تبليغاتX
!مدرسه ام در مالزی

روزی نسیت که سر کلاس درس بنشینیم و دچار سردرد های عجیب و غریب نشویم. علت این است که دیوارهای کلاس ها – تک تکشان – با نقاشی ها و یادگاری های دانش آموزان پر شده؛ ردِّ ماژیک، تخته پاک کن، خودکار، غلط گیر و ... جلوه های نازیبایی به کلاس ها بخشیده است و آدم را کلافه می کند. از طرفی درِ کلاس ها دستگیره ندارد، یعنی دستگیره داشته، ولی دانش آموزان قدر شناس، آن ها را از جا درآورده اند! مدرسه هم هیچ کاری نمی کند. چون درها دستگیره ندارند، خوب بسته نمی شوند و چون خوب بسته نمی شوند، صدای دانش آموزان ابتدایی در زنگ های تفریحشان از یک طرف، صدای ساختمان سازی و پارس سگ و ... از طرف دیگر، چنان در مغزمان می پیچد که دیگر شکی در انفجارش باقی نمی گذارد. تازه از وقتی هم که کولر دوم به کلاس راه یافته – کلاس خودمان را عرض می کنم – برای جلوگیری از منجمد شدن، پنجره ها باز می شوند و دوباره صداست که داخل کلاس هجوم می آورد. از طرفی بادی که از بیرون به کلاس وارد می شود؛ باعث باز و بسته شدن مداوم در و تولید صداهای آزار دهنده می شود. برای حل این مشکل، میزی پشت در می گذاریم تا آن را نگه دارد؛ اما بدبختی دیگر این است که با باز کردن در از بیرون، آن چنان میز به زمین می خورد که انگار بمب ترکانده اند و چنان صدایی می دهد که انگار سر کسی را درون قابلمه ای کرده باشید و روی آن محکم با چکش بکوبید. خیلی جالب است که به جای رفع این مشکلات، هر ماه جلسه ی آموزش خانواده و نحوه ی برخورد با فرزندان و توجه به مشکلات روانی نوجوانان در مدرسه تشکیل می شود!

این در حالی است که ما می خواهیم با این وضع یا کنکور قبول شویم یا به بهترین دانشگاه های دنیا راه پیدا کنیم!!!

***

خبر جدید این که امروز آموزگار یکی از پایه های دبستان عوض شد.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 11:11 PM | لینک ثابت |
دیروز به مناسبت دهه ی فجر دانش آموزان ابتدایی و راهنمایی - به طور جداگانه - برنامه هایی از قبیل سرود و مقاله و لطیفه و... اجرا کردند.

برنامه ی مقطع دبیرستان نیز در روز یک شنبه در مراسمی در هتل فلامینگو اجرا می شود. 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 11:38 PM | لینک ثابت |

چند روزی که مسابقات فوتسال در مالزی برقرار و تیم کشورمان نیز در آن شرکت کرده است؛ ظاهرا هیجانات بازی ها آن قدر اساسی بوده که کلاس درسی ما را نیز بی نصیب نگذاشته است. پریروز (پنج شنبه) همکلاسی های بنده با تلفن و SMS به یک دیگر تصمیم می گیرند که روز جمعه (دیروز) کلاس درسی را تعطیل کرده و به تماشای مسابقات بروند. بی خبر از همه جا، سر کلاس رفتم و متوجه تصمیم آن ها شدم. من هم می خواستم بروم و تیم کشورمان را تشویق کنم و دوری از وطن خود را با به اهتزاز در آوردن پرچم در میدان ورزشی تسکین دهم. مدیریت مدرسه این اجازه را نداد و استدلال این بود که تماشای پشت سر هم مسابقات، در نظم و ترتیب مدرسه، اختلال ایجاد می کند. بنابراین موضوع رفتن از طرف مدرسه منتفی شد. 5 تن از دوستان هم کلاسی – تجربی، ریاضی – بدون توجه به عدم اجازه ی مدیریت مدرسه به دیدن مسابقه رفتند. هم کلاسی دیگر که خانه شان نزدیک بود به خانه رفت و من ماندم در مدرسه! دلخور بودم. شاید اگر از تصمیمشان اطلاع داشتم، بی خود این همه راه تا مدرسه نمی رفتم.

فقط نیم ساعتی درس شیمی برقرار شد که ناراحتی و دلخوری دبیر محترم نیز به من منتقل شد. به هر حال، با فروخوردن ناراحتی و عصبانیت خود، صبح را به ظهر رساندم و به خانه برگشتم. عصبانیت خود را در خانه تخلیه کردم. پدرم با مدرسه تماس گرفتند و با خانم کریمی، معاون مدرسه، صحبت کردند. پدرم فقط گفتند درس و مدرسه بایستی جدی تر از آن باشد که دانش آموزان بتوانند سرخود آن را به تعطیلی کشانند. هم چنین در مورد تشکیل نشدن یکی از کلاس ها گله کردند.

امروز صبح (شنبه)، بی خبر از جنجال های بر پا شده و نقل قول های عجیب و غریب، وارد کلاس شدم. مانند همیشه سلام کردم. جوابی نشنیدم و به جای آن با مشتی فحش و متلک و رفتار های بسیار ناشایست از جانب یکی از هم کلاسی ها، رو به رو شدم. انگار به خانم گفته شده بود که پدر من با مدیر مدرسه تماس گرفته و ضمن دادن اسامی کسانی که به تماشای فوتسال رفته اند؛ خواستار کم شدن نمره ی انضباط آن ها شده است!!! چیزی که با هیچ عقل و منطقی جور در نمی آید. در دل به زود باوری و پوچی این حرف ها می خندیدم و منتظر تمام شدن هر چه سریع تر این رفتار ها بودم. ولی ظاهرا پول پدر و فخر فروشی های ناشی از آن و خودبینی و خام و رام کردن دیگران، نمی گذاشت او کوتاه بیاید. او به پول پدر می نازید و به آزادی عملی که پول برایش فراهم کرده و من به علم پدر می نازم.

هر چه بود تقریبا از 8 صبح امروز تا موقع آمدن یعنی 12:30 ظهر، زیر رگبار فحش و اهانت او به خود و خانواده ام قرار گرفتم. چند بار عصبی شدم تا جوابش را بدهم ولی آموخته های تربیتی ام به من هشدار می داد که در برابر ابلهان سکوت را برگزینم تا این حرف های بی ارزش، خوارم نکند. وقتی به من ناسزا می گفت، فقط از خدا می خواستم قوی باشم و تحت تاثیر حرف های دروغ و بی اساس او از کوره در نروم. از شدت ناراحتی گاهی سرد و گاهی خیس عرق می شدم؛ ولی بالاخره موفق شدم. آری، من توانستم سه ساعت فحش و ناسزا را با سکوت تحمل کنم و در عمل ثابت کنم: «جواب ابلهان خاموشی است.»

وقتی به خانه رسیدم ماجرا را تعریف کردم. پدر و مادرم از این رفتار عجیب و غریب شگفت زده شدند و از سکوت من نیز شگفت زده تر. در نهایت مادرم مرا در آغوش گرفت؛ بوسید؛ قطره اشکی ریخت و گفت: "چه فشاری را تو امروز تحمل کرده ای!"
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 11:59 PM | لینک ثابت |

راستی شخصی که ماشین دبیر محترم را اوراق کرده بود؛ پیدا شد. ظاهرا با مشاهده ی فیلم دوربین مدار بسته ی خانه ی مجاور مدرسه، او را شناسایی کرده بودند. تا آن جایی که شنیده ام می خواهند او را از مالزی دیپورت کنند.

ضمنا شاید خواندن این مطلب هم مفید باشد.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 5:37 PM | لینک ثابت |

صبح امروز خانم س.ا در کوچه ی مدرسه می آمدند که مالایی موتور سواری دستشان را می گیرد، کیف را از دوششان برمی دارد و بعد هم می زند به چاک!! جالب این جاست که در کوچه ای پر از ولی و دانش آموز؛ دزد با دل و جرئت ما به سادگی کارش را انجام داده است!

خانم س.ا را دیدم که پریشان، برای خانم زهره نسب ماجرا را توضیح می دهند. به کلاس رفتیم و ماجرا را برای بچه ها تعریف کردم. متوجه شدیم که اتفاقا نفیسه که در لحظه ی دزدی در کوچه ی پشتی مدرسه، خلاف جهت خانم و آقای دزد می آمده؛ موتور سواری را دیده که چند کتاب را از روی موتور به وسط کوچه پرت می کند. کتاب را چه آید به کار دزد؟! فقط بار اضافه است. نفیسه بی توجه به راه خود ادامه می دهد. حق هم دارد زیرا کتاب های جلد شده با روزنامه و کاغذ کادو و ... عنوان خود را مخفی نگه می دارند!

باری، فورا با نفیسه از خانم زهره نسب، اجازه گرفتیم و کتاب ها را آوردیم. خوب بود که رهگذران با دیدن کتاب ها، آن ها را در حاشیه ی کوچه گذاشته بودند تا از گزند ماشین ها در امان بمانند. وقتی خانم س.ا کتاب ها را دیدند؛ کم مانده بود که دیگر از خوشحالی بال درآورند و پشت سر هم یا نفیسه را بغل می کردند و یا مرا! و تشکر بود که نثارمان می شد! خوشبختانه فقط یک بطری آب، 2-3 رینگیت پول، خود کیف و کلی فحش عاید دزد بیچاره شد! خدا را شکر که موبایلشان را در جیب گذاشته بودند.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 4:48 PM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar