تبليغاتX
(خاطرات مدرسه (مدرسه ام در مالزی! سابق

زنگ تفریح اول تمام شده بود و من کلید کتاب خانه را به آقای عسگری تحویل داده بودم و داشتم از پله ها به طرف کلاس بالا می رفتم که صدای جیغ و گریه و داد از بالا شنیدم. با قیافه ی بُهت زده، از یکی از دختر های راهنمایی که به سمت دفتر می رفت، ماجرا را شنیدم: انگار یکی از بچه ها از نردبانی که به اتاق زیر شیروانی راه دارد، بالا رفته و به سقف کاذب دست زده و آن هم به سمت پایین پرت شده و با قسمت تیزش به پیشانی یکی از بچه های اول دبیرستان اصابت کرده است.

وقتی قضیه را نصفه و نیمه شنیدم، با همان دختر به دفتر برگشتم و به خانم زهره نسب گفتم: «خانم، بالا مجروح داریم». خانم، شوکه شده، به دنبال ما می آمدند و همزمان به نقل ماجرا گوش می دادند. به طبقه ی بالا که رسیدیم، دیدم که پیشانی "صهبا" به اندازه ی یک بادمجان باد کرده است! باری، خانم زهره نسب در حالی که صهبا را معاینه می کردند؛ پشت سر هم می پرسیدند: «کی این کار رو کرده؟» و جوابی نمی شنیدند. سپس بچه ها را پراکنده ساختند و صهبا با دو سه تن از دوستانش پایین رفت تا سر و صورتی آب بزند.

در این فاصله، من محکمی تکه ی سقف را که اکنون در گوشه ای به دیوار تکیه داده شده بود، با ضربه ی دست بررسی می کردم. خانم به من گفتند: «عرب خدری تو می دونی کی این کار رو کرده؟!» گفتم: «والا منم مثل شما، اصلا تو جریان نبودم و از همون کسی که به شما جریان رو گفت شنیدم.» بعد بهشون پیشنهاد دادم که این تکه ی سقف را برای جلوگیری از رویدادی دوباره، به دفتر ببرم. از پله ها به سمت دفتر می رفتم که 3 تن از دبیران را در راه دیدم. آقای سلیمانی گفتند: «شما اون بالا بنّایی دارین؟!» در فکر جواب ایشان بودم که آقای بحیرایی پرسیدند: «تو چرا پاک سفید شدی؟!» یادم افتاد که گچ سقف مرا مانند آسیابان ها کاملا سفید کرده است. و بالاخره آقای اشرفی گتند: « کجا می ری خانم؟! بیا بالا می خوام درس بدم! ... اصلا امروز چی داریم؟!» من هم با گرفتن اجازه از ایشان، گفتم: «حسابان».

خلاصه، به  دفتر رسیدم. همان لحظه آقای یوسفی و آقای عسگری از من پرسیدند: «این چیه؟» و بنده ماجرا را برایشان توضیح دادم و بقیه را به خانم زهره نسب واگذار کرده و به طرف کلاس دویدم. در نزده و با عجله وارد کلاس شدم و گفتم: « آقا ببخشید من برم لباسم رو تمیز کنم و سریع بیام!»

از پله ها پایین می رفتم که "ثنا" را دیدم. گفت: «مینا اگه برم پایین بگم من باعث شدم این اتفاق بیفته، نمره انضباتم چند می شه؟» گفتم: «عزیزم هیچ نگران نباش، چون خودت می خوای بگی، هیچ ایرادی نخواهند گرفت». ثنا را به دفتر فرستادم و خود نیز جلوی آینه رفتم. قیافه ام دیدنی بود. شده بودم مثل سفید برفی. در آن لحظه، آقای مدیر که از کنارم رد می شدند، گفتند: «بالاخره مجرم رو پیدا کردی یا نه؟» و من اشاره کنان به ثنا و آقای عسگری گفتم : «آقا همین الآن داره خودش اعتراف می کنه!» و به سمت کلاس دویدم.

نردبان و سقف کاذب

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 9:39 PM | لینک ثابت |
بالاخره دیروز کتاب های نیامده از ایران رسید و این به معنی آن است که تاریخ ما هم رسیده است!!!! خدا به دادمان برسد.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 1:28 PM | لینک ثابت |

