ساعت ۹:۳۰ تا ۱۰ صبح در یکی از کتاب خانه های دانشگاه (قدیمی ترین ساختمان دانشگاه - Irving K Barber Learning Center) ثبت نام مجدد برای گرفتن کارت ورود، فهرست کارهای امروز، خودکار و یک شماره ی قرعه کشی بود. ۱۰ تا ۱۱، غرفه ها و گروه ها (clubs) نمایشگاه داشتن و برای علاقه مندان کارشون رو توضیح می دادن. صبحانه ی سبکی هم در این حین صرف شد. سپس در یکی از بزرگ ترین سالن های دانشگاه (Hebb Theatre) معاون رئیس علمی (Vice President Academic) و یکی از مدیران تجارت (Business Manager) در مورد چه طور موفق شدن سخنرانی کردن و چند تا نصیحت دادن. ۱۱:۴۰ تا ۱۲:۳۰ اولین workshop برگزار شد که من در "چه طور یادداشت برداریم؟" (Effect Note Taking) شرکت کردم. به ما گفتن که چه طور در کلاس وقتی استاد تند تند جلو می رود یادداشت برداریم و ....
ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱:۳۰ دانش آموزان دانشکده های مختلف رو به گروه های ۴ - ۵ نفره تقسیم کرده بودن و هر گروه با یک دانش جوی سال آخر سر یک میز می نشستیم و همراه با ناهار در مورد این که چه کارهایی می تونیم بکنیم و باید انجام بدیم با آن دانش جو صحبت می کردیم. اسم این قسمت از برنامه Mentorship Lunch بود و من در Mentor Group: E7 بودم. ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ دومین workshop بود که من این دفعه در Time Management شرکت کردم و تنها چیز مفیدی که در این جا پیدا کردم این بود که "خواب" وقت تلف کردن نیست!! ![]()
۲:۳۰ تا ۳:۳۰ Subject Seminar بود که سمیناری که من باید توش شرکت می کردم Engineering بود. به ما گفتن که گروهی درس خوندن تاثیر بیش تری در یاد گیری داره و بعد برای این که بهمون ثابت بشه، یک مساله دادن که مثلا یک طوفان پیش بینی شده که در ۵ روز آتی به یک روستا می رسه، راه حل بدین که چه طور تعداد مجروحین رو کم کنیم و همچنین هزینه و وقت کمک رسانی رو. بعد ازمون خواستن که خودمون اول حلش کنیم. هر کسی به چند تا نتیجه رسید. بعد خواستن که تو گروه های ۶ نفری نظراتمون رو با هم در میان بذاریم و نتیجه اش این بود که مثلا ۲-۳ تا نظرِ یک شخص، به ۱۰ نظر خیلی خوب و مفید تبدیل شد! بعدم بهمون گفتن که تو رو خدا درس بخونین که فقط ۶ هفته تا امتحان های آخر ترم مونده!
در پایان هم فقط به بعضی از دانش جوها یک کارت آبی رنگ دادن که اجازه ی ورود به آخرین قسمت برنامه بود.
۳:۴۵ تا ۴:۴۵ پنج تا از فارغ التحصیلان جوان (Young Alumni) برامون در مورد موفقیت هاشون سخنرانی کردن و هر کدوم چند نصیحت کوچک دادن. ۵ تا ۶ هم که فقط برای بعضی از دانش جوها (کارت آبی دارها) بود، شامی سبک با همین فارغ التحصیلان جوان بود. در این جا برنامه به پایان رسید و ما اومدین خونه!
کوالالامپور - مهدي خندق آبادي سفير ايران در مالزي اعلام کرد که مدرسه دولتي ايرانيان مقيم مالزي بر اساس تصميم اتخاذ شده از سوي مسوولان وزارت آموزش و پرورش قرار است به بخش خصوصي واگذار شود که البته اين تصميم حاشيه هايي را در بين ايرانيان مقيم مالزي به دنبال داشته است. |
ادامه ی مطلب را بخوانید...
از کنکور من هم نپرسین که ...!
خدا را شکر که دیگه نتایج رو توی روزنامه اعلام نمی کنن و اینترنتی شده! ![]()
الآن که کمی بزرگ تر شدم، می بینم که واقعا معلمی فقط به درس دادن و با بچه ها بودن و کادو گرفتن و این ها نبوده و نیست. معلمی خیلی بالاتر از این حرف هاست. یک جامعه و یک ملت دست پرورده ی معلم های اون کشورن، تمام آینده ی یک کشور به معلم های امروز وابسته است. چه طور من می تونم اون آدمی باشم که یک ملت رو شکل می ده!؟ هیچ وقت جای معلم های عزیز و خوب رو شخصی مثل من نخواهد توانست پر کند!
باز هم روز معلمی است دیگر و نمی دانم چه طور سپاس و قدردانی خود را به دبیرانم ابراز کنم... فقط می توانم آرزو کنم که همواره موفق باشند و هیچ گاه از تلاششان برای آموختن علم و دانش به دیگران دریغ نکنند.
دبیران عزیزم، از صمیم قلب روزتان را به شما تبریک می گویم! ![]()
التماس دعا...
امروز توی مدرسه - فکر می کنم توسط دبیر ورزش - شله زرد پخته بودند و چنان بوی زعفرون و دارچینی توی مدرسه پیچیده بود که هر کسی این سخن سعدی رو: "بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت" می خواند. در دفتر معلم ها، در زنگ تفریح آشوبی به پا بود، چرا که منبع شله زرد اون جا بود و دبیران محترم هم شله زرد می خوردند و بچه ها هم، همه لب و لوچه آویزان، با شکم های صابون زده و مدهوش از بوی خوش آن، اون جا ایستاده بودند و دبیران را با حسرت تماشا می کردند.
توی این بحبوحه چند نفری تونستن نعلبکی، کاسه و یا بشقابی به همراه چند قاشق جور کنند و خلاصه اندکی از این شله زرد بچشند. شلوغی همین طور ادامه داشت ولی رفته رفته از تعداد گروه داوطلبین کم می شد و به تعداد گروه ناامیدین، اضافه.
من هم که با دوستم (نیوشا م.) پایین بودیم، گفتم بریم یه اعتراضی بکنیم. پس به سمت دفتر ناظمین به راه افتادیم. رفتیم پیش خانم سهل آبادی عزیز و من شروع کردم به گفتن این شوخی ها که "خانم! ما اعتراض داریم. چرا به دانش آموزای بیچاره شله زرد نمی دین. این جا که ایران نیست و هر جایی که شله زرد پیدا نمی شه و..." همین جور می گفتم و خانم هم که سرشون شلوغ بود ابراز هم دردی کردن و من و نیوشا رفتیم بالا.
پنج دقیقه ای از پایان زنگ تفریح گذشته بود و معلم ها کم کم می رفتن بالا که یه دفعه یکی اومد به من و نیوشا گفت که "ببخشین، شما عرب خدری می شناسین، سوم دبیرستان؟" من گفتم "نه، ولی یه عرب خدری پیش دانشگاهی می شناسم! تا اون جایی هم که می دونم سوم دبیرستان همچین اسمی نداریم." بعد اون گفت که به هر حال خانم سهل آبادی باهاش کار داره. با نیوشا رفتیم پایین و خانم به من گفتن دنبالم بیا. من هم که نمی دونستم چه خبره و نمی دونستم که حرف های من رو جدی گرفتن، دنبالشون راه افتادم. رفتیم دفتر معلم ها و دیدم که خانم با یک کاسه ی پر شله زرد اومدن و کاسه رو دادن به من. مقداری قرمز شدم و بسیار شرمنده. در حالی که خیلی تشکر می کردم، از نیوشا دعوت کردم که بیاد و شریکی بخوریم و او گفت که شله زرد دوست ندارد و ناچار شدم همه اش را خودم تنها بخورم. الحق که خوشمزه بود. دست همه شون درد نکنه...! ![]()
شایعه بود که قرار است روز شنبه رو که برای ابتدایی ها تعطیل بود، برای راهنمایی و دبیرستان هم تعطیل کنن که امروز صحت این خبر مشخص شد. برنامه ی جدید درسی را هم امروز دادند. ناچار شده اند خیلی از ساعات درسی را حذف کنند. ظاهرا شکایت اهل محل، این نکته را نیز در برداشته که حداقل در روز تعطیل، آسایش را از ما نگیرید!
به هر حال، بازار شایعات داغ است و منتطریم ببینیم کدام یک از آن ها واقعی می شود. از جمله شایعات: شایعه هست که ممکنه مدرسه دختر و پسرها دوباره یکی شود، شایعه است که مدرسه دیگری هم خریدن. شایعه است که دیگر مراسم دعای کمیل و ... در مدرسه نخواهد بود و جای دیگری می برند، شایعه است که....
۲- خانم احمدی، مسئول بوفه رفتند ایران و خانم یوسفی مسئولیت را به عهده گرفتند.
۳- این روزها، بچه ها خود را برای عید غدیر خم با تمرین سرود و ... آماده می کنند.
- مدتی است که زنگ مدرسه وصل شده است. به منظور تولید نکردن صدای زیاد، زنگ آن را مانند همان زنگی انتخاب کرده اند که به هنگام وارد شدن در فروشگاه 11-7 به گوش می رسد (دینگ – دینگ، دینگ – دینگ). این صدا فقط در طبقه های اول و دوم پخش شده ولی در طبقه ی همکف پخش نمی شود. برای همین وقتی می خواهند زنگ را بزنند، به جای یکی – دو بار، 7 – 8 بار آن را می زنند برای محکم کاری!
- یکی از دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی به نام آیدا ایرانی، در ایران تا حد قهرمانی در رشته ی ژیمناستیک کار کرده است. او هم اکنون به عنوان دبیر ورزش – رشته ی ژیمناستیک بچه های ابتدایی مدرسه شناخته شده است. ساعت ورزش کلاس ها را طوری تنظیم کرده اند که با برنامه ی کلاسی او مطابقت کند. با این کار، هم او به تمریناتش می رسد و هم بچه های ابتدایی انرژیشان تخلیه می شود.
- معلم ها سخت در تلاشند که برای آبان و آذر، نمرات کلاسی به دفتر بدهند و خلاصه ما همه اش در حال امتحان دادن می باشیم.
- چند روز پیش، ناخن شصت پای چپ یکی از دانش آموزان کلاس سوم راهنمایی، به دلیل افتادن میز روی پایش پرید.
- کلاس های ما علاوه بر کولر گازی، پنکه ی سقفی هم دارند. این پنکه سقفی ها برای بچه ها شده اند دردسر. چند بار که دانش آموزان روی میز رفته اند، با پنکه برخورد کرده و سر و دستشان آسیب دیده است.
- خیلی از بچه ها شکایت دارند که چرا هنگامی که در اتوبوس کارت دانش آموزی خود را نشان می دهند، به آن ها گفته می شود که کارتشان اعتبار ندارد!؟ میگن اگه بهشون مهر بزنن شاید قبول کنن.
- امروز دیدم توی هال طبقه ی همکف تلویزیون گذاشتن. پرسیدم چه خبر؟ گفتن تلویزیون مدرسه ی پسرانه است.
- متاسفانه از آن جایی که ما آزمایشگاه نداریم، ناچاریم سر کلاس هایی مثل فیزیک و شیمی و ... در هنگام تدریس دبیر، وسایل آزمایشگاهی را در ذهنمان مجسم کنیم!
بچه های نسل جدید:
همان طور که قبلا هم نوشته بودم، مکان کلاس پیش دانشگاهی به خوبی انتخاب نشده به طوری که سر و صدای دانش آموزان ابتدایی در زنگ های تفریحشان مزاحم کلاس ماست و همیشه دبیرها به آن ها تذکر می دهند. سر و صدا کردن بچه ها که طبیعی است؛ اما متاسفانه بچه های نسل جدید پایشان را از گلیمشان فراتر گذاشته اند به صورتی که جدیدا یا می آیند در کلاس را می زنند یا در را باز می کنند و بعد پا به فرار می گذارند. امروز سر کلاس شیمی نشسته بودیم. خانم در حالی که درس می دادند، به در تکیه داده بودند. بر حسب اتفاق، کسی در زد. همان لحظه در باز شد. دیدیم دانش آموزی ابتدایی در حالی که دست دوستش را گرفته و با سرعت به سمت کلاسش می دود، فریاد می زند: "یا امام زمان! یا ابوالفضل! معلمشون ما رو دید...!"
تخفیف دانش آموزی:
چند روزی است که از ما 2 قطعه عکس می خواهند. یکی برای پرونده ی انضباطی و دیگری برای کارت دانش آموزی. شنیده ام که به مدرسه پیشنهاد شده که یک طرف این کارت، به فارسی و طرف دیگر به انگلیسی باشد. با کارت دانش آموزی هزینه ی رفت و آمد با اتوبوس، بلیط سینما، هزینه ی ورود به مکان های تفریحی و... نصف قیمت و یا کم تر از قیمت اصلی حساب می شود. به این می گویند تخفیف دانش آموزی...!
چیپس و پفک ممنوع!:
متوجه شدم که با پیشنهاد والدین، از بوفه ی مدرسه خواسته شده که چیپس و پفک نیاورد. پس از این به بعد باید به فکر خوراکی های دیگر بود. راستی بستنی های بوفه هم توی این گرمای مالزی خیلی می چسبد!
بالاخره امروز رفتم مدرسه ام. همون طور که بیشتر شما می دونین امسال یک مدرسه ی دخترانه داریم و یک مدرسه ی پسرانه (عکس هاش رو هم بعدا می گذارم). این اولین بار بود که این مدرسه ی جدید رو زیارت می کردم، زیارت مدرسه ی جدید پس از گذشت 4 روز از سال تحصیلی. خیلی نزدیک همون مدرسه ی قدیمی هست. مثل این که این آقا پلیسی که همسایه ی مدرسه قبلی بود و قلبش هم مشکل داشت، کار خودش رو کرده و داشته درِ مدرسه رو تخته می کرده که مدرسه آخر تعهد داده و حالا هم از همه ی بچه ها تعهد می گیره که از سرویس هاشون توی یک کوچه ی دیگه پیاده بشن که تولید صدا نشه. خدایی، کوچه های هر دو مدرسه یه نفس راحتی از دست سر و صدای آدم ها و ماشین هاشون می کشند! مدرسه ام یک ساختمان نو ساز 3 طبقه است. مثل همون سال اول دبیرستان - که تازه سال اولم در مالزی بود - وارد سالن مدرسه که می شویم باید کفش ها رو در بیاریم. پس دانش آموزان عزیز مواظب باشین که دیگه نمی شه با جوراب سوراخ رفت مدرسه!
کفِ ساختمون پارکته (البته کلاس ها و راه پله ها). طبقه ی پایین (هم کف)، دفتر و جا کفشی و چند تا کلاس ابتدایی است. طبقه ی دوم، بقیه ی کلاس های ابتدایی و راهنمایی هست با پیش دانشگاهی. طبقه ی سومم سه تا کلاس داره برای سه سال دبیرستان. متاسفانه به این که پیش دانشگاهی نیاز به سکوت داره، توجهی نکردند و ما رو با یه مشت جقل بچه گذاشتن توی یک طبقه. کلاسمون خیلی فسقلیه. البته تعدادمون هم فعلا کمه. استخر هم داره ولی قاعدتا تا آخر سال بی استفاده می مونه و سال بعد مثل استخر اون یکی مدرسه به جای آب، با سیمان و ... پرش می کنند. فعلا نه تلفن داره، نه آزمایشگاه، نه کتاب خانه، نه نمازخانه...!
راستی صبح توی کلاس نشسته بودم و داشتم با بچه های جدید خوش و بش می کردم که یک دفعه یک دختر خانمی اومد و با هیجان پرسید: "مینا نیومده؟!" همکلاسیِ جدید به من اشاره کرد. گفتم: "با من کار داشتین؟!" گفت: "آره، من خیلی وبلاگت رو می خونم و می شناسمت ...". اسمش رو پرسیدم. گفت: " ... ". با خودم فکر کردم: " خدایا! ...؟ فلانی... چه قدر آشناست، ولی کیه؟!!" هر چی فکر کردم یادم نیومد. گفتم: "خوشبختم خانمِ ...!" بعد از ظهر از مامان پرسیدم: "فلانی را می شناسی؟" گفت آره و .... فهمیدم ماشاءالله چه قدر حافظه ام خوب کار می کنه...!
خلاصه فاطمه جان، نوشتم که ببینی شناختمت...! خوبه؟! ![]()
با سلام و خسته نباشید خدمت شما همراهان همیشگیِ "مدرسه ام در مالزی!"
چند روزی نبودم، ولی حالا هستم! یک خبر شنیدنی:
چند شب پیش در مراسم دیدار آقای دکتر احمدی نژاد و ایرانیان مقیم مالزی، وعده ی خوش حال کننده ای داده شد. یکی از نمایندگان دانشجویی از آقای رییس جمهور درخواست کرد تا برای تدارک فضای فیزیکی مدرسه ای در نزدیکی دانشگاه UPM بودجه در نظر گرفته شود. ایشان هم در پاسخ، دادن بودجه را قبول کردند و هم چنین وعده ی کمک مالی و افزایش فضای فیزیکی به مدرسه ی اصلی (مجتمع امام خمینی (ره)) را نیز دادند.
*
اگر روزی دیدید دانش آموزی، دامنه ی توابع معکوس مثلثاتی را "روی درخت" تعریف کرده، هیچ تعجب نکنید! چون...
سر کلاس ریاضی بودیم. مثالی پای تخته نوشته شده بود: «دامنه ی Arc sin(x+2) را بیابید.» و همه، با نگاه های مات و مبهوت به اولین مثال درس که در نظرمان عجیب می آمد، می نگرستیم! دبیر محترم برای درک بهتر ما گفتند: «بچه ها دامنه ی Arc sin(x) کجاست؟»
- "[1 و 1-]"
- "«بچه ها دامنه ی (پرتقال)Arc sin کجاست؟!»
یکی از بچه ها جواب داد: «روی درخت!»
امروز موجودی بسیار زیبا به مدرسه آمده بود و بین دانش آموزان و معلمان و اولیا و ... شبهه ایجاد شده بود که "سمور" است یا "راسو"؟! با جست و جو در اینترنت متوجه شدم که این موجود بسیار دوست داشتنی "راسو" بوده است. راسویی به رنگ سیاه با راه راه های سفید. این اولین بارم بود که از نزدیک راسو می دیدم!
ماجرا از این قرار بود که انگار دانش آموزی از کلاس سوم راهنمایی، می خواسته از پنجره، آشغالی به بیرون پرتاب کند (!)؛ که راسو را پشت موتور کولر می بیند و به سرعت دوستانش را برای تماشا فرا می خواند. آن ها هم که قاعدتا اولین بارشان بوده که راسو دیده اند، با پرتاب سکه به سوی آن، سعی در به حرکت درآوردنش می کنند. راسو هم می ترسد و به بالاترین و کنج ترین قسمت مدرسه به روی لوله های آب پناه می برد.
با خوردن زنگ تفریح و هجوم دانش آموزان دبیرستانی و راهنمایی در راه پله و سالن و سر و صدا، راسو چنان ترسید که سریعا خود را از روی دیوار به روی پنجره رساند و از آن جا به قسمتی پرید که دیگر نه می توانست به پایین رود و نه قدّ و هیکلش اجازه می داد تا روی سقف برود. سر و صدا و هیاهو به حدی بود که حتی بچه های ابتدایی هم از کلاس ها بیرون آمدند و از طبقه ی پایین، شاهد ماجرا بودند. هم چنین برخی از دبیر ها نیز به همراه ناظم ها از دفتر بیرون آمدند. بیچاره راسو، آن قدر سکه و پاک کن و... به سویش پرتاب کردند؛ که کم مانده بود از طبقه ی دوم به پایین پرت شود! وضعیت ادامه داشت تا گروه امداد کلاس دوم دبیرستان از راه رسید! دو نفر کیف هایشان را خالی کردند و به دو تن از مامور های نجات رساندند؛ سپس کیف ها با زیپ های کاملا باز دقیقا زیر راسو گرفته شد. از طرف دیگر چوبی بلند پیدا کردند تا با آن راسو را از آن بالا بیاندازند! به نظرم اگر چوب را آرام در کنار راسو نگه می داشتند به طوری که کم کم احساس کند خطری از جانب انسان ها تهدیدش نمی کند؛ با دندان آن را می گرفت و نجات می یافت؛ که البته چند بار هم تلاش کرد، ولی بچه ها که بسیار مشتاق سهیم بودن در امر بسیار خطیر نجات دادن راسو بودند، باعث شدند چوب چندین بار تکان های شدید بخورد و یکی از همین تکان ها کار خود را کرد و راسو از آن بالا پرت شد! شانس آوردیم که گروه نجات کاملا آماده ی هرگونه اتفاق ناخوشایندی بود، زیرا به محض پرتاب شدن راسو، به سرعت کیفی زیرش قرار گرفت اما شتاب سقوط راسو آن قدر زیاد بود که کیف فقط توانست او را از مرگ نجات دهد و دوباره راسو، این بار از طبقه ی اول به زمین فرود آمد ولی خوشبختانه صدمه ای ندید. حداقل ما تصور می کنیم که ندید، چون همین که پایش به زمین رسید با سرعت فرار کرد!
متاسفانه در آن لحظه دوربین نداشتم، اما به هرکس که توانستم گفتم که از آن عکس بگیرد و به محض این که عکسی به دستم برسد حتما در وبلاگ خواهم گذاشت. اکنون عکسی از اینترنت را ببینید:

صبح امروز خانم س.ا در کوچه ی مدرسه می آمدند که مالایی موتور سواری دستشان را می گیرد، کیف را از دوششان برمی دارد و بعد هم می زند به چاک!! جالب این جاست که در کوچه ای پر از ولی و دانش آموز؛ دزد با دل و جرئت ما به سادگی کارش را انجام داده است!
خانم س.ا را دیدم که پریشان، برای خانم زهره نسب ماجرا را توضیح می دهند. به کلاس رفتیم و ماجرا را برای بچه ها تعریف کردم. متوجه شدیم که اتفاقا نفیسه که در لحظه ی دزدی در کوچه ی پشتی مدرسه، خلاف جهت خانم و آقای دزد می آمده؛ موتور سواری را دیده که چند کتاب را از روی موتور به وسط کوچه پرت می کند. کتاب را چه آید به کار دزد؟! فقط بار اضافه است. نفیسه بی توجه به راه خود ادامه می دهد. حق هم دارد زیرا کتاب های جلد شده با روزنامه و کاغذ کادو و ... عنوان خود را مخفی نگه می دارند!
باری، فورا با نفیسه از خانم زهره نسب، اجازه گرفتیم و کتاب ها را آوردیم. خوب بود که رهگذران با دیدن کتاب ها، آن ها را در حاشیه ی کوچه گذاشته بودند تا از گزند ماشین ها در امان بمانند. وقتی خانم س.ا کتاب ها را دیدند؛ کم مانده بود که دیگر از خوشحالی بال درآورند و پشت سر هم یا نفیسه را بغل می کردند و یا مرا! و تشکر بود که نثارمان می شد! خوشبختانه فقط یک بطری آب، 2-3 رینگیت پول، خود کیف و کلی فحش عاید دزد بیچاره شد! خدا را شکر که موبایلشان را در جیب گذاشته بودند.
دیشب که از مراسم شام غریبان - در مدرسه ی ایرانی ها - برمی گشتم؛ متوجه شدم که شیشه های عقب و جلوی ماشین آقای ع.ا را شکانده اند. هم چنین سقف ماشین چنان کوبیده شده بود که رانندگی با آن غیر ممکن می نمود. این که چه کسی کرده و چرا؛ من نمی دانم.
هدف من از نوشتن در این وبلاگ تقویت توانایی نوشتن خود، اطلاع رسانی از واقعیت های موجود بدون تخریب کردن یا ایجاد ناراحتی برای فرد یا مجموعه ای خاص است. شاید لازمه ی نوشتن - که از علایق من در زندگی ام می باشد - پرداختن به مسایل جزیی و در عین حال غیر متداولی باشد که هر روزه به نوعی درگیر آن هستیم؛ ولی در عین حال توجهی هم به آن نمی کنیم و به راحتی از کنار آن می گذریم. اگر بتوانم چیزهای غیر معمول زندگی معمولی را به رشته ی تحریر درآورم، احساس موفقیت می کنم. اگر طنز را نیز در خدمت نوشته ام بگمارم، احساس خوشایند تری خواهم داشت. همان کاری که به عنوان مثال کاریکاتوریست ها انجام می دهند. جایی خوانده بودم که آقای "نیک آهنگ کوثر" از کاریکاتوریست های کشورمان، گفته بودند در طراحی یک کاریکاتور ابتدا به چیزی که در صورت فرد خیلی جلب توجه می کند، پرداخته می شود که معمولا بینی فرد است. بنابراین در بیشتر کاریکاتورهای افراد، بینی آنها بزرگ تر از حد معمول نشان داده می شود. آیا این بینی بزرگ در کاریکاتور، به معنای تخریب فرد یا نشان دادن قیافه واقعی اوست؟ فکر می کنم جواب منفی است.
من هم دلم می خواهد در نوشته هایم با الهام گرفتن از واقعیت ها، مسئله یا مشکلی را گوشزد کنم تا شاید توجه بیش تری به آن شود، هر چند به نظر بی اهمیت بیاید. ولی متاسفانه مدتی است که با تعدادی یادداشت های غیر اخلاقی و گاه موذی گری های ناپسند برخی از خوانندگان وبلاگ - که ممکن است هنوز قشر نوجوان و جوان با آن آشنا نباشند - در قسمت "نظر شما" مواجه شده ام. خوب طبیعی است که حفظ حرمت و تحمل عقاید دیگران نیاز به تمرین مستمر و "زود از کوره در نرفتن" دارد.
تا به حال آن ها را حذف می کردم اما از امروز ضمن احترام به نظر تمامی خوانندگان گرامی، قسمت نظر دهی وبلاگ، پس از بازبینی نویسنده در وبلاگ نمایش داده خواهد شد. کلیه ی نظراتی که غیر اخلاقی، توهین به کادر مدیریتی یا آموزشی مدرسه و ... باشند، حذف خواهند شد. با این کار، ضمن حفظ حرمت دست اندرکاران مدرسه که به هرحال، زحمت زیادی را برای پیش برد امور مدرسه تقبل می کنند، عقده های درونی افراد غیر منطقی و فرصت طلب هم تخلیه خواهد شد. چرا که تخلیه عقده های درونی، خود می تواند مزاحمت کم تری برای دیگر افراد جامعه ایجاد کند.
* روز پنج شنبه، 13 دی، زائران خانه ی خدا از سفر خود بازگشتند.
* امتحانات مقطع راهنمایی و دبیرستان امروز به پایان رسید. فقط پایه ی دوم و سوم دبیرستان، هنوز چند امتحان دیگر دارند. امتحانات مقطع ابتدایی هم از 13 دی شروع شد.
* در حاشیه ی امتحانات:
ü یکی از مراقبین سر جلسه احساس می کند که یکی از دانش آموزان در حال تقلب با دیگری است. این مراقب برای ادای مأموریت خویش می رود و پیش آن ها می ایستد تا دیگر با هم صحبت نکنند. سپس یکی از آن ها برای این که قضیه زیاد ضایع جلوه نکند، سوالی را از مراقب می پرسد – با این که می داند او نمی داند -. مراقب نیز در سالن می چرخد؛ برگه ی دانش آموز دیگری را می نگرد؛ جواب سوال را می یابد، بر می گردد و به دانش آموز می گوید!
ü دانش آموزی با Mp4 خاموش خود، سر جلسه نشسته بود. یکی از مراقبین به وی نزدیک شد و در حالی که مرتب تکرار می کرد: "تقلب می کنی؟!"؛ Mp4 را از او گرفت. سپس او از آهنگ اول تا 52 را گوش می دهد، و در حالی که تقلبی پیدا نمی کند، آن را به دانش آموز که با اعصابی ناراحت باقی امتحان خود را می داد، برمی گرداند!
دانش آموز با سرِ شکسته
یکی از بچه های سوم ابتدایی در هفته ی گذشته مجروح شد. تا آن جایی که شنیده ام مثل این که یکی از بچه ها زیر پایی می اندازد و دانش آموز بیچاره با صورت زمین می خورد، پیشانی او آسیب می بیند و به بیمارستان برده می شود.
دانش آموزان سرشکسته (اردو به گنتینگ هایلند)
دیروز سفری نیم روزه به گنتینگ هایلند داشتیم و طبق معمول، مانند آن چه سال پیش رخ داد، با بارندگی مواجه شدیم و بدون استفاده از وسایل تفریحی برگشتیم.
حدودا ساعت 9:30 بعد از جمع شدن در مدرسه و صحبت های آقای مدیر، سوار اتوبوس شدیم و به راه افتادیم. البته نیم ساعت در اتوبوس جلوی مدرسه نشسته بودیم و متنظر سر و سامان دادن اوضاع اتوبوس توسط آقایان کاظم نیاز و راننده بودیم. بالاخره حرکت کردیم و حدود ساعت 11 در تله کابین بودیم. همان طور که بالا می رفتیم؛ هوای خوب و آفتابی جای خود را به مه و ابر می داد و هوا رو به سردی می رفت. کم کم امید برای بازی از دل هایمان می رفت.
در حین بالا رفتن، ناگهان تله کابین ایستاد و شروع کرد برای خودش تاب خوردن! ترس در دل ها افتاد و "الآن می افتیم پایین" بود که فقط به ذهن ها خطور می کرد. و بچه ها شروع کردند آیت الکرسی خواندن!!! در این هنگام ناگهان تله کابین شروع به حرکت کرد ولی نه به جلو، بلکه دنده عقب گرفته بود! دیگر آیت الکرسی با فریاد خوانده می شد. خلاصه بعد از 10 دقیقه در جا تکان خوردن، سرانجام حرکت کردیم و رسیدیم.
همان طور که حدس می زدیم هوای گنتینگ کاملا نامساعد بود. بعد از نیم ساعت تاسف و گریه و زاری، برای ناهار رفتیم. ناهار را نوش جان فرموده بودیم که متوجه شدیم کیف پول یکی از دوستان دزدیده شده! البته به چند نفر هم مظنونیم! چون ظاهرا، قبلا هم این اتفاقات دزدی رخ داده است! بله، دوباره تاسف خوردیم و به ناراحتی مان اضافه شد.
با خود فکر کردیم که اگر به دعا و ورد و جادو و ... متوسل شویم؛ شاید هوای گنتینگ آفتابی شود. بنابراین هر کس به نوبه ی خود شروع به راز و نیاز کرد. ولی دریغ از بهتر شدن هوا آن هم اندکی!! در هر حال تا ساعت 3:30 آن بالا دور خود چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم تا این که دوباره برگشتیم. این دفعه تله کابین مثل صبح زیاد نایستاد. ساعت 4 در اتوبوس بودیم و یک ربع بعد به سمت KL به راه افتادیم.
در ضمن روز قبل از اردوی ما، یعنی جمعه دانش آموزان ابتدایی به آکواریوم KLCC برده شدند.
جدیدترین خبر مدرسه، رفتن آقای اشرفی و آقای عسکری و خانم شریعت مدار به مکّه در وسط سال تحصیلی است. طی این مدت، به جای آقای عسکری، خانمی به نام کریمی آمده اند که خیلی از موارد در نظر ایشان، مناسب انضباط دانش آموزی نیست. دو دبیر دیگر هم به جای خود، افرادی را معرفی کرده اند.
امیدواریم مدرسه و دانش آموزان را از دعای خیر فراموش نکنند.
آقای محمد تاجران، جوان 31 ساله ی ایرانی، سال گذشته روز ولادت امام رضا (ع) از مشهد حرکت کرده و رکاب زدن خود را از پاکستان شروع می کند؛ کشورهای مختلفی مانند نپال، هند، تایلند و... را پشت سر می گذارد و به مالزی می رسد. ایشان در سال روز تولد امام رضا - همین چند روز پیش - به مدرسه ی ما آمدند و از تجربیات خود، برایمان گفتند. آقای تاجران هدف خود را از رکاب زدن به کشور های مختلف، حمایت از محیط زیست از جمله نگه داری از درختان بیان کردند. جزییات بیشتر از زندگی و اهداف ایشان را می توانید در سایتشان ببینید.
زنگ تفریح اول تمام شده بود و من کلید کتاب خانه را به آقای عسگری تحویل داده بودم و داشتم از پله ها به طرف کلاس بالا می رفتم که صدای جیغ و گریه و داد از بالا شنیدم. با قیافه ی بُهت زده، از یکی از دختر های راهنمایی که به سمت دفتر می رفت، ماجرا را شنیدم: انگار یکی از بچه ها از نردبانی که به اتاق زیر شیروانی راه دارد، بالا رفته و به سقف کاذب دست زده و آن هم به سمت پایین پرت شده و با قسمت تیزش به پیشانی یکی از بچه های اول دبیرستان اصابت کرده است.
وقتی قضیه را نصفه و نیمه شنیدم، با همان دختر به دفتر برگشتم و به خانم زهره نسب گفتم: «خانم، بالا مجروح داریم». خانم، شوکه شده، به دنبال ما می آمدند و همزمان به نقل ماجرا گوش می دادند. به طبقه ی بالا که رسیدیم، دیدم که پیشانی "صهبا" به اندازه ی یک بادمجان باد کرده است! باری، خانم زهره نسب در حالی که صهبا را معاینه می کردند؛ پشت سر هم می پرسیدند: «کی این کار رو کرده؟» و جوابی نمی شنیدند. سپس بچه ها را پراکنده ساختند و صهبا با دو سه تن از دوستانش پایین رفت تا سر و صورتی آب بزند.
در این فاصله، من محکمی تکه ی سقف را که اکنون در گوشه ای به دیوار تکیه داده شده بود، با ضربه ی دست بررسی می کردم. خانم به من گفتند: «عرب خدری تو می دونی کی این کار رو کرده؟!» گفتم: «والا منم مثل شما، اصلا تو جریان نبودم و از همون کسی که به شما جریان رو گفت شنیدم.» بعد بهشون پیشنهاد دادم که این تکه ی سقف را برای جلوگیری از رویدادی دوباره، به دفتر ببرم. از پله ها به سمت دفتر می رفتم که 3 تن از دبیران را در راه دیدم. آقای سلیمانی گفتند: «شما اون بالا بنّایی دارین؟!» در فکر جواب ایشان بودم که آقای بحیرایی پرسیدند: «تو چرا پاک سفید شدی؟!» یادم افتاد که گچ سقف مرا مانند آسیابان ها کاملا سفید کرده است. و بالاخره آقای اشرفی گتند: « کجا می ری خانم؟! بیا بالا می خوام درس بدم! ... اصلا امروز چی داریم؟!» من هم با گرفتن اجازه از ایشان، گفتم: «حسابان».
خلاصه، به دفتر رسیدم. همان لحظه آقای یوسفی و آقای عسگری از من پرسیدند: «این چیه؟» و بنده ماجرا را برایشان توضیح دادم و بقیه را به خانم زهره نسب واگذار کرده و به طرف کلاس دویدم. در نزده و با عجله وارد کلاس شدم و گفتم: « آقا ببخشید من برم لباسم رو تمیز کنم و سریع بیام!»
از پله ها پایین می رفتم که "ثنا" را دیدم. گفت: «مینا اگه برم پایین بگم من باعث شدم این اتفاق بیفته، نمره انضباتم چند می شه؟» گفتم: «عزیزم هیچ نگران نباش، چون خودت می خوای بگی، هیچ ایرادی نخواهند گرفت». ثنا را به دفتر فرستادم و خود نیز جلوی آینه رفتم. قیافه ام دیدنی بود. شده بودم مثل سفید برفی. در آن لحظه، آقای مدیر که از کنارم رد می شدند، گفتند: «بالاخره مجرم رو پیدا کردی یا نه؟» و من اشاره کنان به ثنا و آقای عسگری گفتم : «آقا همین الآن داره خودش اعتراف می کنه!» و به سمت کلاس دویدم.
پیش دانشگاهی ها و قفل خراب در کلاس
امروز در حال پیدا کردن یکی از هم سرویسی هایم برای برگشت به خانه، آقای اشرفی را دیدم که با ماشین به دنبال همسرشون، خانم شریعت مدار، آمده بودند. من دو بار دیگر از آن جا رد شدم و دیدم هم چنان آقای اشرفی منتظرند تا این که گفتند: "مینا جان! برو ببین این خانم ما کجان؟!" خلاصه همون طور که به دنبال هم سرویسی محترم می گشتم، تمام مدرسه رو برای یافتن خانم شریعت مدار زیر پا گذاشتم. در بین راه، آقای عسکری رو دیدم. پرسیدم: " آقا شما خانم شریعت مدار رو ندیدین؟" ایشون هم در جواب گفتن: " شما کلید پیش دانشگاهی رو پیدا کردی؟!" قبل از این که به ذهنم خطور کند که بپرسم "چی؟" صدایی از طرف پیش دانشگاهی شنیدم. به آن سمت دویدم و دیدم سه پسر - تنومند که چه عرض کنم قوی هیکل و بدن ساز (!) - جلوی در پیش دانشگاهی ایستاده اند و با شمارش خانم زهره نسب به ترتیب به در تنه می زنند! از آن طرف هم صدای خانم شریعت مدار با دختران پیش دانشگاهی می آمد! بیچاره ها گیر افتاده بودند.
باری، بدون پیدا کردن هم سرویسی و با فکر قضیه ی خنده داری که دیده بودم؛ به طرف در خروجی مدرسه رفتم، آقای اشرفی را دیدم و گفتم: "آقا خانومتون تو پیش دانشگاهی گیر افتادن!" و همان طور که نگاه حیرت زده ی آقای اشرفی را احساس می کردم، به طرف سرویس رفتم و متوجه شدم که هم سرویسی گم شده ام، آن جا ایستاده و منتظر من است! خدایا! چه قضایایی برای آدم پیش می آید...!
استفاده از موبایل در مدرسه
با این که قضیه ی استفاده از موبایل در مدرسه تقریبا حل شده به نظر می رسید، نمی دانم چرا بعضی از دبیران در کلاس درس از موبایل هایشان به هر نحوی – چه مکالمه، چه اس ام اس و ... – استفاده می کنند. تا آن جایی که می دانم، غیر از زنگ های درسی، دبیران می توانند از موبایل خود استفاده کنند.
کتاب خانه
خوشبختانه کتاب خانه ی مدرسه با داشتن کتاب های خوب و مفید و سامان دهی خوب از رونق خوبی برخوردار است، فقط از کار این بچه ها هیچ سر در نمی آورم. یک هفته مدام می آیند و می روند به طوری که در کتابخانه دیگر جای سوزن انداختن نیست و هفته ای دیگر مثل امروز در کتاب خانه مگس هم پر نمی زند، چه برسد به آدمیزاد! به زور اگر یکی دو نفر بیایند... فکر کنم باید به در کتاب خانه کاغذی بچسبانم با مضمون: "دوستان عزیز لطفا نه گروهی وارد کتاب خانه شوید و نه انفرادی؛ اعتدال همیشه بهتر است".
بوفه
امروز پس از گذشت یک ماه و دو هفته از سال تحصیلی، بالاخره بوفه ی مدرسه به سرپرستی آقای "کامبیز مقدم" باز شد. پارسال در تغییراتی که آقای مدیر در ساختمان مدرسه ایجاد کرده بودند، محلی هم برای بوفه ی مدرسه ساختند. اما امسال همان بوفه را خراب کردند و به جایش کلاس ساختند. حال مقابل همان کلاس ها، در گوشه ای از سالن، بساط بوفه فراهم است. پس دانش آموزان عزیز! از خود پذیرایی کنید.
یک کلام هم از درس فارسی
این قدر به ما گفته اند جدا بنویسید و جای دیگر سرهم؛ من یکی که پاک قاطی کرده ام! مثلا از نظر دستوری چه فرقی بین دو کلمه ی "بهتر" و "بزرگ تر" هست؟ من هیچ جا ندیده ام بنویسند: به تر و بزرگتر. ولی نمی دانم این چه رسم و رسوماتی است که یکی "تر" چسبیده دارد و دیگر جدا! یا بر کلمه های دیگر، مثلا کلمه ی "آنگاه" سر هم است یا جدا: "آن گاه"؟! به خدا نه تنها من بلکه هم کلاسی هایم هم قاطی کردند!!!!!!
دزدی سوالات شیمی
سر کلاس شیمی هنگامی که خانم امین زاده درس می دادند، برخلاف همیشه سوال اضافه ای نگرفتیم. وقتی ازشون پرسیدیم سوال اضافه نمی دین متوجه یک خبر ناراحت کننده شدیم.
4 روز قبل کیف خانم، جلوی مدرسه توسط یک موتوری ربوده می شود. جالب است که 2 آقا و 2 خانم ایرانی که داخل ماشینی در همان نزدیکی بودند، صحنه را می بینند ولی عکس العملی نشان نمی دهند. خوشبختانه پول قابل توجهی در کیفشون نبوده و تنها چیز قیمتی موبایل خانم بوده است. ایشون بیش تر دلشون برای سوال های داخل کیف می سوخت. اون طور که خودشون گفتند به دلیل کمبود کتاب کمک آموزشی در این جا، شب قبلش کلی سوال طرح کرده بودند تا فردایش به بچه ها بدهند. ایشون به شماره موبایل خود که حالا دست آقا دزده به سر می برد (!)، اس ام اس می زنند و می نویسند:"من یک دبیرم، اگه ممکنه جزوه هام رو پرت کن توی حیاط مدرسه"!
باز هم درس ریاضی
چهار شنبه ی این هفته به دعوت گروه ریاضی مدرسه، جلسه ای برای بررسی وضعیت درس ریاضی دانش آموزان دبیرستانی با حضور دو تن از دبیران و تعدادی از اولیا برگزار شد.
در این جلسه ابتدا یکی از دبیران به ضرورت ارتباط مداوم بین اولیا و دبیران، اهمیت استفاده از کتاب ها و سوالات کمکی، کم بودن تعداد ساعات و کارآیی کم تر شیفت بعد از ظهر اشاره کرد.
به دنبال آن، بیشتر والدین حول کارآیی نداشتن شیفت بعد از ظهر صحبت می کنند و جالب است که یکی دو تن از مادران، راه حل "تعداد ساعات کم درس ریاضی و ناکارآمد بودن شیفت بعد از ظهر" را در انتقال پسران به شیفت صبح و دختران به شیفت عصر دانسته اند! یکی از دبیران، دو شیفتی بودن بعضی از مدارس را در ایران، امری متداول دانست.
تعداد ساعات کلاس
بعد از اتمام ماه مبارک رمضان قرار شد که زنگ آغاز مدرسه از 8:30 صبح به 8:00 صبح تغییر کند و راس 8 به کلاس برویم. اما جالبی قضیه این است که هر روز زنگمان ساعت 8:05 می خورد؛ ابتدا قرآن خوانده می شود؛ سپس آقای مدیر، آقای ناظم، خانم ناظم و بالاخره خانم مجدد به ترتیب شروع می کنند به صحبت کردن سر صف. خلاصه به جای 8:10، 8:30 به کلاس می رویم. 8:35 معلم ها وارد می شوند؛ تا بچه ها از خواب آلودگی درآیند و درس درست و حسابی شروع شود، ساعت 8:45 است! از آن طرف هم راس 12:30 زنگ می خورد. در نتیجه مدرسه در 3 ساعت و 45 دقیقه خلاصه می شود. علاوه بر این، از کل ساعات، 2 تا زنگ تفریح را هم کم کنید... امیدوارم با حدود 3 ساعت درس خواندن در روز، بشود یک رشته عالی در یک دانشگاه عالی قبول شد!!!
تعویض 2 تا از دبیر ها
دو تن از دبیران مدرسه (دبیر شیمی و دبیر زبان) عوض شدند! دبیر جدید شیمی، خانم سمیرا امین زاده و دبیر جدید زبان، آقای محمد رضا قربانی هستند.
تلاش برای افزایش ساعات دروس ریاضی
دیروز که سر کلاس جبر و احتمال با آقای اشرفی نشسته بودیم، ایشان گفتند: "برین بگین خانم زهره نسب تشریف بیارن تا باهاشون درباره ی ساعات درسی صحبت کنیم." یکی از بچه ها رفت و ایشان را صدا زد. آقای اشرفی نیز در این فاصله، تعداد ساعاتی که امسال داریم و تعداد ساعاتی را که باید داشته باشیم ، پای تخته نوشتند:
|
درس |
ساعات معمول در هفته |
ساعات امسال در هفته |
|
حسابان |
6-8 |
4 |
|
هندسه 2 |
4-6 |
3 |
|
جبر و احتمال |
4 |
3 |
خانم زهره نسب آمدند و آقای اشرفی از ایشان خواستند که با آقای یوسفی صحبت کنند تا به نحوی ساعت درس ها را زیاد کنیم یا مثلا به جای درسی مانند ورزش، ریاضی کار کنیم. آقای اشرفی هم چنین اضافه کردند: "الآن هر کسی از من سوال می پرسه، می تونم یکی یا دو تاشو جواب بدم ولی دیگه بیش تر از آن را با توجه به کمبود وقت، خود دانش آموز در خانه باید پاسخ دهد." خانم زهره نسب قبول کردند که با آقای یوسفی صحبت کنند.
کتاب تاریخ
هنوز کتاب های تاریخ ما سوم دبیرستانی ها، از ایران نرسیده! البته تا آن جایی که با هم سن و سال های خودمان در ایران ارتباط داریم، شنیده ایم که آن جا هم انگار کتاب ها تازه رسیده. نمی دانم برنامه ریزی آموزش پرورشی ها چگونه است! فکر کنم احتمالا کتاب ها نزدیک امتحان های ترم اول به دستمان برسد. خدا را شکر که تاریخ جزو امتحان های نهایی نیست وگرنه بیچاره می شدیم!
رشته ی علوم تجربی
حدود دو هفته است که رشته ی تجربی نیز در مدرسه دایر گردیده است. یعنی در حال حاضر در مدرسه ی ما، دو رشته ی ریاضی – فیزیک و علوم تجربی در کنار هم تدریس می شوند.
دیشب داشتم به این فکر می کردم که 2 نسل قبل از ما یعنی مادربزرگ ها و پدربزرگ های امروزی، خانواده های کم جمعیتی بودند. نسل بعد از آن ها یعنی مادر ها و پدرهای حالا، با توجه به پیش رفت علم پزشکی و سطح بهداشت و عدم وجود اطلاعات کافی در بین مردم، خانواده های پر جمعیت تری داشتند. و اما نسل ما با تکیه بر سواد مردم و پیش رفت بیش تر علم، تعداد فرزندانی کمتر از نسل قبل دارد.
در 100 سال گذشته اگر سیر تخریب محیط زیست را در نظر بگیریم، بیش ترین خسارت ها را مربوط به نسل پیش می یابیم. نسلی با جمعیتی زیاد و سوادی کم! ضرب المثل « هر که بامش بیش، برفش بیش تر » این جا صدق می کند. جمعیت بیش تر، نیاز بیش تر، زباله ی بیش تر ،...، آلودگی بیش تر.
دانشمندی به نام مالتوس حدود 200 سال پیش، روند رشد جمعیت انسان ها را یک تصاعد هندسی، و تولید غذا را تصاعد حسابی دانست. او پیش بینی کرد که روزی خواهد رسید که انسان ها از بی غذایی جنگ به راه خواهند انداخت. اما به نظرم او نمی دانست که پیش رفت علم هم تصاعد هندسی دارد! با این پیش رفت ها، تعداد کارخانه ها، گلخانه ها و ... افزایش یافت و به خدمت انسان ها درآمد و البته از دیدی دیگر، این ها چیزی نبود جز وارد کردن خسارت بیشتر بر محیط زیست.
امروز 23 مهر ماه برابر با 15 اکتبر 2007 که قرار است تمام وبلاگ نویسان جهان در صورت تمایل، یک پست خود را به موضوع محیط زیست اختصاص دهند، از شما می خواهم با توجه کردن به اصول زیست محیطی – که مطمئننا خود شما بهتر می دانید - سعی کنیم اگر نمی توانیم کاری برای حفظ محیط زیست انجام دهیم، حداقل به مشکلات آن اضافه نکنیم. به امید آینده ای بدون مشکلات زیست محیطی...
**
راستی نمی دونم چرا هر معلمی که از ایران می آید باید چند روزی توی بیمارستان بستری بشود و بعد از مدتی به مدرسه برگردد. مثلا خوشحال از این که دبیر دینی و دبیر ادبیات از ایران رسیده اند مدرسه را شروع کردیم ولی هر دو در اولین روز ها، کارشان به بیمارستان کشید. البته خدا رو شکر الان حالشان بهتر است، ولی خودمانیم چه قدر از این مالزی می نالند!
سر کلاس دین و زندگی نشسته بودیم و اولین جلسه ی ما با خانم مجدّد بود. ایشون لیست کلاس رو به من دادن و گفتن که اسامی بچه ها رو بنویسم. طبق معمولِ اولین جلسات، بعد از بیان آرزو ها و برنامه ها برای طول سال، درس را شروع کردیم. خانم با لحنی جدی گفتن: « عزیزی بخونه. » من هم به عنوان نماینده ی کلاس برگشتم و گفتم که : « ما عزیزی تو کلاس نداریم خانم. » یه دفعه همه ی بچه ها و معلم شروع کردن به خندیدن. خانم با نیشخند گفتن: « منظورم عزیزی، دوستی، دانش آموزی بود؛ حالا عزیزی بخونه! » و بنده هم با سوتی زیبایم چیزی به روی مبارک خود نیاورده، مشغول خواندن شدم!
**
امروز روز چهارم مدرسه بود. با وجود این که کسی فکر نمی کرد به این زودی مدرسه سر و سامان گیرد؛ بالاخره دبیر زبان هم، از ایران رسید. در چهارمین روز، تمام دبیر ها حاضر شدند و بیش ترشان توانسته اند صفحاتی را تدریس کنند.
به دست اندرکاران مدرسه تبریک می گویم و موفقیت بیش از پیش برایشان آرزومندم.
حال باید دید کیفیت تدریس چگونه خواهد بود.
**
برای سومین سال متوالی، مسئول کتاب خانه شدم! امیدوارم وضع کتاب خانه امسال مانند سال های پیش نباشد ( آخر این مسئولیت به دلیل عدم همکاری هیچ وقت دوام نمی آورد و تقریبا بیش تر موقع ها در اون جا بسته می موند ). در این دو سال خود داوطلب بوده ام، اما امسال خودشون پیشنهاد دادند. پس از همین جا از تمامی دانش آموزان، دبیران، ناظمان و ... تقاضا می کنم همکاری کنند.
**
امسال با وجود دو معاون، فعلا کارشان بسیار عالی است. به هر مشکلی، چیزی گوش می کنند و فورا آن را رفع می کنند. مثلا وایت برد کلاس ما از سال پیش مشکل داشت، طوری که کثیفی و خراش ها تو جونش رفته و با الکل و بنزین هم تمیز نمی شد. فردای روزی که به مسئولان اطلاع دادم، با تابلوی سفید و تمیزی بر روی دو صندلی مواجه شدیم و فردای آن روز، تخته را میخ زده به دیوار دیدیم. دستشان درد نکند.
**
خب، 10 روز بیش به آغاز سال تحصیلی جدید باقی نمانده است و از امروز شمارش معکوس آغاز می شود ( ایران در این شمارش یک روز جلو تر است ). این در حالی است که ظاهرا بایستی به استقبال خبر های جدیدی رفت.
می گویند در این سال جدید مقطع دبیرستان دستخوش تغییراتی خواهد بود و به احتمال قوی دو شیفته خواهد شد. یعنی مقطع دبیرستان – دخترانه - به همراه مقاطع ابتدایی و راهنمایی در شیفت صبح و مقطع دبیرستان – پسرانه – در شیفت بعد از ظهر خواهند بود.
انتظار می رود این تغییر و تحول با توجه به تمامی جوانب، از جمله وجود تعداد کافی دبیران مجرب و باسواد، مواد شیمیایی و تجهیزات آزمایشگاهی کافی، کامپیوتر های سالم و قابل استفاده، تعداد ساعات تدریس لازم و به اندازه و ... برای هر دو شیفت در نظر گرفته شده باشد.
به هر حال امیدوارم در این سال جدید بتوانیم نتایج بهتری نسبت به سال قبل کسب کنیم. با آرزوی موفقیت برای همه، پیشاپیش شروع مدارس را تبریک می گویم.
در سفری که به ایران داشتم، در هر کجا دانش آموزان دبیرستانی را در حال درس خواندن می یافتم. مدرسه ها برای آن ها انواع و اقسام کلاس های تقویتی، کمکی، چگونگی تست زنی و ... را تدارک دیده بودند.
به هر خانه ای که می رفتم، دانش آموزان یا در اتاق هایشان مشغول تست زنی بودند یا در کلاس فوق العاده مدرسه. خلاصه این که مدام در حال خواندن و حل تمرین ها و تست ها بودند.
با توجه به این موضوع، چگونه بچه هایی که در مالزی می خواهند کنکور ایران را بدهند، می توانند با آنها رقابت کنند؟ آیا مدرسه ی ما این امکانات را نمی تواند برایمان فراهم کند؟ چرا ما نباید برای کنکور و ... تست بزنیم و آمادگی پیدا کنیم؟... نمی دانم پرداختن به ارتقاء سطح علمی و افزایش توانایی برای راه یافتن به دانشگاه ها بایستی در اولویت مدرسه ما باشد یا بحث هایی مانند جدا کردن دختران و پسران دانش آموز با این امکانات محدود...؟!!
سلام
بالاخره امسال با دریافت یک کارنامه ی تقریبا پربار به پایان رسید.
خدا را شکر! با معدل 19.56 شاگرد دوم شدم. آن چنان هم برای یک دوم دبیرستانی بد نیست. تقریبا راضی هستم...!
به هر حال آمدم تا بگویم که اکنون که مدرسه با دادن کارنامه ها پایان یافت، بنده نیز خبری برای گفتن ندارم، مگر آن که پیش آید. پس از حالا تا تقریبا 3 ماه بعد با شما عزیزان خداحافظی می کنم، اما بدانید که هم چنان می نویسم. وبلاگ دیگرم را ببینید.
خداحافظ! ![]()
![]()
تشکر!
دیروز بعد از ظهر - وقتی که من خانه نبودم - تلفن زنگ می خورد و پس از مکالمه ای با یکی از مسئولان سایت ایران مالزی قرار می شود که امروز به صورت خانوادگی برای ناهار به KLCC، به رستوران Spice Of India برویم.
تازه از کار خود فارغ شده و به خانه رسیده بودم که ماردم گفتند: « فردا می ریم KLCC ناهار! ». با خود گفتم: جل الخالق! چه اتفاقی افتاده که ما بدون برنامه ی قبلی، می رویم KLCC؛ باز می گفتند Mines یک چیزی - ما نزدیک آن جا هستیم -. بنابراین پرسیدم: « ببخشین کجا فرمودین؟! آخه اون جا برای چی؟! تولد کسی هم که نیست ما بریم مهمونی! ». مادرم با خنده گفتند که ما برای ناهار دعوت شده ایم و با دیدن چهره ی حیرت زده ی من، اضافه کردند: « همون مسابقه ی وبلاگ نویسی دیگه! » و بنده بالاخره دو زاری ام افتاد!
باری؛ امروز ساعت 12 از خانه راه افتادیم و حدودا ساعت یک بعد از ظهر به آن جا رسیدیم. ناهار صرف شد و تقریبا بعد از 2 ساعت، به طرف خانه برگشتیم. هم چنین در هنگام خداحافظی، جایزه ی معهود را نیز دادند. دستشان درد نکند.
تشکر!
روز قبل از امتحان ترم دوم درس عربی، کلاس رفع اشکال داشتیم.
همه سر کلاس نشسته بودیم و منتظر معلم. وارد شدند، در یک دست دو ماژیک و در دست دیگر یک استکان چای.
درس را شروع کردیم و آقا هر از گاهی قُلُپی می نوشیدند. از شما چه پنهان، ما هم آن چنان نگاه می کردیم که از گلویشان پایین نمی رفت!
هنگامی که قواعد یکی از درس ها را مرور می کردیم؛ ناگهان گفتند: « ماهی با آب زنده است! ». همه حیرت زده نگاهشان کردیم و چند نفر نیز با تعجب گفتند "چی؟!" و سپس ایشان ادامه دادند: « معلم هم با چایی! ».
از آن لحظه به بعد دیگر رویمان نشد نگاه کنیم!
منتظر خاطره ی بعدی باشید!
در زمان استراحت کلاس عربی بودیم که چند نفرمان - به طور هم زمان - به سرفه افتادند و این سرفه ها تمامی نداشت! دبیرمان برای رفع سرفه ها و سرگرم کردن همه (با یک تیر، دو نشان)؛ خاطره ای از امتحان ترم درس املای کلاس سوم راهنمایی مدرسه ی خودمان تعریف کردند:
ایشان و دبیر ادبیات مراقب بودند تا بچه ها تقلب نکنند. هنگام خواندن املا، ناگهان یکی از بچه ها سرفه می کند: "اِهِم!" و به دنبال او دیگران هم شروع می کنند. این سرفه ها چند بار دیگر تکرار می شود!
در پایان جلسه علت این سرفه های مشکوک از بچه ها پرسیده می شود و آن ها هم با لبی خندان و دلی آسوده پاسخ می دهند: « آقا! وقتی به کلمه ی تشدید دار می رسیدیم؛ یکی از بچه ها که بیش تر از همه درس رو بلد بود سرفه می زد و بقیه هم برای تاییدش این کار رو انجام می دادن! این جوری می فهمیدیم که یه کلمه تشدید داره! »
پس از آن رویداد، ما هم کلاسی ها، دور هم جمع شدیم تا ببینیم آیا ما هم می توانیم راهی جدید در عرصه ی وسیع تقلب (!) طرح ریزی و عرضه کنیم و نوآوری داشته باشیم؟؛ اما تا کنون که امتحانات نیز پایان یافته است، هنوز کاری از پیش نبرده ایم!
دیشب حدود 10:40 به وقت مالزی، صفحه ی اصلی ایران - مالزی نتیجه ی نهایی مسابقه ی وبلاگ نویسی خانم ها را اعلام کرد. بله وبلاگ مدرسه ام در مالزی در ردیف اول قرار داشت. خب طبیعی است که خیلی خوشحال شدم ولی همان موقع نتوانستم چیزی بنویسم (به دلیل امتحان آمار امروز صبحم). باری امروز صبح امتحان آمار به خوبی برگزار شد - به خصوص که پروژه ام که با برنامه ی Microsoft Excel کار کرده بودم، پروژه ی برتر شناخته شده و از طرف مدرسه به تهران ارسال خواهد شد. اتفاقا موضوع پروژه در مورد « مطالعه ی آزاد افراد ایرانی مقیم مالزی در یک روز » است که سر فرصت نتیجه ی این بررسی را در وبلاگ قرار خواهم داد (دوستم پگاه نیز همراه من بود).
به هر حال الآن آمدم تا از صمیم قلب از محبت تمام فامیل و آشنایان در ایران (تهران، کرج، مشهد، درگز، بوشهر)، انگلیس، آلمان – دوستان، هم کلاسی ها و هم مدرسه ای هایم – دوستان پدر و مادرم در ایران، مالزی، استرالیا و کانادا – هم کاران پدرم، هم کاران مادرم به خصوص خانم " بنفشه فرزانه " و دوستان ایشان – پدر و مادر عزیزم – برادر باهوش، فوق العاده مهربان و دوست داشتنی ام (برنا) – خواهر مهربانم " آیسودا اژدری " – دوستانی که کامنت گذاشته اند – سایت ایران مالزی، سایت سینا دیلی و ... تشکر و قدر دانی کنم.
امیدوارم شایستگی این همه محبت را داشته باشم.
در پایان از خانم ها ندا ایرانی، مهسا رضایی پور و نفیسه مطلق (خاله نفیسه ی خوبم) به خاطر فرصت ایجاد این رقابت صمیمانه متشکرم.
امیدوارم همواره همگی سلامت و موفق باشید.
از اون جایی که هم اکنون بنده در حال گذروندن امتحانات ترم دوم (پایان سال) خود می باشم و البته سرم بسیار شلوغ است، ظاهرا از همه ی شرکت کنندگان دیرتر متوجه این موضوع شده ام.
پس اگر دلتون می خواد یه نوجووون هم سری تو سر ها داشته باشه و تشویق بشه، برین به همون لینک و به « مدرسه ام در مالزی » رای بدین. متشکرم!
سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و آقای اشرفی، دبیر ریاضی، جزوه ی مبحث بردار ها را می گفتند: « ... بردار های i و j نیز یکّه (واحد) می باشند که اصطلاحا آن ها را ... ». ما هم می نوشتیم که ناگهان چند تن از هم کلاسی هایم با هم گفتند: « آقا اصطلاحا رو چه طور می نویسن؟ »
دانش آموزان دیگر و آقای اشرفی به آن ها نگاه کردند و آقا با نیشخند، پای تخته نوشتند: « استلاهن »!
همه خندیدند و به جزوه نوشتن ادامه دادند تا این که آقای اشرفی به دفتر یکی از آن ها نگاه کردند و با ضربه ای نوازش آمیز بر سر او، زدند زیر خنده.
همه فکر می کردیم که این چند نفر سوال را به عنوان شوخی پرسیده اند؛ اما مثل این که آن ها واقعا نمی دانستند که دبیر عمدا « اصطلاحا » را آن گونه نوشته اند!
و این در حالی است که دو سال بیش تر تا سد کنکور باقی نمانده است!
دیروز برای کاری به دفتر مدرسه که رسیدم، متوجه شدم آقای سلیمانی - ناظم مدرسه- پریشان حالند و به قول معروف دور خودشان می چرخند! تا آن جایی که فهمیدم، قبل از رسیدن من، ایشان نماز ظهرشان را خوانده بودند؛ پس حدس زدم که احتمالا چیزی را هنگام گرفتن وضو، درآورده اند و اکنون به دنبالش هستند و آن می تواند ساعت، جوراب یا چیزی مانند این ها باشد. پرسیدم: « سلام آقا، خوب هستین؟! »
با بی حواسی جواب دادند: « نه! »
- « احیانا چیزی گم کردین؟! »
- « آره! »
مکالمه کم کم طنزآمیز می شد و مرا به کنجکاوی بیش تر وا می داشت؛ ادامه دادم: « می تونم بپرسم چی؟ »
با بی حوصلگی جواب دادند: « جوراب هام خانم، جوراب هام!»
- « تو دست شویی جا نذاشتین؟»
با اشاره به ظرف شویی ( آبدار خانه) جواب دادند: « این جا وضو گرفتم.»
- « خب پس...! تو جیب هاتونو گشتین؟!»
آقای سلیمانی چند لحظه من را نگاه کردند و انگار چیزی را به یاد آورند؛ اخمی کردند و دستشان را در جیب فرو بردند و...! بله؛ یک لنگه جوراب از جیب بیرون آمد! گفتم: « آقا اون یکی جیبتون رو هم بگردین شاید لنگه ی دیگه هم پیدا بشه!» ولی گشتن ثمری نداشت!
ناگهان چشمم به کمد ( فایل) آقای سلیمانی افتاد و به یاد آوردم که ایشان زیاد با آن فایل سر و کار دارند و ممکن است حین کار، جوراب را آن جا، گذاشته باشند. گفتم: « آقا تو فایل نیست؟ »
آقای سلیمانی به سمت فایل خیز برداشتند و بعد از صرف اندکی وقت، لنگه ی دوم جورابشان را در همان جا یافتند!
در حالی که جوراب هایشان را می پوشیدند گفتند: « کاری داشتی؟! »
گفتم: « فکر کنم اومده بودم جوراب هاتون رو پیدا کنم! » و در حالی که نگاه حیرت زده ی آقای سلیمانی را پشت سر خود احساس می کردم، به سرعت از دفتر خارج شدم!
و حالا نکته ی اخلاقی: دانش آموزان عزیز! این قدر به آقای سلیمانی زحمت ندهید تا ایشان، وقتی هم برای پیدا کردن جوراب هایشان داشته باشند!
امروز در زنگ اول مدرسه، نشسته بودیم سر کلاس ریاضی که ناگهان درِِ کلاسمان با شتاب - بدون در زدن – باز شد و آقای مدیر را دیدیم که از خوشحالی سر از پا نمی شناسند و با عجله می خواهند خبری را اعلام کنند.
خود را جمع و جور کردیم و سراپا گوش شدیم...
آقای مدیر سخنان خود را با چنان مهربانی و شادی بیان می کردند که به عمرمان از ایشان ندیده بودیم. قسمتی از گفته هایشان: « تبریک می گم... تبریک می گم... تبریکات من رو پذیرا باشید... آقا - رو به دبیر ریاضی – تبریک می گم... بچه ها این ها نتایج المپیاد هاتونه... متاسفانه توی هیچ کدوم از المپیاد ها رتبه ای نداشتیم به جز... » این جا نفس عمیقی کشیدند و ادامه دادند: « المپیاد زیست شناسی که خوش بختانه از چهار نفر شرکت کننده، همه قبول شدن و همه از کلاس شما بودن؛ حالا اسماشون... »
و نام های آن ها را به ترتیب خواندند:
1. نیوشا ابراهیمی
2. فائزه حسینی
3. محیا راستگو
4. نوید ملکی راعی
من هم به آن ها تبریک می گویم و امیدوارم در مرحله های بعدی نیز بیش از پیش بدرخشند!
دیروز سر کلاس منتظر دبیر زنگ اول بودیم و با دوستمان که بعد از گذشت چند روز از تعطیلات بالاخره از ایران برگشته بود؛ خوش و بش می کردیم که ناگهان مهمانی ناخوانده، معلوم نیست از کجا، سر و کله اش پیدا شد!
این مهمان ناخوانده کسی نبود جز: جناب مارمولک (مهمان همه ی اماکن مالزی)!
طبق رسم و رسومات متداول و دیرین، بعد از دیدن این مهمان عزیز، دوستان گرامی به روی میز ها و صندلی ها پریدند و جیغ و داد ها شروع شد! از آن جایی که بچه ها چند چشمه از هنرنمایی های مرا در گرفتن این جانور دوست داشتنی با دست، دیده بودند؛ این بار نیز از من خواستند تا به قول خودشان این جانور موذی را از جلوی چشمانشان دور کنم!
کار خود را شروع کردم و چون مارمولک موجودی بسیار سریع است؛ با شتاب، به زیر دست و پای دوستانم می رفت و من بیچاره که به دنبالش بودم، کم مانده بود زیر دست و پای دوستانم لِه شوم!
او را به هر بدبختی بود با ناز و احترام گرفتم، به طوری که آسیبی نبیند و سریع از کلاس و جیغ و داد ها دور شدم. هنگامی که در راه پله به سمت حیاط می دویدم؛ دبیرمان، آقای حسینی (دبیر ادبیات) مرا دیدند و با تکان دادن سرشان به سمت من، انگار که می گفتند: امان از دست تو!
مارمولک را در گوشه ای از حیاط به حال خود رها کردم تا بتواند به وظایف خود برسد. بر خلاف این جیغ و داد ها و بی احترامی ها که به مارمولک ها روا می دارند، او نقش مهمی در تعادل محیط زیست، به خصوص تعداد پشه ها دارد. حتما شنیده ایدکه در مالزی به دلیل آب و هوای گرم و مرطوب، شرایط برای رشد پشه ها کاملا مهیا است. پشه ی حامل ویروس دنگیِ کشنده را نیز که حتما شنیده اید. خب، غذای اصلی این جناب مارمولک عزیز ما، همین پشه ها هستند. پس بد نیست در رفتار خود با مارمولک ها تجدید نظر کنیم.
ضمنا تا آن جایی که شنیده ام (چون تا به حال در جایی موضوع را نیافته و نخوانده ام!)، مارمولک موجودی است با پوستی سمی به نام سیانور که این سم در دمش از بقیه ی جاها بیش تر یافت می شود. اگر دم این جانور بیافتد و سم آن با پوست انسان به مدت بیش تر از 5 دقیقه تماس یابد، ممکن است خطرناک باشد. از این رو است که بسیاری از مردم از دست این موجود فراریند یا آن را می کشند؛ ولی همان طور که گفتم مارمولک ها دشمنان عمده ی پشه ها هستند و اگر کسی کاری به کارشان نداشته باشد و باعث افتادن دمشان نگردد؛ بسیار مفیدند.
بالاخره مدرسه ها هم باز شدند و از این تعطیلات طولانی راحت شدیم! البته کسانی که از تعطیلات زیاد خوششان می آید، تقصیر را بر گردن بنده نیاندازند چون من شخصا از مدرسه بیش تر لذت می برم!
امیدوارم که شما نیز مثل من تعطیلات خوبی را گذرانده باشید و بتوانید با شور و نشاط در این سال جدید بزرگ تر ها را با نمراتتان راضی نگه دارید! ![]()
به هر حال منتظر خبر های جدید در سال جدید باشید!
تا خبری دیگر... خدا نگه دار!
بالاخره من از مسافرت برگشتم و چون مدرسه ی ما مثل مدرسه های داخل ایران در عید تعطیل است، من فعلا نمی توانم برایتان چیزی بنویسم!
اما برای دیدن خاطرات من از سفرم وبلاگ دیگرم را ببینید!
امروز بچه های مدرسه برای جشن گرفتن آخرین روز مدرسه در سال 1385، جشن آبی برپا کردند که نگو و نپرس!
حتما تعجب می کنید که جشن آب دیگر چیست؟! البته حق دارید، زیرا تعداد کسانی که از این جشن در ایران خبر دارند؛ بسیار کم است؛ ولی در مدرسه ی ایرانی ها در مالزی، این جشن همه ساله با کمالات بسیار برگزار می شود و تعداد طرفدارانش هم کم نیست!
جشن آب در اصل بازی است با سطل و بطری و پلاستیک و هر چیزی که بتوان با آن آب حمل و یک دیگر را خیس کرد تا هنگامی که همه مانند موش آب کشیده به خانه برگردند!
بدین منظور، حدود ساعت 11 بود که اولین آب پاشی ها شروع شد و بعد از خیس شدن تقریبا سه چهارم بچه های راهنمایی و دبیرستان، بیش تر بچه ها برای آفتاب گرفتن و خشک شدن در حیاط مدرسه جلوی آفتاب نشستند...
البته جزییات داستان امروز در دفترچه ی خاطراتم ثبت شده است و شاید روزی سر فرصت آن را در وبلاگم بگذارم!
ادامه ی مطلب - جرئیات داستان - ۲۰/۱/۸۶
ادامه ی مطلب را بخوانید...
امان از دست این مالزی با این هوای گرمش! فقط کافیه شما 5 دقیقه خونتون یا محل کارتون یا خلاصه هر جایی که کولر داره رو ترک کنین و وارد فضای آزاد بشین تا آبشار نیاگارا ( منظورم عرق است، ببخشید!) از بدنتون جاری بشه! به همین علت هم هست که در هر خونه ای ماشین های لباس شویی، روزانه از فرط کار کردن بسیار، بیش تر از ما انسان ها عرق می ریزند!
خب البته تا این جای کار مشکل چندانی نیست، ولی ممکنه این هوای گرم عواقبی هم داشته باشه...!
یک روز یکی از دوستام، بعد از مدرسه و رسیدن به خونه، طبق معمول، لباسش رو در آورد و تو لباس شویی انداخت و با خیال راحت به کار های روزانه اش مشغول شد. بعد از پایان کار، وقتی که لباسش رو بر روی بند پهن می کرد، دید که گوشی موبایل نازنینش از توی جیب لباسش افتاد زمین و اون قدر خوب شسته شده که از درخشنگی چشم رو می زنه!
حالا دوستم مونده و موبایل از کار افتاده و خرج گران بر دوشش!
اگر در مدرسه ای تحصیل کنید که شاگردانش از پیش دبستانی تا پیش دانشگاهی باشند؛ هر روز باید منتظر اتفاقات جدید و جالبی باشید و بگویید خدا صبرتان دهد آقای مدیر و ناظم!
چند روز پیش برای انجام کار مهمی به دفتر مدرسه رفته بودم.
دفتر خیلی شلوغ بود. ارباب رجوع و چند دانش آموز بالای سر آقای ناظم، تمام هوش و حواسشان را پرت کرده بودند؛ آقای مدیر با من و چند معلم به طور هم زمان مشغول صحبت بودند و چند معلم دیگر نیز با هم بحث می کردند و خلاصه واقعا جای تعجب بود که آیا این جا دفتر است یا سالن اجتماعات؟!
در همین حین که همه مشغول بودند، یک دفعه متوجه شدم 2 پسربچه ی مقطع پیش دبستانی جلوی دفتر با هم بگو مگو می کنند تا این که یکیشان داد زد و با همان لحن بچه گانه اش با مقادیر بسیاری تپق ( ! )، اسم ناظم را صدا زد و با اعتماد به نفس وارد شد. آن یکی هم بعد از اندکی تأمل داخل آمد. ولی هیچ کس به آن دو توجه چندانی نشان نداد!
اولی برای بار دوم، اما این بار با صدایی بسیار بلند آقای ناظم را صدا کرد. آقای ناظم هم که اسمشان را با آن فریاد شنیده بودند؛ نیم متر از روی صندلیشان به هوا پریدند و گفتند: «جانم پسرم؟ چی شده؟!»
پسر اول در حالی که زیر نگاه آن همه چشم خود را نباخته بود، دوباره با صدای رسا گفت: « آقا ی ... ، یه سوال دارم!»
آقا با تعجب گفتند: « بفرما!»
پسر گفت: « آقا ی ... ، شیر قوی تره یا پلنگ؟؟!!!»
و همان ثانیه، دفتر در سکوت مطلق فرو رفت - چون همه از این مراجعه کننده ی کوچک بهت زده بودند! -
آقای ناظم که همیشه با شعر ها و روایات و آیات قرآنی جواب دانش آموزان را می دهند، با ناامیدی به تک تک افراد حاضر نگریستند - زیرا در وصف این حال چیزی نیافته بودند! - و بعد از چند لحظه سکوت بالاخره گفتنذ: « شیر! حالا دیگه برو پسرم!»
پسر اولی با خوشحالی رو کرد به دوستش و گفت: « دیدی گفتم شیر قوی تره!» و به همراه او خارج شد.
و این بار صدای خنده فضای دفتر را پر کرد...
پنج ساله بودی: اون خیلی قوی و باهوشه
شش ساله بودی: پدرم از پدر تو باهوش تره
هفت ساله شدی: بابای من از بابای تو قوی تره
هشت ساله شدی: همه چیز رو هم نمی دونه، خیلی چیزها رو نمی دونه
ده ساله شدی: اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود همه چی فرق می کرد
دوازده ساله شدی: پدرم هیچی در این مورد نمی دونه. پیر شده بچگیش یادش نمیاد
چهارده ساله شدی: زیاد حرف های پدرم رو تحویل نگیر، خیلی پرته
هجده ساله شدی: درک نمیکنه! نمی شه هرحرفی رو بهش زد. شوت میزنه
بيست و يك ساله شدی: به طور مایوس کننده ای پدرم هیچی حالیش نیست
بيست و پنج ساله شدی: بد نیست ازش بپرسم نظرش دراین مورد چیه. هرچی باشه تجربه داره
سي ساله شدی: ترجیح می دم با پدرم مشورت کنم
چهل ساله شدی: موندم چطوری تونست از پس این کار بر بیاد. چقدر عاقله
پنجاه ساله شدی: حاضرم همه چیزمو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش حرف بزنم...!
نقل شده از http://shalaghmaz.blogspot.com
« البته این مطلب در مورد مادران عزیز هم صدق می کند! تقدیم به پدر و مادر عزیزم! »
انتظار می رود مسئولین، دبیران و دانش آموزان با سعه ی صدر و بزرگواری از انتقاد ها استقبال کرده و با علم به کاستی ها در مسیر به کار گیری امکانات موجود، گام های بزرگ تری بردارند.
طبیعتا ممکن است سخنانی نیز گفته شود که بعضی نپسندند. در این جاست که باید گذشت کرد...
لازم به ذکر است که در هنگام دادن المپیاد ها، بیش تر بچه ها حداقل از یکی از کلاس های درسشان عقب ماندند و از من خواستند که از معلمان خواهش کنم که اگر ممکن است، بعضی از درس ها را به صورت کلی برایشان توضیح دهند.
البته این توضیح به نفع دیگر دانش آموزان نیز هست! چون باعث می شود آن ها نیز درس فراموش شده را از نو فراگیرند!
پس خواهشمندیم...!
* راستی یک سوال:
قدمت مدرسه دقیقا چند سال است؟! ![]()
هم اکنون این سایت در حال کامل شدن است و شما می توانید از سایت این دبیر موفق دیدن فرمایید.
مساله ی یاد شده مربوط به درس انرژی بود و خانم توضیح می دادند که … +
خانم که به ناگاه متوجه این بی توجهی شده بودند، یک دفعه شروع کردند به پرسیدن این سوال که: U مساوی است با K3 (کا سه) به علاوه ی ...؟
هیچ کس نفهمید و جواب نداد!
خانم هم برای این که ما را از خواب بیدار کنند، گفتند: این که بسیار آسان است! « بشقاب! »![]()
۴ روز پیش، ۱۸/۱۱/۸۵ بود و تولد آقای اشرفی، دبیر ریاضی...
ما بچه های کلاس دوم دبیرستان تصمیم گرفتیم برای این که خوشحالشون کنیم و بهشون بگیم که خیلی دوستشون داریم، براشون یه تولد حسابی بگیریم. این در حالی بود که هیچ کلاس دیگه ای از ماجرای تولد خبری نداشت!
خلاصه از یه هفته پیش هر کدوم دختر و پسر رو هم پول گذاشتیم تا براشون کیک بخریم و تدارک یک جشن غافلگیر کننده رو ببینیم.
عرضم به حضورتون که صبر کردیم و صبر کردیم تا بالاخره روز موعود فرا رسید!
ادامه ی مطلب...! (بخونین که از دستش ندین!)
ادامه ی مطلب را بخوانید...
ایشان هم چنین در مورد مدرسه ی اینترنشنال ایرانی گفتند: « ...تغییر ساختار مدرسه از حالت دولتی و نمونه مردمی به حالت اینترنشنال ایرانی، از دیگر خواسته های ما می باشد. ما از کل جمعیت دانش آموز ایرانی در مالزی، تنها یک چهارم آن را ساپورت می کنیم و 3 چهارم آن به مدارس اینترنشال عرب و ترک و .. می روند. چون نیازهایشان در آنجا بیشتر از مدرسه ایرانی، برآورده می شود. فردی که در خارج از کشور تحصیل می کند، انتظار دارد که مثلا در یادگیری زبان انگلیسی از مدارس داخل کشور جلوتر باشد که این نیاز در مدارس اینترنشال به دلیل تدریس دروس علوم پایه، به زبان انگلیسی، برآورده می شود و دانش آموزی که یکی و دو سال در این مدارس باشد، زبان انگلیسی را کاملا می آموزد . این یک امتیاز است که در مدرسه ایرانی ها وجود ندارد و زبان انگلیسی مانند بقیه دروس ساعت مشخص خودش را دارد . اگر مدرسه ایرانی ها به صورت اینترنشال طراحی و اجرا شود هم والدین با رضایت خاطر بیشتر برای فرزندانشان شهریه می پردازند و هم مدرسه موفق تر خواهد بود و مبالغ خیلی زیادی از ارزی که به شکلی در جیب بیگانگان مانند ترک، عرب، مالایی و چینی می رود، به سیستم کشور خودمان بر می گردد و ما می توانیم در قالب مدرسه اینترنشال ، ارزش هایمان را نیز آموزش بدهیم.... »
برای دیدن ادامه ی این مصاحبه می توانید به سایت ایران-مالزی مراجعه فرمایید.
این در حالی بود که اکثر آن ها فقط برای یک جلسه در کلاس این استاد حضور داشتند!
به هر حال امروز آخرین جلسه ی کلاس با این معلم بود و تمام کسانی که با این معلم موافق بودند در آخرین لحظه به گریه افتادند...
برای ایشان آرزوی موفقیت در همه جا را داریم.
در ضمن کلاس های زبان انگلیسی فوق برنامه در ایام امتحانات تعطیل می باشد.
به گزارش این خبرنگار این دانش آموز قصد داشته پیچ را تکیه گاه خویش قرار دهد غافل از این که این پیچ وظیفه ی دیگری داشت...!!!
در ادامه ی متن...
ادامه ی مطلب را بخوانید...
امشب یکی از بچه های گل مدرسه داره برای همیشه! از پیش ما می ره!
طبق گزارش یکی از خبر نگاران ما امشب یعنی شب شنبه یکی از دانش آموزان دوم دبیرستان که ظاهرا بسیار بانمک و شوخ بوده مدرسه و مالزی را برای همیشه ترک می کند.
به همین علت امروز دوم دبیرستان در عزا فرو رفته بود و تمام معلمان از دست این کلاس شاکی شده بودند.
به هر حال ما همگی برای این دانش آموز عزیز آرزوی موفقیت می کنیم.
امروز سایت بچه های ایرونی مدرسه ی ایرونی تو مالزی افتتاح شد.
بنابراین من از طرف همه ی شما به خودم و خبرنگارانم تبریک می گم!
این وبلاگ سعی داره که اخبار مدرسه ی ایرونی تو مالزی رو تا جایی که می تونه به اطلاعتون برسونه. البته شما هم متونین با نظر دادن به ما کنین!
پس منتظریم!![]()

