بچه های نسل جدید:
همان طور که قبلا هم نوشته بودم، مکان کلاس پیش دانشگاهی به خوبی انتخاب نشده به طوری که سر و صدای دانش آموزان ابتدایی در زنگ های تفریحشان مزاحم کلاس ماست و همیشه دبیرها به آن ها تذکر می دهند. سر و صدا کردن بچه ها که طبیعی است؛ اما متاسفانه بچه های نسل جدید پایشان را از گلیمشان فراتر گذاشته اند به صورتی که جدیدا یا می آیند در کلاس را می زنند یا در را باز می کنند و بعد پا به فرار می گذارند. امروز سر کلاس شیمی نشسته بودیم. خانم در حالی که درس می دادند، به در تکیه داده بودند. بر حسب اتفاق، کسی در زد. همان لحظه در باز شد. دیدیم دانش آموزی ابتدایی در حالی که دست دوستش را گرفته و با سرعت به سمت کلاسش می دود، فریاد می زند: "یا امام زمان! یا ابوالفضل! معلمشون ما رو دید...!"
تخفیف دانش آموزی:
چند روزی است که از ما 2 قطعه عکس می خواهند. یکی برای پرونده ی انضباطی و دیگری برای کارت دانش آموزی. شنیده ام که به مدرسه پیشنهاد شده که یک طرف این کارت، به فارسی و طرف دیگر به انگلیسی باشد. با کارت دانش آموزی هزینه ی رفت و آمد با اتوبوس، بلیط سینما، هزینه ی ورود به مکان های تفریحی و... نصف قیمت و یا کم تر از قیمت اصلی حساب می شود. به این می گویند تخفیف دانش آموزی...!
چیپس و پفک ممنوع!:
متوجه شدم که با پیشنهاد والدین، از بوفه ی مدرسه خواسته شده که چیپس و پفک نیاورد. پس از این به بعد باید به فکر خوراکی های دیگر بود. راستی بستنی های بوفه هم توی این گرمای مالزی خیلی می چسبد!
بالاخره امروز رفتم مدرسه ام. همون طور که بیشتر شما می دونین امسال یک مدرسه ی دخترانه داریم و یک مدرسه ی پسرانه (عکس هاش رو هم بعدا می گذارم). این اولین بار بود که این مدرسه ی جدید رو زیارت می کردم، زیارت مدرسه ی جدید پس از گذشت 4 روز از سال تحصیلی. خیلی نزدیک همون مدرسه ی قدیمی هست. مثل این که این آقا پلیسی که همسایه ی مدرسه قبلی بود و قلبش هم مشکل داشت، کار خودش رو کرده و داشته درِ مدرسه رو تخته می کرده که مدرسه آخر تعهد داده و حالا هم از همه ی بچه ها تعهد می گیره که از سرویس هاشون توی یک کوچه ی دیگه پیاده بشن که تولید صدا نشه. خدایی، کوچه های هر دو مدرسه یه نفس راحتی از دست سر و صدای آدم ها و ماشین هاشون می کشند! مدرسه ام یک ساختمان نو ساز 3 طبقه است. مثل همون سال اول دبیرستان - که تازه سال اولم در مالزی بود - وارد سالن مدرسه که می شویم باید کفش ها رو در بیاریم. پس دانش آموزان عزیز مواظب باشین که دیگه نمی شه با جوراب سوراخ رفت مدرسه!
کفِ ساختمون پارکته (البته کلاس ها و راه پله ها). طبقه ی پایین (هم کف)، دفتر و جا کفشی و چند تا کلاس ابتدایی است. طبقه ی دوم، بقیه ی کلاس های ابتدایی و راهنمایی هست با پیش دانشگاهی. طبقه ی سومم سه تا کلاس داره برای سه سال دبیرستان. متاسفانه به این که پیش دانشگاهی نیاز به سکوت داره، توجهی نکردند و ما رو با یه مشت جقل بچه گذاشتن توی یک طبقه. کلاسمون خیلی فسقلیه. البته تعدادمون هم فعلا کمه. استخر هم داره ولی قاعدتا تا آخر سال بی استفاده می مونه و سال بعد مثل استخر اون یکی مدرسه به جای آب، با سیمان و ... پرش می کنند. فعلا نه تلفن داره، نه آزمایشگاه، نه کتاب خانه، نه نمازخانه...!
راستی صبح توی کلاس نشسته بودم و داشتم با بچه های جدید خوش و بش می کردم که یک دفعه یک دختر خانمی اومد و با هیجان پرسید: "مینا نیومده؟!" همکلاسیِ جدید به من اشاره کرد. گفتم: "با من کار داشتین؟!" گفت: "آره، من خیلی وبلاگت رو می خونم و می شناسمت ...". اسمش رو پرسیدم. گفت: " ... ". با خودم فکر کردم: " خدایا! ...؟ فلانی... چه قدر آشناست، ولی کیه؟!!" هر چی فکر کردم یادم نیومد. گفتم: "خوشبختم خانمِ ...!" بعد از ظهر از مامان پرسیدم: "فلانی را می شناسی؟" گفت آره و .... فهمیدم ماشاءالله چه قدر حافظه ام خوب کار می کنه...!
خلاصه فاطمه جان، نوشتم که ببینی شناختمت...! خوبه؟! ![]()

