از آن جایی که ما این جا در مالزی، به سوال های امتحان نهایی دسترسی نداریم؛ وجود سایت هایی از قبیل رشد و رساتوس و... با فراهم کردن این امکانات برای افرادی مثل ما نعمت است! این سایت ها سوال های سال های مختلف ایران را با جواب آن ها در دسترس عموم قرار داده اند و به محض برگزاری هر امتحان نهایی در ایران در همان روز، سوال ها و پاسخ های آن ها را در سایت قرار می دهند.
دستشان درد نکند و خسته نباشند!
1 2 3 ... و تمام!
چشم به هم زدیم و دیپلم گرفتیم! (البته اگه کارمون به شهریور نکشه!)
امسال هم تموم شد و موند یک سال دیگه که کلا مدرسه رو وداع بگیم و بریم.
امسال سالی بود پُر از خوبی و بدی ... پُر از شیرینی و تلخی... ولی عجب سالی بود! چه قدر یاد گرفتم؛ نه فقط درس، بلکه اون قدر با تجربه شدم که حتی تصورش هم سخته. تازه یاد گرفتم درس خوندن یعنی چی، یاد گرفتم زندگی کردن یعنی چی، یاد گرفتم تو اجتماع بودن یعنی چی و خیلی چیز های دیگه...
بگذریم...! تو اون یکی وبلاگم هم این ها رو گفتم، پس بهتره بپردازیم به امتحان ها و...
همون طور که می دونین من امسال امتحان نهایی داشتم و مثلا باید بکوب درس می خوندم – البته روش درس خوندنم رو بی خیال بشیم بهتره! – و همه اش به قولی سرم تو کتاب ها بود و نتیجه اش هم دریافت یک جایزه ی هنری (به قول آقای مدیر) از مدرسه بود. توضیح این که به دانش آموزان ممتاز (نفرات اول، دوم و سوم هر کلاس) و همکار در اجرای امور پرورشی، جایزه تعلق گرفت که من هم مشمول هر دو بودم. دستشون درد نکنه. عکسش هم پایین گذاشتم.
می گفتم... دیروز امتحان ها تموم شد و راحت شدیم! سالن امتحان حدودا 100 نفر دانش آموز سوم دبیرستان، 5 تن از مسئولان مدرسه و ممتحنی مهربان و دلسوز که از ایران آمده بود را شامل می شد! از تقلب چی بگم که چاشنی امتحاناته! سالن از صدای ویز ویز پر بود. کناردستی های من نمونه های جالبی بودن! یکی می پرسید: فلانی! سوال 1. دیگری پاسخ می داد: نمی دونم. دوباره: فلانی! سوال 2. و به این منوال صحبت ها ادامه می یافت. جالب این جا بود که بیش تر پاسخ ها هم نادرست داده می شدن و به قولی کوری عصاکش کور دیگر شده بود! هی من احساساتی می شدم که برگردم و جواب صحیح رو بهشون بگم ولی چون کلا حال و حوصله ی تقلب رو ندارم، باز منصرف می شدم. یک بار هم در کل امتحان ها به بنده خدایی رسوندم و متاسفانه انگار همون یک سوال هم که رسوندم خود غلط نوشته بودم. بنده خدای عزیز پوزش می خواهم. بدی تقلب همین است دیگر.
* خاطره ای هم از مامان سر پرسیدن لغت های آخر کتاب ادبیات. اگه نگاهی به کلمه های آخر کتاب ما بندازین، کلمه های سخت و قلمبه سلمبه ای رو که مای بیچاره باید حفظ می کردیم، مشاهده خواهید فرمود. مامان موقع پرسیدن چنان رفته بود تو حسّ و حال ادبی که یک دفعه پرسید: "مَوافق"؟! با تعجب گفتم "مَوافق" دیگر چیست؟!... بعد از یک ساعت تفکر و تامل و تفحص (!) متوجه شدیم مامان جان "مُوافق" را بر وزن کلمات سخت دیگر کتاب "مَوافق" تلفظ کرده! ![]()
![]()