پیش دانشگاهی ها و قفل خراب در کلاس

امروز در حال پیدا کردن یکی از هم سرویسی هایم برای برگشت به خانه، آقای اشرفی را دیدم که با ماشین به دنبال همسرشون، خانم شریعت مدار، آمده بودند. من دو بار دیگر از آن جا رد شدم و دیدم هم چنان آقای اشرفی منتظرند تا این که گفتند: "مینا جان! برو ببین این خانم ما کجان؟!" خلاصه همون طور که به دنبال هم سرویسی محترم می گشتم، تمام مدرسه رو برای یافتن خانم شریعت مدار زیر پا گذاشتم. در بین راه، آقای عسکری رو دیدم. پرسیدم: " آقا شما خانم شریعت مدار رو ندیدین؟" ایشون هم در جواب گفتن: " شما کلید پیش دانشگاهی رو پیدا کردی؟!" قبل از این که به ذهنم خطور کند که بپرسم "چی؟" صدایی از طرف پیش دانشگاهی شنیدم. به آن سمت دویدم و دیدم سه پسر - تنومند که چه عرض کنم قوی هیکل و بدن ساز (!) - جلوی در پیش دانشگاهی ایستاده اند و با شمارش خانم زهره نسب به ترتیب به در تنه می زنند! از آن طرف هم صدای خانم شریعت مدار با دختران پیش دانشگاهی می آمد! بیچاره ها گیر افتاده بودند.

باری، بدون پیدا کردن هم سرویسی و با فکر قضیه ی خنده داری که دیده بودم؛ به طرف در خروجی مدرسه رفتم، آقای اشرفی را دیدم و گفتم: "آقا خانومتون تو پیش دانشگاهی گیر افتادن!" و همان طور که نگاه حیرت زده ی آقای اشرفی را احساس می کردم، به طرف سرویس رفتم و متوجه شدم که هم سرویسی گم شده ام، آن جا ایستاده و منتظر من است! خدایا! چه قضایایی برای آدم پیش می آید...!

 

استفاده از موبایل در مدرسه

با این که قضیه ی استفاده از موبایل در مدرسه تقریبا حل شده به نظر می رسید، نمی دانم چرا بعضی از دبیران در کلاس درس از موبایل هایشان به هر نحوی – چه مکالمه، چه اس ام اس و ... – استفاده می کنند. تا آن جایی که می دانم، غیر از زنگ های درسی، دبیران می توانند از موبایل خود استفاده کنند.

 

کتاب خانه

خوشبختانه کتاب خانه ی مدرسه با داشتن کتاب های خوب و مفید و سامان دهی خوب از رونق خوبی برخوردار است، فقط از کار این بچه ها هیچ سر در نمی آورم. یک هفته مدام می آیند و می روند به طوری که در کتابخانه دیگر جای سوزن انداختن نیست و هفته ای دیگر مثل امروز در کتاب خانه مگس هم پر نمی زند، چه برسد به آدمیزاد! به زور اگر یکی دو نفر بیایند... فکر کنم باید به در کتاب خانه کاغذی بچسبانم با مضمون: "دوستان عزیز لطفا نه گروهی وارد کتاب خانه شوید و نه انفرادی؛ اعتدال همیشه بهتر است".

 

بوفه

امروز پس از گذشت یک ماه و دو هفته از سال تحصیلی، بالاخره بوفه ی مدرسه به سرپرستی آقای "کامبیز مقدم" باز شد. پارسال در تغییراتی که آقای مدیر در ساختمان مدرسه ایجاد کرده بودند، محلی هم برای بوفه ی مدرسه ساختند. اما امسال همان بوفه را خراب کردند و به جایش کلاس ساختند. حال مقابل همان کلاس ها، در گوشه ای از سالن، بساط بوفه فراهم است. پس دانش آموزان عزیز! از خود پذیرایی کنید.

 

یک کلام هم از درس فارسی

این قدر به ما گفته اند جدا بنویسید و جای دیگر سرهم؛ من یکی که پاک قاطی کرده ام! مثلا از نظر دستوری چه فرقی بین دو کلمه ی "بهتر" و "بزرگ تر" هست؟ من هیچ جا ندیده ام بنویسند: به تر و بزرگتر. ولی نمی دانم این چه رسم و رسوماتی است که یکی "تر" چسبیده دارد و دیگر جدا! یا بر کلمه های دیگر، مثلا کلمه ی "آنگاه" سر هم است یا جدا: "آن گاه"؟! به خدا نه تنها من بلکه هم کلاسی هایم هم قاطی کردند!!!!!!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 7:24 PM | لینک ثابت |

مراسم 13 آبان، روز جمعه 11 آبان، به خوبی در نمازخانه مدرسه برگزار شد! دلیلش این است که 13 آبان یک شنبه است و مالزی تعطیل، گفتیم روز دوشنبه مراسم را بگیریم که فردایش شهادت امام جعفر صادق است. روز شنبه هم که امروز باشد، ابتدایی ها نیستند. پس باید این مراسم 2 روز جلوتر انجام می گرفت.

بعد از تلاوت قرآن، سرود ملی خوانده شد. سپس، من مقاله ام را خواندم. وسط مقاله ی من، لحظه ای میکروفن قطع شد. مقاله ام رو قطع کردم و در حالی که آقای مدیر میکروفن رو روی اکو تنظیم می کردند... خانم مجدد شروع کردند به صحبت: "عزیزانه من ن ن ن... شما باید د د د... هنگام خواندن ن ن ن... مقاله به اون توجه کنین ین ین ین... صدای من روی اکوِ اِ اِ اِ... که کسانی که حرف های منو نمی شنون ن ن ن... خوب بشنون ن ن ن...!" خلاصه دوباره میکروفن رو درست کردن و دادن دست من. مقاله رو خوندم و تموم شد. من که خودم از مقاله خوندنم چیزی متوجه نشدم؛ با اون صدای بلندگو و صحبت های خانم مجدد وسط مقاله و... فکر نمی کنم کس دیگری هم چیزی فهمیده باشد! بعد از مقاله من "سرود یار دبستانی من" اجرا شد. البته باید بگویم، سرود هایی که بچه ها خوندن - بدون نوار و تمرین قبلی -، افتاده بود رو دُورِ تند!

بعد از آن، شمیم مقاله اش رو خواند. سپس فرحناز 5 عدد لطیفه ی لایَتَخَندَک (خنده نیاور!) خواند. از اون جایی که من و فرحناز هم سرویسی هستیم، او صبحش به ما گفت تو رو خدا به جوک های من بخندین تا ضایع نشم. منم اون جا برای اثبات دوستی ام، اومدم بخندم دیدم صدام نمی رسه، برای همین شروع کردم با صدای بلند دست زدن، شمیم هم کنارم بود و این کار رو انجام داد. بچه های ابتدایی که کنارمون نشسته بودن و تعدادشون هم ماشاالله کم نیست؛ شروع کردن از بزرگ ترها تقلید کردن و کل سالن پر شد از صدای دست. جوک دوم که رسید همین اتفاق تکرار شد ولی تعداد کسانی که دست می زدن کم تر شد و تا این که در جوک آخر فقط من و شمیم مونده بودیم که دست می زدیم! فداکاری دوستانه رو داشته باشین!! دستام دیگه از محکم دست زدن، داشت از جا کنده می شد!

بعد هم سرود "ای ایران" باز هم رو دور تند انجام شد و مراسم به پایان رسید.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 8:2 PM | لینک ثابت |

دزدی سوالات شیمی

سر کلاس شیمی هنگامی که خانم امین زاده درس می دادند، برخلاف همیشه سوال اضافه ای نگرفتیم. وقتی ازشون پرسیدیم سوال اضافه نمی دین متوجه یک خبر ناراحت کننده شدیم.

4 روز قبل کیف خانم، جلوی مدرسه توسط یک موتوری ربوده می شود. جالب است که 2 آقا و 2 خانم ایرانی که داخل ماشینی در همان نزدیکی بودند، صحنه را می بینند ولی عکس العملی نشان نمی دهند. خوشبختانه پول قابل توجهی در کیفشون نبوده و  تنها چیز قیمتی موبایل خانم بوده است. ایشون بیش تر دلشون برای سوال های داخل کیف می سوخت. اون طور که خودشون گفتند به دلیل کمبود کتاب کمک آموزشی در این جا، شب قبلش کلی سوال طرح کرده بودند تا فردایش به بچه ها بدهند. ایشون به شماره موبایل خود که حالا دست آقا دزده به سر می برد (!)، اس ام اس می زنند و می نویسند:"من یک دبیرم، اگه ممکنه جزوه هام رو پرت کن توی حیاط مدرسه"!

 

باز هم درس ریاضی

چهار شنبه ی این هفته به دعوت گروه ریاضی مدرسه، جلسه ای برای بررسی وضعیت درس ریاضی دانش آموزان دبیرستانی با حضور دو تن از دبیران و تعدادی از اولیا برگزار شد.

در این جلسه ابتدا یکی از دبیران به ضرورت ارتباط مداوم بین اولیا و دبیران، اهمیت استفاده از کتاب ها و سوالات کمکی، کم بودن تعداد ساعات و کارآیی کم تر شیفت بعد از ظهر اشاره کرد.

به دنبال آن، بیشتر والدین حول کارآیی نداشتن شیفت بعد از ظهر صحبت می کنند و جالب است که یکی دو تن از مادران، راه حل "تعداد ساعات کم درس ریاضی و ناکارآمد بودن شیفت بعد از ظهر" را در انتقال پسران به شیفت صبح و دختران به شیفت عصر دانسته اند! یکی از دبیران، دو شیفتی بودن بعضی از مدارس را در ایران، امری متداول دانست.   

ظاهرا این جلسه به اهداف خود نرسیده است.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 7:57 PM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar