارنامه ی تقریبا پربار به پایان رسید.

خدا را شکر! با معدل 19.56 شاگرد دوم شدم. آن چنان هم برای یک دوم دبیرستانی بد نیست. تقریبا راضی هستم...!

به هر حال آمدم تا بگویم که اکنون که مدرسه با دادن کارنامه ها پایان یافت، بنده نیز خبری برای گفتن ندارم، مگر آن که پیش آید. پس از حالا تا تقریبا 3 ماه بعد با شما عزیزان خداحافظی می کنم، اما بدانید که هم چنان می نویسم. وبلاگ دیگرم را ببینید.

خداحافظ!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 6:2 PM | لینک ثابت |

تشکر!

دیروز بعد از ظهر - وقتی که من خانه نبودم - تلفن زنگ می خورد و پس از مکالمه ای با یکی از مسئولان سایت ایران مالزی قرار می شود که امروز به صورت خانوادگی برای ناهار به KLCC، به رستوران Spice Of India برویم.

تازه از کار خود فارغ شده و به خانه رسیده بودم که ماردم گفتند: « فردا می ریم KLCC ناهار! ». با خود گفتم: جل الخالق! چه اتفاقی افتاده که ما بدون برنامه ی قبلی، می رویم KLCC؛ باز می گفتند Mines یک چیزی - ما نزدیک آن جا هستیم -. بنابراین پرسیدم: « ببخشین کجا فرمودین؟! آخه اون جا برای چی؟! تولد کسی هم که نیست ما بریم مهمونی! ». مادرم با خنده گفتند که ما برای ناهار دعوت شده ایم و با دیدن چهره ی حیرت زده ی من، اضافه کردند: « همون مسابقه ی وبلاگ نویسی دیگه! » و بنده بالاخره دو زاری ام افتاد!

باری؛ امروز ساعت 12 از خانه راه افتادیم و حدودا ساعت یک بعد از ظهر به آن جا رسیدیم. ناهار صرف شد و تقریبا بعد از 2 ساعت، به طرف خانه برگشتیم. هم چنین در هنگام خداحافظی، جایزه ی معهود را نیز دادند. دستشان درد نکند.

تشکر!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 11:16 PM | لینک ثابت |

روز قبل از امتحان ترم دوم درس عربی، کلاس رفع اشکال داشتیم.

همه سر کلاس نشسته بودیم و منتظر معلم. وارد شدند، در یک دست دو ماژیک و در دست دیگر یک استکان چای.

درس را شروع کردیم و آقا هر از گاهی قُلُپی می نوشیدند. از شما چه پنهان، ما هم آن چنان نگاه می کردیم که از گلویشان پایین نمی رفت!

هنگامی که قواعد یکی از درس ها را مرور می کردیم؛ ناگهان گفتند: « ماهی با آب زنده است! ». همه حیرت زده نگاهشان کردیم و چند نفر نیز با تعجب گفتند "چی؟!" و سپس ایشان ادامه دادند: « معلم هم با چایی! ».

از آن لحظه به بعد دیگر رویمان نشد نگاه کنیم!

 

منتظر خاطره ی بعدی باشید!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 9:58 PM | لینک ثابت |

در زمان استراحت کلاس عربی بودیم که چند نفرمان - به طور هم زمان - به سرفه افتادند و این سرفه ها تمامی نداشت! دبیرمان برای رفع سرفه ها و سرگرم کردن همه (با یک تیر، دو نشان)؛ خاطره ای از امتحان ترم درس املای کلاس سوم راهنمایی مدرسه ی خودمان تعریف کردند:

ایشان و دبیر ادبیات مراقب بودند تا بچه ها تقلب نکنند. هنگام خواندن املا، ناگهان یکی از بچه ها سرفه می کند: "اِهِم!" و به دنبال او دیگران هم شروع می کنند. این سرفه ها چند بار دیگر  تکرار می شود!

در پایان جلسه علت این سرفه های مشکوک از بچه ها پرسیده می شود و آن ها هم با لبی خندان و دلی آسوده پاسخ می دهند: « آقا! وقتی به کلمه ی تشدید دار می رسیدیم؛ یکی از بچه ها که بیش تر از همه درس رو بلد بود سرفه می زد و بقیه هم برای تاییدش این کار رو انجام می دادن! این جوری می فهمیدیم که یه کلمه تشدید داره! »

پس از آن رویداد، ما هم کلاسی ها، دور هم جمع شدیم تا ببینیم آیا ما هم می توانیم راهی جدید در عرصه ی وسیع تقلب (!) طرح ریزی و عرضه کنیم و نوآوری داشته باشیم؟؛ اما تا کنون که امتحانات نیز پایان یافته است، هنوز کاری از پیش نبرده ایم!

منتظر خاطره ی بعدی باشید!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 5:12 PM | لینک ثابت |
این هم مصاحبه ی من تو ایران مالزی.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 7:33 PM | لینک ثابت |

دیشب حدود 10:40 به وقت مالزی، صفحه ی اصلی ایران - مالزی نتیجه ی نهایی مسابقه ی وبلاگ نویسی خانم ها را اعلام کرد. بله وبلاگ مدرسه ام در مالزی در ردیف اول قرار داشت. خب طبیعی است که خیلی خوشحال شدم ولی همان موقع نتوانستم چیزی بنویسم (به دلیل امتحان آمار امروز صبحم). باری امروز صبح امتحان آمار به خوبی برگزار شد - به خصوص که پروژه ام که با برنامه ی Microsoft Excel  کار کرده بودم، پروژه ی برتر شناخته شده و از طرف مدرسه به تهران ارسال خواهد شد. اتفاقا موضوع پروژه در مورد « مطالعه ی آزاد افراد ایرانی مقیم مالزی در یک روز » است که سر فرصت نتیجه ی این بررسی را در وبلاگ قرار خواهم داد (دوستم پگاه نیز همراه من بود).

به هر حال الآن آمدم تا از صمیم قلب از محبت تمام فامیل و آشنایان در ایران (تهران، کرج، مشهد، درگز، بوشهر)، انگلیس، آلمان – دوستان، هم کلاسی ها و هم مدرسه ای هایم – دوستان پدر و مادرم در ایران، مالزی، استرالیا و کانادا – هم کاران پدرم، هم کاران مادرم به خصوص خانم " بنفشه فرزانه " و دوستان ایشان – پدر و مادر عزیزم – برادر باهوش، فوق العاده مهربان و دوست داشتنی ام (برنا) – خواهر مهربانم " آیسودا اژدری " – دوستانی که کامنت گذاشته اند – سایت ایران مالزی، سایت سینا دیلی و ... تشکر و قدر دانی کنم.

امیدوارم شایستگی این همه محبت را داشته باشم.

در پایان از خانم ها ندا ایرانی، مهسا رضایی پور و نفیسه مطلق (خاله نفیسه ی خوبم) به خاطر فرصت ایجاد این رقابت صمیمانه متشکرم.

امیدوارم همواره همگی سلامت و موفق باشید.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 10:26 PM | لینک ثابت |
در این لینک می تونید در انتخابات « مسابقه ی برترین مالزی نویسان ویژه خانم های وبلاگ نویس » شرکت کنید.

از اون جایی که هم اکنون بنده در حال گذروندن امتحانات ترم دوم (پایان سال) خود می باشم و البته سرم بسیار شلوغ است، ظاهرا از همه ی شرکت کنندگان دیرتر متوجه این موضوع شده ام.

پس اگر دلتون می خواد یه نوجووون هم سری تو سر ها داشته باشه و تشویق بشه، برین به همون لینک و به « مدرسه ام در مالزی » رای بدین. متشکرم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 6:16 PM | لینک ثابت |

سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و آقای اشرفی، دبیر ریاضی، جزوه ی مبحث بردار ها را می گفتند: « ... بردار های i و j نیز یکّه (واحد) می باشند که اصطلاحا آن ها را ... ». ما هم می نوشتیم که ناگهان چند تن از هم کلاسی هایم با هم گفتند: « آقا اصطلاحا رو چه طور می نویسن؟ »

دانش آموزان دیگر و آقای اشرفی به آن ها نگاه کردند و آقا با نیشخند، پای تخته نوشتند: « استلاهن »!

همه خندیدند و به جزوه نوشتن ادامه دادند تا این که آقای اشرفی به دفتر یکی از آن ها نگاه کردند و با ضربه ای نوازش آمیز بر سر او، زدند زیر خنده.

همه فکر می کردیم که این چند نفر سوال را به عنوان شوخی پرسیده اند؛ اما مثل این که آن ها واقعا نمی دانستند که دبیر عمدا « اصطلاحا » را آن گونه نوشته اند!

و این در حالی است که دو سال بیش تر تا سد کنکور باقی نمانده است!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 8:11 PM | لینک ثابت |

دیروز برای کاری به دفتر مدرسه که رسیدم، متوجه شدم آقای سلیمانی - ناظم مدرسه- پریشان حالند و به قول معروف دور خودشان می چرخند! تا آن جایی که فهمیدم، قبل از رسیدن من، ایشان نماز ظهرشان را خوانده بودند؛ پس حدس زدم که احتمالا چیزی را هنگام گرفتن وضو، درآورده اند و اکنون به دنبالش هستند و آن می تواند ساعت، جوراب یا چیزی مانند این ها باشد. پرسیدم: « سلام آقا، خوب هستین؟! »

با بی حواسی جواب دادند: « نه! »

-          « احیانا چیزی گم کردین؟! »

-          « آره! »

مکالمه کم کم طنزآمیز می شد و مرا به کنجکاوی بیش تر وا می داشت؛ ادامه دادم: « می تونم بپرسم چی؟ »

با بی حوصلگی جواب دادند: « جوراب هام خانم، جوراب هام!»

-          « تو دست شویی جا نذاشتین؟»

با اشاره به ظرف شویی ( آبدار خانه) جواب دادند: « این جا وضو گرفتم.»

-          « خب پس...! تو جیب هاتونو گشتین؟!»

آقای سلیمانی چند لحظه من را نگاه کردند و انگار چیزی را به یاد آورند؛ اخمی کردند و دستشان را در جیب فرو بردند و...! بله؛ یک لنگه جوراب از جیب بیرون آمد! گفتم: « آقا اون یکی جیبتون رو هم بگردین شاید لنگه ی دیگه هم پیدا بشه!» ولی گشتن ثمری نداشت!

ناگهان چشمم به کمد ( فایل) آقای سلیمانی افتاد و به یاد آوردم که ایشان زیاد با آن فایل سر و کار دارند و ممکن است حین کار، جوراب را آن جا، گذاشته باشند. گفتم: « آقا تو فایل نیست؟ »

آقای سلیمانی به سمت فایل خیز برداشتند و بعد از صرف اندکی وقت، لنگه ی دوم جورابشان را در همان جا یافتند!

در حالی که جوراب هایشان را می پوشیدند گفتند: « کاری داشتی؟! »

گفتم: « فکر کنم اومده بودم جوراب هاتون رو پیدا کنم! » و در حالی که نگاه حیرت زده ی آقای سلیمانی را پشت سر خود احساس می کردم، به سرعت از دفتر خارج شدم!

و حالا نکته ی اخلاقی: دانش آموزان عزیز! این قدر به آقای سلیمانی زحمت ندهید تا ایشان، وقتی هم برای پیدا کردن جوراب هایشان داشته باشند!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 4:54 PM | لینک ثابت |

امروز در زنگ اول مدرسه، نشسته بودیم سر کلاس ریاضی که ناگهان درِِ کلاسمان با شتاب - بدون در زدن – باز شد و آقای مدیر را دیدیم که از خوشحالی سر از پا نمی شناسند و با عجله می خواهند خبری را اعلام کنند.

خود را جمع و جور کردیم و سراپا گوش شدیم...

آقای مدیر سخنان خود را با چنان مهربانی و شادی بیان می کردند که به عمرمان از ایشان ندیده بودیم. قسمتی از گفته هایشان: « تبریک می گم... تبریک می گم... تبریکات من رو پذیرا باشید... آقا - رو به دبیر ریاضی – تبریک می گم... بچه ها این ها نتایج المپیاد هاتونه... متاسفانه توی هیچ کدوم از المپیاد ها رتبه ای نداشتیم به جز... » این جا نفس عمیقی کشیدند و ادامه دادند: « المپیاد زیست شناسی که خوش بختانه از چهار نفر شرکت کننده، همه قبول شدن و همه از کلاس شما بودن؛ حالا اسماشون... »

و نام های آن ها را به ترتیب خواندند:

1. نیوشا ابراهیمی

2. فائزه حسینی

3. محیا راستگو

4. نوید ملکی راعی

من هم به آن ها تبریک می گویم و امیدوارم در مرحله های بعدی نیز بیش از پیش بدرخشند!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 7:58 PM | لینک ثابت |

دیروز سر کلاس منتظر دبیر زنگ اول بودیم و با دوستمان که بعد از گذشت چند روز از تعطیلات بالاخره از ایران برگشته بود؛ خوش و بش می کردیم که ناگهان مهمانی ناخوانده، معلوم نیست از کجا، سر و کله اش پیدا شد!

این  مهمان ناخوانده کسی نبود جز: جناب مارمولک (مهمان همه ی اماکن مالزی)!

طبق رسم و رسومات متداول و دیرین، بعد از دیدن این مهمان عزیز، دوستان گرامی به روی میز ها و صندلی ها پریدند و جیغ و داد ها شروع شد! از آن جایی که بچه ها چند چشمه از هنرنمایی های مرا در گرفتن این جانور دوست داشتنی با دست، دیده بودند؛ این بار نیز از من خواستند تا به قول خودشان این جانور موذی را از جلوی چشمانشان دور کنم!

کار خود را شروع کردم و چون مارمولک موجودی بسیار سریع است؛ با شتاب، به زیر دست و پای دوستانم می رفت و من بیچاره که به دنبالش بودم، کم مانده بود زیر دست و پای دوستانم لِه شوم!

او را به هر بدبختی بود با ناز و احترام گرفتم، به طوری که آسیبی نبیند و سریع از کلاس و جیغ و داد ها دور شدم. هنگامی که در راه پله به سمت حیاط می دویدم؛ دبیرمان، آقای حسینی (دبیر ادبیات) مرا دیدند و با تکان دادن سرشان به سمت من، انگار که می گفتند: امان از دست تو!

مارمولک را در گوشه ای از حیاط به حال خود رها کردم تا بتواند به وظایف خود برسد. بر خلاف این جیغ و داد ها و بی احترامی ها که به مارمولک ها روا می دارند، او نقش مهمی در تعادل محیط زیست، به خصوص تعداد پشه ها دارد. حتما شنیده ایدکه در مالزی به دلیل آب و هوای گرم و مرطوب، شرایط برای رشد پشه ها کاملا مهیا است. پشه ی حامل ویروس دنگیِ کشنده را نیز که حتما شنیده اید. خب، غذای اصلی این جناب مارمولک عزیز ما، همین پشه ها هستند. پس بد نیست در رفتار خود با مارمولک ها تجدید نظر کنیم.

ضمنا تا آن جایی که شنیده ام (چون تا به حال در جایی موضوع را نیافته و نخوانده ام!)، مارمولک موجودی است با پوستی سمی به نام سیانور که این سم در دمش از بقیه ی جاها بیش تر یافت می شود. اگر دم این جانور بیافتد و سم آن با پوست انسان به مدت بیش تر از 5 دقیقه تماس یابد، ممکن است خطرناک باشد. از این رو است که بسیاری از مردم از دست این موجود فراریند یا آن را می کشند؛ ولی همان طور که گفتم مارمولک ها دشمنان عمده ی پشه ها هستند و اگر کسی کاری به کارشان نداشته باشد و باعث افتادن دمشان نگردد؛ بسیار مفیدند.

 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 6:50 PM | لینک ثابت |
سلام، امروز تقریبا از آخرین نوشته ام ۲ هفته می گذرد، پس حالا که آمده ام بگذارید برایتان چند خطی بنویسم: 

بالاخره مدرسه ها هم باز شدند و از این تعطیلات طولانی راحت شدیم! البته کسانی که از تعطیلات زیاد خوششان می آید، تقصیر را بر گردن بنده نیاندازند چون من شخصا از مدرسه بیش تر لذت می برم! 

امیدوارم که شما نیز مثل من تعطیلات خوبی را گذرانده باشید و بتوانید با شور و نشاط در این سال جدید بزرگ تر ها را با نمراتتان راضی نگه دارید!

به هر حال منتظر خبر های جدید در سال جدید باشید!

تا خبری دیگر... خدا نگه دار!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 1:8 AM | لینک ثابت |
سلام، سال نوی شما مبارک! 

بالاخره من از مسافرت برگشتم و چون مدرسه ی ما مثل مدرسه های داخل ایران در عید تعطیل است، من فعلا نمی توانم برایتان چیزی بنویسم!

اما برای دیدن خاطرات من از سفرم وبلاگ دیگرم را ببینید! 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 9:51 PM | لینک ثابت |

امروز بچه های مدرسه برای جشن گرفتن آخرین روز مدرسه در سال 1385، جشن آبی برپا کردند که نگو و نپرس!

حتما تعجب می کنید که جشن آب دیگر چیست؟! البته حق دارید، زیرا تعداد کسانی که از این جشن در ایران خبر دارند؛ بسیار کم است؛ ولی در مدرسه ی ایرانی ها در مالزی، این جشن همه ساله با کمالات  بسیار برگزار می شود و تعداد طرفدارانش هم کم نیست!

جشن آب در اصل بازی است با سطل و بطری و پلاستیک و  هر چیزی که بتوان با آن آب حمل و یک دیگر را خیس کرد تا هنگامی که همه مانند موش آب کشیده به خانه برگردند!

 

بدین منظور، حدود ساعت 11 بود که اولین آب پاشی ها شروع شد و بعد از خیس شدن تقریبا سه چهارم بچه های راهنمایی و دبیرستان، بیش تر بچه ها برای آفتاب گرفتن و خشک شدن در حیاط مدرسه جلوی آفتاب نشستند...

 

البته جزییات داستان امروز در دفترچه ی خاطراتم ثبت شده است و شاید روزی سر فرصت آن را در وبلاگم بگذارم!

 

ادامه ی مطلب - جرئیات داستان - ۲۰/۱/۸۶


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 10:41 PM | لینک ثابت |

امان از دست این مالزی با این هوای گرمش! فقط کافیه شما 5 دقیقه خونتون یا محل کارتون یا خلاصه هر جایی که کولر داره رو ترک کنین و وارد فضای آزاد بشین تا آبشار نیاگارا ( منظورم عرق است، ببخشید!) از بدنتون جاری بشه! به همین علت هم هست که در هر خونه ای ماشین های لباس شویی، روزانه از فرط کار کردن بسیار، بیش تر از ما انسان ها عرق می ریزند!

خب البته تا این جای کار مشکل چندانی نیست، ولی ممکنه این هوای گرم عواقبی هم داشته باشه...!

یک روز یکی از دوستام، بعد از مدرسه و رسیدن به خونه، طبق معمول، لباسش رو در آورد و تو لباس شویی انداخت و با خیال راحت به کار های روزانه اش مشغول شد. بعد از پایان کار، وقتی که لباسش رو بر روی بند پهن می کرد، دید که گوشی موبایل نازنینش از توی جیب لباسش افتاد زمین و اون قدر خوب شسته شده که از درخشنگی  چشم رو می زنه!

حالا دوستم مونده و موبایل از کار افتاده و خرج گران بر دوشش!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 2:7 AM | لینک ثابت |

اگر در مدرسه ای تحصیل کنید که شاگردانش از پیش دبستانی تا پیش دانشگاهی باشند؛ هر روز باید منتظر اتفاقات جدید و جالبی باشید و بگویید خدا صبرتان دهد آقای مدیر و ناظم!

 

چند روز پیش برای انجام کار مهمی به دفتر مدرسه رفته بودم.

دفتر خیلی شلوغ بود. ارباب رجوع و چند دانش آموز بالای سر آقای ناظم، تمام هوش و حواسشان را پرت کرده بودند؛ آقای مدیر با من و چند معلم به طور هم زمان مشغول صحبت بودند و چند معلم دیگر نیز با هم بحث می کردند و خلاصه واقعا جای تعجب بود که آیا این جا دفتر است یا سالن اجتماعات؟!

در همین حین که همه مشغول بودند، یک دفعه متوجه شدم 2 پسربچه ی مقطع پیش دبستانی جلوی دفتر با هم بگو مگو می کنند تا این که یکیشان داد زد و با همان لحن بچه گانه اش با مقادیر بسیاری تپق ( ! )، اسم ناظم را صدا زد و با اعتماد به نفس وارد شد. آن یکی هم بعد از اندکی تأمل داخل آمد. ولی هیچ کس به آن دو توجه چندانی نشان نداد!

اولی برای بار دوم، اما این بار با صدایی بسیار بلند آقای ناظم را صدا کرد. آقای ناظم هم که اسمشان را با آن فریاد شنیده بودند؛ نیم متر از روی صندلیشان به هوا پریدند و گفتند: «جانم پسرم؟ چی شده؟!»

پسر اول در حالی که زیر نگاه آن همه چشم خود را نباخته بود، دوباره با صدای رسا گفت: « آقا ی ... ، یه سوال دارم!»

آقا با تعجب گفتند: « بفرما!»

پسر گفت: « آقا ی ... ، شیر قوی تره یا پلنگ؟؟!!!»

و همان ثانیه، دفتر در سکوت مطلق فرو رفت - چون همه از این مراجعه کننده ی کوچک بهت زده بودند! -

 

آقای ناظم که همیشه با شعر ها و روایات و آیات قرآنی جواب دانش آموزان را می دهند، با ناامیدی به تک تک افراد حاضر نگریستند - زیرا در وصف این حال چیزی نیافته بودند! - و بعد از چند لحظه سکوت بالاخره گفتنذ: « شیر! حالا دیگه برو پسرم!»

پسر اولی با خوشحالی رو کرد به دوستش و گفت: « دیدی گفتم شیر قوی تره!» و به همراه او خارج شد.

و این بار صدای خنده فضای دفتر را پر کرد... 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 1:45 AM | لینک ثابت |
چهارساله بودی: پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده
پنج ساله بودی: اون خیلی قوی و باهوشه
شش ساله بودی: پدرم از پدر تو باهوش تره
هفت ساله شدی: بابای من از بابای تو قوی تره
هشت ساله شدی: همه چیز رو هم نمی دونه، خیلی چیزها رو نمی دونه
ده ساله شدی: اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود همه چی فرق می کرد
دوازده ساله شدی: پدرم هیچی در این مورد نمی دونه. پیر شده بچگیش یادش نمیاد
چهارده ساله شدی: زیاد حرف های پدرم رو تحویل نگیر، خیلی پرته
هجده ساله شدی: درک نمیکنه! نمی شه هرحرفی رو بهش زد. شوت میزنه
بيست و يك ساله شدی: به طور مایوس کننده ای پدرم هیچی حالیش نیست
بيست و پنج ساله شدی: بد نیست ازش بپرسم نظرش دراین مورد چیه. هرچی باشه تجربه داره
سي ساله شدی: ترجیح می دم با پدرم مشورت کنم
چهل ساله شدی: موندم چطوری تونست از پس این کار بر بیاد. چقدر عاقله
پنجاه ساله شدی: حاضرم همه چیزمو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش حرف بزنم...!

 نقل شده از http://shalaghmaz.blogspot.com

« البته این مطلب در مورد مادران عزیز هم صدق می کند! تقدیم به پدر و مادر عزیزم! »

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 5:4 PM | لینک ثابت |
وبلاگ، میز گرد دیجیتالی برای تبادل افکار، بیان انتقادات سازنده، کمک به یک دیگر برای پیش رفت و افزایش دانسته های موجود و چشم پوشی کردن از خطا های ناآگاهانه و ... است.

انتظار می رود مسئولین، دبیران و دانش آموزان با سعه ی صدر و بزرگواری از انتقاد ها استقبال کرده و با علم به کاستی ها در مسیر به کار گیری امکانات موجود، گام های بزرگ تری بردارند.

طبیعتا ممکن است سخنانی نیز گفته شود که بعضی نپسندند. در این جاست که باید گذشت کرد...   

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 11:49 PM | لینک ثابت |
امروز بالاخره آخرین المپیاد ( ادبیات و کامپیوتر) را با زور و بدبختی (!) به پایان رساندیم و بالاخره به درس و زندگی خود بازگشتیم! ( البته بعد از این همه سال که از قدمت مدرسه می گذرد - شاید بیش تر از ۲۵ سال- این اولین المپیادی بود که در کل این تاریخ برگزار شد! )

لازم به ذکر است که در هنگام دادن المپیاد ها، بیش تر بچه ها حداقل از یکی از کلاس های درسشان عقب ماندند و از من خواستند که از معلمان خواهش کنم که اگر ممکن است، بعضی از درس ها را به صورت کلی برایشان توضیح دهند.

البته این توضیح به نفع دیگر دانش آموزان نیز هست! چون باعث می شود آن ها نیز درس فراموش شده را از نو فراگیرند!

پس خواهشمندیم...!

* راستی یک سوال:

قدمت مدرسه دقیقا چند سال است؟!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 10:31 PM | لینک ثابت |
امروز ایمیلی دریافت کردم و به دنبال آن به سایت یکی از دبیران شیمی مشهد وارد شدم و تحت تاثیر قرار گرفتم که یک دبیر شیمی از ایران -با آن وضع اینترنت- بتواند چنین سایت مفیدی تهیه کند.

هم اکنون این سایت در حال کامل شدن است و شما می توانید از سایت این دبیر موفق دیدن فرمایید.

 شیمی دبیرستان و پیش دانشگاهی

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 8:54 PM | لینک ثابت |
چند روز پیش یعنی روز ۱۷/۱۱/۸۵ با چشمانی خواب آلود و گرد شده از مفاهیم عجیب درس شیرین فیزیک (!) سر کلاس نشسته بودیم و به خانم شریعتمدار طهرانی، دبیر محترم این درس گوش می دادیم در حالیکه پای تخته مساله ای حل می کردند.

مساله ی یاد شده مربوط به درس انرژی بود و خانم توضیح می دادند که  … + E = K1 + K2 + Kاست (خانم شریعت مدار Kرا « کا-سه » تلفظ می کنند.)، ما نیز که گیج شده و خواب آلود بودیم با بی توجهی گوش می دادیم.

خانم که به ناگاه متوجه این بی توجهی شده بودند، یک دفعه شروع کردند به پرسیدن این سوال که: U مساوی است با  K3  (کا سه) به علاوه ی ...؟

هیچ کس نفهمید و جواب نداد!

خانم هم برای این که ما را از خواب بیدار کنند، گفتند: این که بسیار آسان است! « بشقاب! »

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 6:59 PM | لینک ثابت |

۴ روز پیش، ۱۸/۱۱/۸۵ بود و تولد آقای اشرفی، دبیر ریاضی...

ما بچه های کلاس دوم دبیرستان تصمیم گرفتیم برای این که خوشحالشون کنیم و بهشون بگیم که خیلی دوستشون داریم، براشون یه تولد حسابی بگیریم. این در حالی بود که هیچ کلاس دیگه ای از ماجرای تولد خبری نداشت!

خلاصه از یه هفته پیش هر کدوم دختر و پسر رو هم پول گذاشتیم تا براشون کیک بخریم و تدارک یک جشن غافلگیر کننده رو ببینیم.

عرضم به حضورتون که صبر کردیم و صبر کردیم تا بالاخره روز موعود فرا رسید!

ادامه ی مطلب...! (بخونین که از دستش ندین!)


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 6:50 PM | لینک ثابت |
آقای دکتر محمد یوسفی، مدیر مدرسه ی امام خمینی (ره) در مصاحبه ی خویش با سایت ایران-مالزی ضرورت توجه بیش تر به مدرسه و آموزش دانش آموزان را یاد آور شدند. در خصوص بهبود وضعیت مدرسه از والدین خواستند تا با کمک های خویش -چه مالی و چه معنوی- آن ها را یاری نمایند. 

ایشان هم چنین در مورد مدرسه ی اینترنشنال ایرانی گفتند: « ...تغییر ساختار مدرسه از حالت دولتی و نمونه مردمی به حالت اینترنشنال ایرانی، از دیگر خواسته های ما می باشد. ما از کل جمعیت دانش آموز ایرانی در مالزی، تنها یک چهارم آن را ساپورت می کنیم و 3 چهارم آن به مدارس اینترنشال عرب و ترک و .. می روند. چون نیازهایشان در آنجا بیشتر از مدرسه ایرانی، برآورده می شود. فردی که در خارج از کشور تحصیل می کند، انتظار دارد که مثلا در یادگیری زبان انگلیسی از مدارس داخل کشور جلوتر باشد که این نیاز در مدارس اینترنشال به دلیل تدریس دروس علوم پایه، به زبان انگلیسی، برآورده می شود و دانش آموزی که یکی و دو سال در این مدارس باشد، زبان انگلیسی را کاملا می آموزد . این یک امتیاز است که در مدرسه ایرانی ها وجود ندارد و زبان انگلیسی مانند بقیه دروس ساعت مشخص خودش را دارد . اگر مدرسه ایرانی ها به صورت اینترنشال طراحی و اجرا شود هم والدین با رضایت خاطر بیشتر برای فرزندانشان شهریه می پردازند و هم مدرسه موفق تر خواهد بود و مبالغ خیلی زیادی از ارزی که به شکلی در جیب بیگانگان مانند ترک، عرب، مالایی و چینی می رود، به سیستم کشور خودمان بر می گردد و ما می توانیم در قالب مدرسه اینترنشال ، ارزش هایمان را نیز آموزش بدهیم.... »

برای دیدن ادامه ی این مصاحبه می توانید به سایت ایران-مالزی مراجعه فرمایید.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 6:5 PM | لینک ثابت |
طبق گزارش خبرنگاران پر تلاش این سایت معلم سطح ۳ و ۴ زبان انگلیسی فوق برنامه در این مدرسه با نظر دهی و امضا در پای برگه توسط بیش تر شاگردان این کلاس عوض شدند.

این در حالی بود که اکثر آن ها فقط برای یک جلسه در کلاس این استاد حضور داشتند!

به هر حال امروز آخرین جلسه ی کلاس با این معلم بود و تمام کسانی که با این معلم موافق بودند در آخرین لحظه به گریه افتادند...

برای ایشان آرزوی موفقیت در همه جا را داریم.

در ضمن کلاس های زبان انگلیسی فوق برنامه در ایام امتحانات تعطیل می باشد.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 4:23 PM | لینک ثابت |
به گزارش یکی از خبرنگاران فعال ما در روز سه شنبه مورخ ۷ .۹ .۱۳۸۵ دانش آموزی در هنگام دویدن انگشتش به پیچی در داخل یکی از ستون ها گیر کرد.

به گزارش این خبرنگار این دانش آموز قصد داشته پیچ را تکیه گاه خویش قرار دهد غافل از این که این پیچ وظیفه ی دیگری داشت...!!!

در ادامه ی متن...


ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 5:38 PM | لینک ثابت |
سلام

امشب یکی از بچه های گل مدرسه داره برای همیشه! از پیش ما می ره!

طبق گزارش یکی از خبر نگاران ما امشب یعنی شب شنبه یکی از دانش آموزان دوم دبیرستان که ظاهرا بسیار بانمک و شوخ بوده مدرسه و مالزی را برای همیشه ترک می کند.

به همین علت امروز دوم دبیرستان در عزا فرو رفته بود و تمام معلمان  از دست این کلاس شاکی شده بودند.

به هر حال ما همگی برای این دانش آموز عزیز آرزوی موفقیت می کنیم.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 4:49 PM | لینک ثابت |
خب. سلام.

امروز سایت بچه های ایرونی مدرسه ی ایرونی تو مالزی افتتاح شد.

بنابراین من از طرف همه ی شما به خودم و خبرنگارانم تبریک می گم!

این وبلاگ سعی داره که اخبار مدرسه ی ایرونی تو مالزی رو تا جایی که می تونه به اطلاعتون برسونه. البته شما هم متونین با نظر دادن به ما کنین!

پس منتظریم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 ساعت 2:22 PM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar