اگر روزی دیدید دانش آموزی، دامنه ی توابع معکوس مثلثاتی را "روی درخت" تعریف کرده، هیچ تعجب نکنید! چون...
سر کلاس ریاضی بودیم. مثالی پای تخته نوشته شده بود: «دامنه ی Arc sin(x+2) را بیابید.» و همه، با نگاه های مات و مبهوت به اولین مثال درس که در نظرمان عجیب می آمد، می نگرستیم! دبیر محترم برای درک بهتر ما گفتند: «بچه ها دامنه ی Arc sin(x) کجاست؟»
- "[1 و 1-]"
- "«بچه ها دامنه ی (پرتقال)Arc sin کجاست؟!»
یکی از بچه ها جواب داد: «روی درخت!»
امروز موجودی بسیار زیبا به مدرسه آمده بود و بین دانش آموزان و معلمان و اولیا و ... شبهه ایجاد شده بود که "سمور" است یا "راسو"؟! با جست و جو در اینترنت متوجه شدم که این موجود بسیار دوست داشتنی "راسو" بوده است. راسویی به رنگ سیاه با راه راه های سفید. این اولین بارم بود که از نزدیک راسو می دیدم!
ماجرا از این قرار بود که انگار دانش آموزی از کلاس سوم راهنمایی، می خواسته از پنجره، آشغالی به بیرون پرتاب کند (!)؛ که راسو را پشت موتور کولر می بیند و به سرعت دوستانش را برای تماشا فرا می خواند. آن ها هم که قاعدتا اولین بارشان بوده که راسو دیده اند، با پرتاب سکه به سوی آن، سعی در به حرکت درآوردنش می کنند. راسو هم می ترسد و به بالاترین و کنج ترین قسمت مدرسه به روی لوله های آب پناه می برد.
با خوردن زنگ تفریح و هجوم دانش آموزان دبیرستانی و راهنمایی در راه پله و سالن و سر و صدا، راسو چنان ترسید که سریعا خود را از روی دیوار به روی پنجره رساند و از آن جا به قسمتی پرید که دیگر نه می توانست به پایین رود و نه قدّ و هیکلش اجازه می داد تا روی سقف برود. سر و صدا و هیاهو به حدی بود که حتی بچه های ابتدایی هم از کلاس ها بیرون آمدند و از طبقه ی پایین، شاهد ماجرا بودند. هم چنین برخی از دبیر ها نیز به همراه ناظم ها از دفتر بیرون آمدند. بیچاره راسو، آن قدر سکه و پاک کن و... به سویش پرتاب کردند؛ که کم مانده بود از طبقه ی دوم به پایین پرت شود! وضعیت ادامه داشت تا گروه امداد کلاس دوم دبیرستان از راه رسید! دو نفر کیف هایشان را خالی کردند و به دو تن از مامور های نجات رساندند؛ سپس کیف ها با زیپ های کاملا باز دقیقا زیر راسو گرفته شد. از طرف دیگر چوبی بلند پیدا کردند تا با آن راسو را از آن بالا بیاندازند! به نظرم اگر چوب را آرام در کنار راسو نگه می داشتند به طوری که کم کم احساس کند خطری از جانب انسان ها تهدیدش نمی کند؛ با دندان آن را می گرفت و نجات می یافت؛ که البته چند بار هم تلاش کرد، ولی بچه ها که بسیار مشتاق سهیم بودن در امر بسیار خطیر نجات دادن راسو بودند، باعث شدند چوب چندین بار تکان های شدید بخورد و یکی از همین تکان ها کار خود را کرد و راسو از آن بالا پرت شد! شانس آوردیم که گروه نجات کاملا آماده ی هرگونه اتفاق ناخوشایندی بود، زیرا به محض پرتاب شدن راسو، به سرعت کیفی زیرش قرار گرفت اما شتاب سقوط راسو آن قدر زیاد بود که کیف فقط توانست او را از مرگ نجات دهد و دوباره راسو، این بار از طبقه ی اول به زمین فرود آمد ولی خوشبختانه صدمه ای ندید. حداقل ما تصور می کنیم که ندید، چون همین که پایش به زمین رسید با سرعت فرار کرد!
متاسفانه در آن لحظه دوربین نداشتم، اما به هرکس که توانستم گفتم که از آن عکس بگیرد و به محض این که عکسی به دستم برسد حتما در وبلاگ خواهم گذاشت. اکنون عکسی از اینترنت را ببینید:

صبح امروز خانم س.ا در کوچه ی مدرسه می آمدند که مالایی موتور سواری دستشان را می گیرد، کیف را از دوششان برمی دارد و بعد هم می زند به چاک!! جالب این جاست که در کوچه ای پر از ولی و دانش آموز؛ دزد با دل و جرئت ما به سادگی کارش را انجام داده است!
خانم س.ا را دیدم که پریشان، برای خانم زهره نسب ماجرا را توضیح می دهند. به کلاس رفتیم و ماجرا را برای بچه ها تعریف کردم. متوجه شدیم که اتفاقا نفیسه که در لحظه ی دزدی در کوچه ی پشتی مدرسه، خلاف جهت خانم و آقای دزد می آمده؛ موتور سواری را دیده که چند کتاب را از روی موتور به وسط کوچه پرت می کند. کتاب را چه آید به کار دزد؟! فقط بار اضافه است. نفیسه بی توجه به راه خود ادامه می دهد. حق هم دارد زیرا کتاب های جلد شده با روزنامه و کاغذ کادو و ... عنوان خود را مخفی نگه می دارند!
باری، فورا با نفیسه از خانم زهره نسب، اجازه گرفتیم و کتاب ها را آوردیم. خوب بود که رهگذران با دیدن کتاب ها، آن ها را در حاشیه ی کوچه گذاشته بودند تا از گزند ماشین ها در امان بمانند. وقتی خانم س.ا کتاب ها را دیدند؛ کم مانده بود که دیگر از خوشحالی بال درآورند و پشت سر هم یا نفیسه را بغل می کردند و یا مرا! و تشکر بود که نثارمان می شد! خوشبختانه فقط یک بطری آب، 2-3 رینگیت پول، خود کیف و کلی فحش عاید دزد بیچاره شد! خدا را شکر که موبایلشان را در جیب گذاشته بودند.
دیشب که از مراسم شام غریبان - در مدرسه ی ایرانی ها - برمی گشتم؛ متوجه شدم که شیشه های عقب و جلوی ماشین آقای ع.ا را شکانده اند. هم چنین سقف ماشین چنان کوبیده شده بود که رانندگی با آن غیر ممکن می نمود. این که چه کسی کرده و چرا؛ من نمی دانم.
هدف من از نوشتن در این وبلاگ تقویت توانایی نوشتن خود، اطلاع رسانی از واقعیت های موجود بدون تخریب کردن یا ایجاد ناراحتی برای فرد یا مجموعه ای خاص است. شاید لازمه ی نوشتن - که از علایق من در زندگی ام می باشد - پرداختن به مسایل جزیی و در عین حال غیر متداولی باشد که هر روزه به نوعی درگیر آن هستیم؛ ولی در عین حال توجهی هم به آن نمی کنیم و به راحتی از کنار آن می گذریم. اگر بتوانم چیزهای غیر معمول زندگی معمولی را به رشته ی تحریر درآورم، احساس موفقیت می کنم. اگر طنز را نیز در خدمت نوشته ام بگمارم، احساس خوشایند تری خواهم داشت. همان کاری که به عنوان مثال کاریکاتوریست ها انجام می دهند. جایی خوانده بودم که آقای "نیک آهنگ کوثر" از کاریکاتوریست های کشورمان، گفته بودند در طراحی یک کاریکاتور ابتدا به چیزی که در صورت فرد خیلی جلب توجه می کند، پرداخته می شود که معمولا بینی فرد است. بنابراین در بیشتر کاریکاتورهای افراد، بینی آنها بزرگ تر از حد معمول نشان داده می شود. آیا این بینی بزرگ در کاریکاتور، به معنای تخریب فرد یا نشان دادن قیافه واقعی اوست؟ فکر می کنم جواب منفی است.
من هم دلم می خواهد در نوشته هایم با الهام گرفتن از واقعیت ها، مسئله یا مشکلی را گوشزد کنم تا شاید توجه بیش تری به آن شود، هر چند به نظر بی اهمیت بیاید. ولی متاسفانه مدتی است که با تعدادی یادداشت های غیر اخلاقی و گاه موذی گری های ناپسند برخی از خوانندگان وبلاگ - که ممکن است هنوز قشر نوجوان و جوان با آن آشنا نباشند - در قسمت "نظر شما" مواجه شده ام. خوب طبیعی است که حفظ حرمت و تحمل عقاید دیگران نیاز به تمرین مستمر و "زود از کوره در نرفتن" دارد.
تا به حال آن ها را حذف می کردم اما از امروز ضمن احترام به نظر تمامی خوانندگان گرامی، قسمت نظر دهی وبلاگ، پس از بازبینی نویسنده در وبلاگ نمایش داده خواهد شد. کلیه ی نظراتی که غیر اخلاقی، توهین به کادر مدیریتی یا آموزشی مدرسه و ... باشند، حذف خواهند شد. با این کار، ضمن حفظ حرمت دست اندرکاران مدرسه که به هرحال، زحمت زیادی را برای پیش برد امور مدرسه تقبل می کنند، عقده های درونی افراد غیر منطقی و فرصت طلب هم تخلیه خواهد شد. چرا که تخلیه عقده های درونی، خود می تواند مزاحمت کم تری برای دیگر افراد جامعه ایجاد کند.
* روز پنج شنبه، 13 دی، زائران خانه ی خدا از سفر خود بازگشتند.
* امتحانات مقطع راهنمایی و دبیرستان امروز به پایان رسید. فقط پایه ی دوم و سوم دبیرستان، هنوز چند امتحان دیگر دارند. امتحانات مقطع ابتدایی هم از 13 دی شروع شد.
* در حاشیه ی امتحانات:
ü یکی از مراقبین سر جلسه احساس می کند که یکی از دانش آموزان در حال تقلب با دیگری است. این مراقب برای ادای مأموریت خویش می رود و پیش آن ها می ایستد تا دیگر با هم صحبت نکنند. سپس یکی از آن ها برای این که قضیه زیاد ضایع جلوه نکند، سوالی را از مراقب می پرسد – با این که می داند او نمی داند -. مراقب نیز در سالن می چرخد؛ برگه ی دانش آموز دیگری را می نگرد؛ جواب سوال را می یابد، بر می گردد و به دانش آموز می گوید!
ü دانش آموزی با Mp4 خاموش خود، سر جلسه نشسته بود. یکی از مراقبین به وی نزدیک شد و در حالی که مرتب تکرار می کرد: "تقلب می کنی؟!"؛ Mp4 را از او گرفت. سپس او از آهنگ اول تا 52 را گوش می دهد، و در حالی که تقلبی پیدا نمی کند، آن را به دانش آموز که با اعصابی ناراحت باقی امتحان خود را می داد، برمی گرداند!
دانش آموز با سرِ شکسته
یکی از بچه های سوم ابتدایی در هفته ی گذشته مجروح شد. تا آن جایی که شنیده ام مثل این که یکی از بچه ها زیر پایی می اندازد و دانش آموز بیچاره با صورت زمین می خورد، پیشانی او آسیب می بیند و به بیمارستان برده می شود.
دانش آموزان سرشکسته (اردو به گنتینگ هایلند)
دیروز سفری نیم روزه به گنتینگ هایلند داشتیم و طبق معمول، مانند آن چه سال پیش رخ داد، با بارندگی مواجه شدیم و بدون استفاده از وسایل تفریحی برگشتیم.
حدودا ساعت 9:30 بعد از جمع شدن در مدرسه و صحبت های آقای مدیر، سوار اتوبوس شدیم و به راه افتادیم. البته نیم ساعت در اتوبوس جلوی مدرسه نشسته بودیم و متنظر سر و سامان دادن اوضاع اتوبوس توسط آقایان کاظم نیاز و راننده بودیم. بالاخره حرکت کردیم و حدود ساعت 11 در تله کابین بودیم. همان طور که بالا می رفتیم؛ هوای خوب و آفتابی جای خود را به مه و ابر می داد و هوا رو به سردی می رفت. کم کم امید برای بازی از دل هایمان می رفت.
در حین بالا رفتن، ناگهان تله کابین ایستاد و شروع کرد برای خودش تاب خوردن! ترس در دل ها افتاد و "الآن می افتیم پایین" بود که فقط به ذهن ها خطور می کرد. و بچه ها شروع کردند آیت الکرسی خواندن!!! در این هنگام ناگهان تله کابین شروع به حرکت کرد ولی نه به جلو، بلکه دنده عقب گرفته بود! دیگر آیت الکرسی با فریاد خوانده می شد. خلاصه بعد از 10 دقیقه در جا تکان خوردن، سرانجام حرکت کردیم و رسیدیم.
همان طور که حدس می زدیم هوای گنتینگ کاملا نامساعد بود. بعد از نیم ساعت تاسف و گریه و زاری، برای ناهار رفتیم. ناهار را نوش جان فرموده بودیم که متوجه شدیم کیف پول یکی از دوستان دزدیده شده! البته به چند نفر هم مظنونیم! چون ظاهرا، قبلا هم این اتفاقات دزدی رخ داده است! بله، دوباره تاسف خوردیم و به ناراحتی مان اضافه شد.
با خود فکر کردیم که اگر به دعا و ورد و جادو و ... متوسل شویم؛ شاید هوای گنتینگ آفتابی شود. بنابراین هر کس به نوبه ی خود شروع به راز و نیاز کرد. ولی دریغ از بهتر شدن هوا آن هم اندکی!! در هر حال تا ساعت 3:30 آن بالا دور خود چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم تا این که دوباره برگشتیم. این دفعه تله کابین مثل صبح زیاد نایستاد. ساعت 4 در اتوبوس بودیم و یک ربع بعد به سمت KL به راه افتادیم.
در ضمن روز قبل از اردوی ما، یعنی جمعه دانش آموزان ابتدایی به آکواریوم KLCC برده شدند.
جدیدترین خبر مدرسه، رفتن آقای اشرفی و آقای عسکری و خانم شریعت مدار به مکّه در وسط سال تحصیلی است. طی این مدت، به جای آقای عسکری، خانمی به نام کریمی آمده اند که خیلی از موارد در نظر ایشان، مناسب انضباط دانش آموزی نیست. دو دبیر دیگر هم به جای خود، افرادی را معرفی کرده اند.
امیدواریم مدرسه و دانش آموزان را از دعای خیر فراموش نکنند.
آقای محمد تاجران، جوان 31 ساله ی ایرانی، سال گذشته روز ولادت امام رضا (ع) از مشهد حرکت کرده و رکاب زدن خود را از پاکستان شروع می کند؛ کشورهای مختلفی مانند نپال، هند، تایلند و... را پشت سر می گذارد و به مالزی می رسد. ایشان در سال روز تولد امام رضا - همین چند روز پیش - به مدرسه ی ما آمدند و از تجربیات خود، برایمان گفتند. آقای تاجران هدف خود را از رکاب زدن به کشور های مختلف، حمایت از محیط زیست از جمله نگه داری از درختان بیان کردند. جزییات بیشتر از زندگی و اهداف ایشان را می توانید در سایتشان ببینید.
زنگ تفریح اول تمام شده بود و من کلید کتاب خانه را به آقای عسگری تحویل داده بودم و داشتم از پله ها به طرف کلاس بالا می رفتم که صدای جیغ و گریه و داد از بالا شنیدم. با قیافه ی بُهت زده، از یکی از دختر های راهنمایی که به سمت دفتر می رفت، ماجرا را شنیدم: انگار یکی از بچه ها از نردبانی که به اتاق زیر شیروانی راه دارد، بالا رفته و به سقف کاذب دست زده و آن هم به سمت پایین پرت شده و با قسمت تیزش به پیشانی یکی از بچه های اول دبیرستان اصابت کرده است.
وقتی قضیه را نصفه و نیمه شنیدم، با همان دختر به دفتر برگشتم و به خانم زهره نسب گفتم: «خانم، بالا مجروح داریم». خانم، شوکه شده، به دنبال ما می آمدند و همزمان به نقل ماجرا گوش می دادند. به طبقه ی بالا که رسیدیم، دیدم که پیشانی "صهبا" به اندازه ی یک بادمجان باد کرده است! باری، خانم زهره نسب در حالی که صهبا را معاینه می کردند؛ پشت سر هم می پرسیدند: «کی این کار رو کرده؟» و جوابی نمی شنیدند. سپس بچه ها را پراکنده ساختند و صهبا با دو سه تن از دوستانش پایین رفت تا سر و صورتی آب بزند.
در این فاصله، من محکمی تکه ی سقف را که اکنون در گوشه ای به دیوار تکیه داده شده بود، با ضربه ی دست بررسی می کردم. خانم به من گفتند: «عرب خدری تو می دونی کی این کار رو کرده؟!» گفتم: «والا منم مثل شما، اصلا تو جریان نبودم و از همون کسی که به شما جریان رو گفت شنیدم.» بعد بهشون پیشنهاد دادم که این تکه ی سقف را برای جلوگیری از رویدادی دوباره، به دفتر ببرم. از پله ها به سمت دفتر می رفتم که 3 تن از دبیران را در راه دیدم. آقای سلیمانی گفتند: «شما اون بالا بنّایی دارین؟!» در فکر جواب ایشان بودم که آقای بحیرایی پرسیدند: «تو چرا پاک سفید شدی؟!» یادم افتاد که گچ سقف مرا مانند آسیابان ها کاملا سفید کرده است. و بالاخره آقای اشرفی گتند: « کجا می ری خانم؟! بیا بالا می خوام درس بدم! ... اصلا امروز چی داریم؟!» من هم با گرفتن اجازه از ایشان، گفتم: «حسابان».
خلاصه، به دفتر رسیدم. همان لحظه آقای یوسفی و آقای عسگری از من پرسیدند: «این چیه؟» و بنده ماجرا را برایشان توضیح دادم و بقیه را به خانم زهره نسب واگذار کرده و به طرف کلاس دویدم. در نزده و با عجله وارد کلاس شدم و گفتم: « آقا ببخشید من برم لباسم رو تمیز کنم و سریع بیام!»
از پله ها پایین می رفتم که "ثنا" را دیدم. گفت: «مینا اگه برم پایین بگم من باعث شدم این اتفاق بیفته، نمره انضباتم چند می شه؟» گفتم: «عزیزم هیچ نگران نباش، چون خودت می خوای بگی، هیچ ایرادی نخواهند گرفت». ثنا را به دفتر فرستادم و خود نیز جلوی آینه رفتم. قیافه ام دیدنی بود. شده بودم مثل سفید برفی. در آن لحظه، آقای مدیر که از کنارم رد می شدند، گفتند: «بالاخره مجرم رو پیدا کردی یا نه؟» و من اشاره کنان به ثنا و آقای عسگری گفتم : «آقا همین الآن داره خودش اعتراف می کنه!» و به سمت کلاس دویدم.
پیش دانشگاهی ها و قفل خراب در کلاس
امروز در حال پیدا کردن یکی از هم سرویسی هایم برای برگشت به خانه، آقای اشرفی را دیدم که با ماشین به دنبال همسرشون، خانم شریعت مدار، آمده بودند. من دو بار دیگر از آن جا رد شدم و دیدم هم چنان آقای اشرفی منتظرند تا این که گفتند: "مینا جان! برو ببین این خانم ما کجان؟!" خلاصه همون طور که به دنبال هم سرویسی محترم می گشتم، تمام مدرسه رو برای یافتن خانم شریعت مدار زیر پا گذاشتم. در بین راه، آقای عسکری رو دیدم. پرسیدم: " آقا شما خانم شریعت مدار رو ندیدین؟" ایشون هم در جواب گفتن: " شما کلید پیش دانشگاهی رو پیدا کردی؟!" قبل از این که به ذهنم خطور کند که بپرسم "چی؟" صدایی از طرف پیش دانشگاهی شنیدم. به آن سمت دویدم و دیدم سه پسر - تنومند که چه عرض کنم قوی هیکل و بدن ساز (!) - جلوی در پیش دانشگاهی ایستاده اند و با شمارش خانم زهره نسب به ترتیب به در تنه می زنند! از آن طرف هم صدای خانم شریعت مدار با دختران پیش دانشگاهی می آمد! بیچاره ها گیر افتاده بودند.
باری، بدون پیدا کردن هم سرویسی و با فکر قضیه ی خنده داری که دیده بودم؛ به طرف در خروجی مدرسه رفتم، آقای اشرفی را دیدم و گفتم: "آقا خانومتون تو پیش دانشگاهی گیر افتادن!" و همان طور که نگاه حیرت زده ی آقای اشرفی را احساس می کردم، به طرف سرویس رفتم و متوجه شدم که هم سرویسی گم شده ام، آن جا ایستاده و منتظر من است! خدایا! چه قضایایی برای آدم پیش می آید...!
استفاده از موبایل در مدرسه
با این که قضیه ی استفاده از موبایل در مدرسه تقریبا حل شده به نظر می رسید، نمی دانم چرا بعضی از دبیران در کلاس درس از موبایل هایشان به هر نحوی – چه مکالمه، چه اس ام اس و ... – استفاده می کنند. تا آن جایی که می دانم، غیر از زنگ های درسی، دبیران می توانند از موبایل خود استفاده کنند.
کتاب خانه
خوشبختانه کتاب خانه ی مدرسه با داشتن کتاب های خوب و مفید و سامان دهی خوب از رونق خوبی برخوردار است، فقط از کار این بچه ها هیچ سر در نمی آورم. یک هفته مدام می آیند و می روند به طوری که در کتابخانه دیگر جای سوزن انداختن نیست و هفته ای دیگر مثل امروز در کتاب خانه مگس هم پر نمی زند، چه برسد به آدمیزاد! به زور اگر یکی دو نفر بیایند... فکر کنم باید به در کتاب خانه کاغذی بچسبانم با مضمون: "دوستان عزیز لطفا نه گروهی وارد کتاب خانه شوید و نه انفرادی؛ اعتدال همیشه بهتر است".
بوفه
امروز پس از گذشت یک ماه و دو هفته از سال تحصیلی، بالاخره بوفه ی مدرسه به سرپرستی آقای "کامبیز مقدم" باز شد. پارسال در تغییراتی که آقای مدیر در ساختمان مدرسه ایجاد کرده بودند، محلی هم برای بوفه ی مدرسه ساختند. اما امسال همان بوفه را خراب کردند و به جایش کلاس ساختند. حال مقابل همان کلاس ها، در گوشه ای از سالن، بساط بوفه فراهم است. پس دانش آموزان عزیز! از خود پذیرایی کنید.
یک کلام هم از درس فارسی
این قدر به ما گفته اند جدا بنویسید و جای دیگر سرهم؛ من یکی که پاک قاطی کرده ام! مثلا از نظر دستوری چه فرقی بین دو کلمه ی "بهتر" و "بزرگ تر" هست؟ من هیچ جا ندیده ام بنویسند: به تر و بزرگتر. ولی نمی دانم این چه رسم و رسوماتی است که یکی "تر" چسبیده دارد و دیگر جدا! یا بر کلمه های دیگر، مثلا کلمه ی "آنگاه" سر هم است یا جدا: "آن گاه"؟! به خدا نه تنها من بلکه هم کلاسی هایم هم قاطی کردند!!!!!!
دزدی سوالات شیمی
سر کلاس شیمی هنگامی که خانم امین زاده درس می دادند، برخلاف همیشه سوال اضافه ای نگرفتیم. وقتی ازشون پرسیدیم سوال اضافه نمی دین متوجه یک خبر ناراحت کننده شدیم.
4 روز قبل کیف خانم، جلوی مدرسه توسط یک موتوری ربوده می شود. جالب است که 2 آقا و 2 خانم ایرانی که داخل ماشینی در همان نزدیکی بودند، صحنه را می بینند ولی عکس العملی نشان نمی دهند. خوشبختانه پول قابل توجهی در کیفشون نبوده و تنها چیز قیمتی موبایل خانم بوده است. ایشون بیش تر دلشون برای سوال های داخل کیف می سوخت. اون طور که خودشون گفتند به دلیل کمبود کتاب کمک آموزشی در این جا، شب قبلش کلی سوال طرح کرده بودند تا فردایش به بچه ها بدهند. ایشون به شماره موبایل خود که حالا دست آقا دزده به سر می برد (!)، اس ام اس می زنند و می نویسند:"من یک دبیرم، اگه ممکنه جزوه هام رو پرت کن توی حیاط مدرسه"!
باز هم درس ریاضی
چهار شنبه ی این هفته به دعوت گروه ریاضی مدرسه، جلسه ای برای بررسی وضعیت درس ریاضی دانش آموزان دبیرستانی با حضور دو تن از دبیران و تعدادی از اولیا برگزار شد.
در این جلسه ابتدا یکی از دبیران به ضرورت ارتباط مداوم بین اولیا و دبیران، اهمیت استفاده از کتاب ها و سوالات کمکی، کم بودن تعداد ساعات و کارآیی کم تر شیفت بعد از ظهر اشاره کرد.
به دنبال آن، بیشتر والدین حول کارآیی نداشتن شیفت بعد از ظهر صحبت می کنند و جالب است که یکی دو تن از مادران، راه حل "تعداد ساعات کم درس ریاضی و ناکارآمد بودن شیفت بعد از ظهر" را در انتقال پسران به شیفت صبح و دختران به شیفت عصر دانسته اند! یکی از دبیران، دو شیفتی بودن بعضی از مدارس را در ایران، امری متداول دانست.
تعداد ساعات کلاس
بعد از اتمام ماه مبارک رمضان قرار شد که زنگ آغاز مدرسه از 8:30 صبح به 8:00 صبح تغییر کند و راس 8 به کلاس برویم. اما جالبی قضیه این است که هر روز زنگمان ساعت 8:05 می خورد؛ ابتدا قرآن خوانده می شود؛ سپس آقای مدیر، آقای ناظم، خانم ناظم و بالاخره خانم مجدد به ترتیب شروع می کنند به صحبت کردن سر صف. خلاصه به جای 8:10، 8:30 به کلاس می رویم. 8:35 معلم ها وارد می شوند؛ تا بچه ها از خواب آلودگی درآیند و درس درست و حسابی شروع شود، ساعت 8:45 است! از آن طرف هم راس 12:30 زنگ می خورد. در نتیجه مدرسه در 3 ساعت و 45 دقیقه خلاصه می شود. علاوه بر این، از کل ساعات، 2 تا زنگ تفریح را هم کم کنید... امیدوارم با حدود 3 ساعت درس خواندن در روز، بشود یک رشته عالی در یک دانشگاه عالی قبول شد!!!
تعویض 2 تا از دبیر ها
دو تن از دبیران مدرسه (دبیر شیمی و دبیر زبان) عوض شدند! دبیر جدید شیمی، خانم سمیرا امین زاده و دبیر جدید زبان، آقای محمد رضا قربانی هستند.
تلاش برای افزایش ساعات دروس ریاضی
دیروز که سر کلاس جبر و احتمال با آقای اشرفی نشسته بودیم، ایشان گفتند: "برین بگین خانم زهره نسب تشریف بیارن تا باهاشون درباره ی ساعات درسی صحبت کنیم." یکی از بچه ها رفت و ایشان را صدا زد. آقای اشرفی نیز در این فاصله، تعداد ساعاتی که امسال داریم و تعداد ساعاتی را که باید داشته باشیم ، پای تخته نوشتند:
|
درس |
ساعات معمول در هفته |
ساعات امسال در هفته |
|
حسابان |
6-8 |
4 |
|
هندسه 2 |
4-6 |
3 |
|
جبر و احتمال |
4 |
3 |
خانم زهره نسب آمدند و آقای اشرفی از ایشان خواستند که با آقای یوسفی صحبت کنند تا به نحوی ساعت درس ها را زیاد کنیم یا مثلا به جای درسی مانند ورزش، ریاضی کار کنیم. آقای اشرفی هم چنین اضافه کردند: "الآن هر کسی از من سوال می پرسه، می تونم یکی یا دو تاشو جواب بدم ولی دیگه بیش تر از آن را با توجه به کمبود وقت، خود دانش آموز در خانه باید پاسخ دهد." خانم زهره نسب قبول کردند که با آقای یوسفی صحبت کنند.
کتاب تاریخ
هنوز کتاب های تاریخ ما سوم دبیرستانی ها، از ایران نرسیده! البته تا آن جایی که با هم سن و سال های خودمان در ایران ارتباط داریم، شنیده ایم که آن جا هم انگار کتاب ها تازه رسیده. نمی دانم برنامه ریزی آموزش پرورشی ها چگونه است! فکر کنم احتمالا کتاب ها نزدیک امتحان های ترم اول به دستمان برسد. خدا را شکر که تاریخ جزو امتحان های نهایی نیست وگرنه بیچاره می شدیم!
رشته ی علوم تجربی
حدود دو هفته است که رشته ی تجربی نیز در مدرسه دایر گردیده است. یعنی در حال حاضر در مدرسه ی ما، دو رشته ی ریاضی – فیزیک و علوم تجربی در کنار هم تدریس می شوند.
دیشب داشتم به این فکر می کردم که 2 نسل قبل از ما یعنی مادربزرگ ها و پدربزرگ های امروزی، خانواده های کم جمعیتی بودند. نسل بعد از آن ها یعنی مادر ها و پدرهای حالا، با توجه به پیش رفت علم پزشکی و سطح بهداشت و عدم وجود اطلاعات کافی در بین مردم، خانواده های پر جمعیت تری داشتند. و اما نسل ما با تکیه بر سواد مردم و پیش رفت بیش تر علم، تعداد فرزندانی کمتر از نسل قبل دارد.
در 100 سال گذشته اگر سیر تخریب محیط زیست را در نظر بگیریم، بیش ترین خسارت ها را مربوط به نسل پیش می یابیم. نسلی با جمعیتی زیاد و سوادی کم! ضرب المثل « هر که بامش بیش، برفش بیش تر » این جا صدق می کند. جمعیت بیش تر، نیاز بیش تر، زباله ی بیش تر ،...، آلودگی بیش تر.
دانشمندی به نام مالتوس حدود 200 سال پیش، روند رشد جمعیت انسان ها را یک تصاعد هندسی، و تولید غذا را تصاعد حسابی دانست. او پیش بینی کرد که روزی خواهد رسید که انسان ها از بی غذایی جنگ به راه خواهند انداخت. اما به نظرم او نمی دانست که پیش رفت علم هم تصاعد هندسی دارد! با این پیش رفت ها، تعداد کارخانه ها، گلخانه ها و ... افزایش یافت و به خدمت انسان ها درآمد و البته از دیدی دیگر، این ها چیزی نبود جز وارد کردن خسارت بیشتر بر محیط زیست.
امروز 23 مهر ماه برابر با 15 اکتبر 2007 که قرار است تمام وبلاگ نویسان جهان در صورت تمایل، یک پست خود را به موضوع محیط زیست اختصاص دهند، از شما می خواهم با توجه کردن به اصول زیست محیطی – که مطمئننا خود شما بهتر می دانید - سعی کنیم اگر نمی توانیم کاری برای حفظ محیط زیست انجام دهیم، حداقل به مشکلات آن اضافه نکنیم. به امید آینده ای بدون مشکلات زیست محیطی...
**
راستی نمی دونم چرا هر معلمی که از ایران می آید باید چند روزی توی بیمارستان بستری بشود و بعد از مدتی به مدرسه برگردد. مثلا خوشحال از این که دبیر دینی و دبیر ادبیات از ایران رسیده اند مدرسه را شروع کردیم ولی هر دو در اولین روز ها، کارشان به بیمارستان کشید. البته خدا رو شکر الان حالشان بهتر است، ولی خودمانیم چه قدر از این مالزی می نالند!
سر کلاس دین و زندگی نشسته بودیم و اولین جلسه ی ما با خانم مجدّد بود. ایشون لیست کلاس رو به من دادن و گفتن که اسامی بچه ها رو بنویسم. طبق معمولِ اولین جلسات، بعد از بیان آرزو ها و برنامه ها برای طول سال، درس را شروع کردیم. خانم با لحنی جدی گفتن: « عزیزی بخونه. » من هم به عنوان نماینده ی کلاس برگشتم و گفتم که : « ما عزیزی تو کلاس نداریم خانم. » یه دفعه همه ی بچه ها و معلم شروع کردن به خندیدن. خانم با نیشخند گفتن: « منظورم عزیزی، دوستی، دانش آموزی بود؛ حالا عزیزی بخونه! » و بنده هم با سوتی زیبایم چیزی به روی مبارک خود نیاورده، مشغول خواندن شدم!
**
امروز روز چهارم مدرسه بود. با وجود این که کسی فکر نمی کرد به این زودی مدرسه سر و سامان گیرد؛ بالاخره دبیر زبان هم، از ایران رسید. در چهارمین روز، تمام دبیر ها حاضر شدند و بیش ترشان توانسته اند صفحاتی را تدریس کنند.
به دست اندرکاران مدرسه تبریک می گویم و موفقیت بیش از پیش برایشان آرزومندم.
حال باید دید کیفیت تدریس چگونه خواهد بود.
**
برای سومین سال متوالی، مسئول کتاب خانه شدم! امیدوارم وضع کتاب خانه امسال مانند سال های پیش نباشد ( آخر این مسئولیت به دلیل عدم همکاری هیچ وقت دوام نمی آورد و تقریبا بیش تر موقع ها در اون جا بسته می موند ). در این دو سال خود داوطلب بوده ام، اما امسال خودشون پیشنهاد دادند. پس از همین جا از تمامی دانش آموزان، دبیران، ناظمان و ... تقاضا می کنم همکاری کنند.
**
امسال با وجود دو معاون، فعلا کارشان بسیار عالی است. به هر مشکلی، چیزی گوش می کنند و فورا آن را رفع می کنند. مثلا وایت برد کلاس ما از سال پیش مشکل داشت، طوری که کثیفی و خراش ها تو جونش رفته و با الکل و بنزین هم تمیز نمی شد. فردای روزی که به مسئولان اطلاع دادم، با تابلوی سفید و تمیزی بر روی دو صندلی مواجه شدیم و فردای آن روز، تخته را میخ زده به دیوار دیدیم. دستشان درد نکند.
**
خب، 10 روز بیش به آغاز سال تحصیلی جدید باقی نمانده است و از امروز شمارش معکوس آغاز می شود ( ایران در این شمارش یک روز جلو تر است ). این در حالی است که ظاهرا بایستی به استقبال خبر های جدیدی رفت.
می گویند در این سال جدید مقطع دبیرستان دستخوش تغییراتی خواهد بود و به احتمال قوی دو شیفته خواهد شد. یعنی مقطع دبیرستان – دخترانه - به همراه مقاطع ابتدایی و راهنمایی در شیفت صبح و مقطع دبیرستان – پسرانه – در شیفت بعد از ظهر خواهند بود.
انتظار می رود این تغییر و تحول با توجه به تمامی جوانب، از جمله وجود تعداد کافی دبیران مجرب و باسواد، مواد شیمیایی و تجهیزات آزمایشگاهی کافی، کامپیوتر های سالم و قابل استفاده، تعداد ساعات تدریس لازم و به اندازه و ... برای هر دو شیفت در نظر گرفته شده باشد.
به هر حال امیدوارم در این سال جدید بتوانیم نتایج بهتری نسبت به سال قبل کسب کنیم. با آرزوی موفقیت برای همه، پیشاپیش شروع مدارس را تبریک می گویم.
در سفری که به ایران داشتم، در هر کجا دانش آموزان دبیرستانی را در حال درس خواندن می یافتم. مدرسه ها برای آن ها انواع و اقسام کلاس های تقویتی، کمکی، چگونگی تست زنی و ... را تدارک دیده بودند.
به هر خانه ای که می رفتم، دانش آموزان یا در اتاق هایشان مشغول تست زنی بودند یا در کلاس فوق العاده مدرسه. خلاصه این که مدام در حال خواندن و حل تمرین ها و تست ها بودند.
با توجه به این موضوع، چگونه بچه هایی که در مالزی می خواهند کنکور ایران را بدهند، می توانند با آنها رقابت کنند؟ آیا مدرسه ی ما این امکانات را نمی تواند برایمان فراهم کند؟ چرا ما نباید برای کنکور و ... تست بزنیم و آمادگی پیدا کنیم؟... نمی دانم پرداختن به ارتقاء سطح علمی و افزایش توانایی برای راه یافتن به دانشگاه ها بایستی در اولویت مدرسه ما باشد یا بحث هایی مانند جدا کردن دختران و پسران دانش آموز با این امکانات محدود...؟!!
سلام
بالاخره امسال با دریافت یک کارنامه ی تقریبا پربار به پایان رسید.
خدا را شکر! با معدل 19.56 شاگرد دوم شدم. آن چنان هم برای یک دوم دبیرستانی بد نیست. تقریبا راضی هستم...!
به هر حال آمدم تا بگویم که اکنون که مدرسه با دادن کارنامه ها پایان یافت، بنده نیز خبری برای گفتن ندارم، مگر آن که پیش آید. پس از حالا تا تقریبا 3 ماه بعد با شما عزیزان خداحافظی می کنم، اما بدانید که هم چنان می نویسم. وبلاگ دیگرم را ببینید.
خداحافظ! ![]()
![]()
دیروز بعد از ظهر - وقتی که من خانه نبودم - تلفن زنگ می خورد و پس از مکالمه ای با یکی از مسئولان سایت ایران مالزی قرار می شود که امروز به صورت خانوادگی برای ناهار به KLCC، به رستوران Spice Of India برویم.
راستش آن موقع من در حال مارمولک گیری بودم. بله! از وقتی در این وبلاگ در مورد مارمولک ها و گرفتنشان با دست خود گفته ام؛ هر روز یکی از همسایه ها زنگ می زند تا مارمولک خانه اش را بگیرم!
خلاصه، تازه از مارمولک گرفتن فارغ شده و به خانه رسیده بودم که ماردم گفتند: « فردا می ریم KLCC ناهار! ». با خود گفتم: جل الخالق! چه اتفاقی افتاده که ما بدون برنامه ی قبلی، می رویم KLCC؛ باز می گفتند Mines یک چیزی - ما نزدیک آن جا هستیم -. بنابراین پرسیدم: « ببخشین کجا فرمودین؟! آخه اون جا برای چی؟! تولد کسی هم که نیست ما بریم مهمونی! ». مادرم با خنده گفتند که ما برای ناهار دعوت شده ایم و با دیدن چهره ی حیرت زده ی من، اضافه کردند: «
همون مسابقه ی وبلاگ نویسی دیگه! » و بنده بالاخره دو زاری ام افتاد!
باری؛ امروز ساعت 12 از خانه راه افتادیم و حدودا ساعت یک بعد از ظهر به آن جا رسیدیم. ناهار صرف شد و تقریبا بعد از 2 ساعت، به طرف خانه برگشتیم. هم چنین در هنگام خداحافظی، جایزه ی معهود را نیز دادند. دستشان درد نکند.
تشکر!
روز قبل از امتحان ترم دوم درس عربی، کلاس رفع اشکال داشتیم.
همه سر کلاس نشسته بودیم و منتظر معلم. وارد شدند، در یک دست دو ماژیک و در دست دیگر یک استکان چای.
درس را شروع کردیم و آقا هر از گاهی قُلُپی می نوشیدند. از شما چه پنهان، ما هم آن چنان نگاه می کردیم که از گلویشان پایین نمی رفت!
هنگامی که قواعد یکی از درس ها را مرور می کردیم؛ ناگهان گفتند: « ماهی با آب زنده است! ». همه حیرت زده نگاهشان کردیم و چند نفر نیز با تعجب گفتند "چی؟!" و سپس ایشان ادامه دادند: « معلم هم با چایی! ».
از آن لحظه به بعد دیگر رویمان نشد نگاه کنیم!
منتظر خاطره ی بعدی باشید!
در زمان استراحت کلاس عربی بودیم که چند نفرمان - به طور هم زمان - به سرفه افتادند و این سرفه ها تمامی نداشت! دبیرمان برای رفع سرفه ها و سرگرم کردن همه (با یک تیر، دو نشان)؛ خاطره ای از امتحان ترم درس املای کلاس سوم راهنمایی مدرسه ی خودمان تعریف کردند:
ایشان و دبیر ادبیات مراقب بودند تا بچه ها تقلب نکنند. هنگام خواندن املا، ناگهان یکی از بچه ها سرفه می کند: "اِهِم!" و به دنبال او دیگران هم شروع می کنند. این سرفه ها چند بار دیگر تکرار می شود!
در پایان جلسه علت این سرفه های مشکوک از بچه ها پرسیده می شود و آن ها هم با لبی خندان و دلی آسوده پاسخ می دهند: « آقا! وقتی به کلمه ی تشدید دار می رسیدیم؛ یکی از بچه ها که بیش تر از همه درس رو بلد بود سرفه می زد و بقیه هم برای تاییدش این کار رو انجام می دادن! این جوری می فهمیدیم که یه کلمه تشدید داره! »
پس از آن رویداد، ما هم کلاسی ها، دور هم جمع شدیم تا ببینیم آیا ما هم می توانیم راهی جدید در عرصه ی وسیع تقلب (!) طرح ریزی و عرضه کنیم و نوآوری داشته باشیم؟؛ اما تا کنون که امتحانات نیز پایان یافته است، هنوز کاری از پیش نبرده ایم!
دیشب حدود 10:40 به وقت مالزی، صفحه ی اصلی ایران - مالزی نتیجه ی نهایی مسابقه ی وبلاگ نویسی خانم ها را اعلام کرد. بله وبلاگ مدرسه ام در مالزی در ردیف اول قرار داشت. خب طبیعی است که خیلی خوشحال شدم ولی همان موقع نتوانستم چیزی بنویسم (به دلیل امتحان آمار امروز صبحم). باری امروز صبح امتحان آمار به خوبی برگزار شد - به خصوص که پروژه ام که با برنامه ی Microsoft Excel کار کرده بودم، پروژه ی برتر شناخته شده و از طرف مدرسه به تهران ارسال خواهد شد. اتفاقا موضوع پروژه در مورد « مطالعه ی آزاد افراد ایرانی مقیم مالزی در یک روز » است که سر فرصت نتیجه ی این بررسی را در وبلاگ قرار خواهم داد (دوستم پگاه نیز همراه من بود).
به هر حال الآن آمدم تا از صمیم قلب از محبت تمام فامیل و آشنایان در ایران (تهران، کرج، مشهد، درگز، بوشهر)، انگلیس، آلمان – دوستان، هم کلاسی ها و هم مدرسه ای هایم – دوستان پدر و مادرم در ایران، مالزی، استرالیا و کانادا – هم کاران پدرم، هم کاران مادرم به خصوص خانم " بنفشه فرزانه " و دوستان ایشان – پدر و مادر عزیزم – برادر باهوش، فوق العاده مهربان و دوست داشتنی ام (برنا) – خواهر مهربانم " آیسودا اژدری " – دوستانی که کامنت گذاشته اند – سایت ایران مالزی، سایت سینا دیلی و ... تشکر و قدر دانی کنم.
امیدوارم شایستگی این همه محبت را داشته باشم.
در پایان از خانم ها ندا ایرانی، مهسا رضایی پور و نفیسه مطلق (خاله نفیسه ی خوبم) به خاطر فرصت ایجاد این رقابت صمیمانه متشکرم.
امیدوارم همواره همگی سلامت و موفق باشید.
از اون جایی که هم اکنون بنده در حال گذروندن امتحانات ترم دوم (پایان سال) خود می باشم و البته سرم بسیار شلوغ است، ظاهرا از همه ی شرکت کنندگان دیرتر متوجه این موضوع شده ام.
پس اگر دلتون می خواد یه نوجووون هم سری تو سر ها داشته باشه و تشویق بشه، برین به همون لینک و به « مدرسه ام در مالزی » رای بدین. متشکرم!
سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و آقای اشرفی، دبیر ریاضی، جزوه ی مبحث بردار ها را می گفتند: « ... بردار های i و j نیز یکّه (واحد) می باشند که اصطلاحا آن ها را ... ». ما هم می نوشتیم که ناگهان چند تن از هم کلاسی هایم با هم گفتند: « آقا اصطلاحا رو چه طور می نویسن؟ »
دانش آموزان دیگر و آقای اشرفی به آن ها نگاه کردند و آقا با نیشخند، پای تخته نوشتند: « استلاهن »!
همه خندیدند و به جزوه نوشتن ادامه دادند تا این که آقای اشرفی به دفتر یکی از آن ها نگاه کردند و با ضربه ای نوازش آمیز بر سر او، زدند زیر خنده.
همه فکر می کردیم که این چند نفر سوال را به عنوان شوخی پرسیده اند؛ اما مثل این که آن ها واقعا نمی دانستند که دبیر عمدا « اصطلاحا » را آن گونه نوشته اند!
و این در حالی است که دو سال بیش تر تا سد کنکور باقی نمانده است!
دیروز برای کاری به دفتر مدرسه که رسیدم، متوجه شدم آقای سلیمانی - ناظم مدرسه- پریشان حالند و به قول معروف دور خودشان می چرخند! تا آن جایی که فهمیدم، قبل از رسیدن من، ایشان نماز ظهرشان را خوانده بودند؛ پس حدس زدم که احتمالا چیزی را هنگام گرفتن وضو، درآورده اند و اکنون به دنبالش هستند و آن می تواند ساعت، جوراب یا چیزی مانند این ها باشد. پرسیدم: « سلام آقا، خوب هستین؟! »
با بی حواسی جواب دادند: « نه! »
- « احیانا چیزی گم کردین؟! »
- « آره! »
مکالمه کم کم طنزآمیز می شد و مرا به کنجکاوی بیش تر وا می داشت؛ ادامه دادم: « می تونم بپرسم چی؟ »
با بی حوصلگی جواب دادند: « جوراب هام خانم، جوراب هام!»
- « تو دست شویی جا نذاشتین؟»
با اشاره به ظرف شویی ( آبدار خانه) جواب دادند: « این جا وضو گرفتم.»
-
