تبليغاتX
!مدرسه ام در مالزی

سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و آقای اشرفی، دبیر ریاضی، جزوه ی مبحث بردار ها را می گفتند: « ... بردار های i و j نیز یکّه (واحد) می باشند که اصطلاحا آن ها را ... ». ما هم می نوشتیم که ناگهان چند تن از هم کلاسی هایم با هم گفتند: « آقا اصطلاحا رو چه طور می نویسن؟ »

دانش آموزان دیگر و آقای اشرفی به آن ها نگاه کردند و آقا با نیشخند، پای تخته نوشتند: « استلاهن »!

همه خندیدند و به جزوه نوشتن ادامه دادند تا این که آقای اشرفی به دفتر یکی از آن ها نگاه کردند و با ضربه ای نوازش آمیز بر سر او، زدند زیر خنده.

همه فکر می کردیم که این چند نفر سوال را به عنوان شوخی پرسیده اند؛ اما مثل این که آن ها واقعا نمی دانستند که دبیر عمدا « اصطلاحا » را آن گونه نوشته اند!

و این در حالی است که دو سال بیش تر تا سد کنکور باقی نمانده است!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 8:11 PM | لینک ثابت |

آخرین روز های هفته پیش بود و با سرویس از مدرسه به خانه بر می گشتیم.

به عوارضی که رسیدیم؛ بوی بنزین احساس کردیم (دقیقا همان طور که در پمپ بنزین به مشام می رسد). فکر کردیم شاید از ماشین جلویی باشد. مسیر را ادامه دادیم و به خانه رسیدیم. درِ صندوق عقب تاکسی را برای برداشتن کیف هایمان بازکردیم؛ اما بوی تند بنزین ما را متوجه خود ساخت. دقت کردیم و به کف صندوق دست کشیدیم و متوجه شدیم دبّه ی 4 لیتریِ بنزین واژگون شده است.

راننده ی ما انسانی بسیار خوب و با شخصیت است ولی برخلاف مالایی های دیگر، همیشه در عجله است. مثلا با همان سرعتی که در اتوبان می رود از روی دست انداز ها هم می پرد. یا هر روز شاهد تصادف او با ماشینی دیگر هستیم. احتمالا آن روز عمرمان به دنیا باقی بود که هیچ یک از این اتفاق های روزانه پیش نیامد!

به هر حال، بلا از سر ما گذشت، از این به بعد بیش تر دقت خواهیم کرد؛ باشد که همه ی ما مراقب خود باشیم.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 7:31 PM | لینک ثابت |

دیروز برای کاری به دفتر مدرسه که رسیدم، متوجه شدم آقای سلیمانی - ناظم مدرسه- پریشان حالند و به قول معروف دور خودشان می چرخند! تا آن جایی که فهمیدم، قبل از رسیدن من، ایشان نماز ظهرشان را خوانده بودند؛ پس حدس زدم که احتمالا چیزی را هنگام گرفتن وضو، درآورده اند و اکنون به دنبالش هستند و آن می تواند ساعت، جوراب یا چیزی مانند این ها باشد. پرسیدم: « سلام آقا، خوب هستین؟! »

با بی حواسی جواب دادند: « نه! »

-          « احیانا چیزی گم کردین؟! »

-          « آره! »

مکالمه کم کم طنزآمیز می شد و مرا به کنجکاوی بیش تر وا می داشت؛ ادامه دادم: « می تونم بپرسم چی؟ »

با بی حوصلگی جواب دادند: « جوراب هام خانم، جوراب هام!»

-          « تو دست شویی جا نذاشتین؟»

با اشاره به ظرف شویی ( آبدار خانه) جواب دادند: « این جا وضو گرفتم.»

-          « خب پس...! تو جیب هاتونو گشتین؟!»

آقای سلیمانی چند لحظه من را نگاه کردند و انگار چیزی را به یاد آورند؛ اخمی کردند و دستشان را در جیب فرو بردند و...! بله؛ یک لنگه جوراب از جیب بیرون آمد! گفتم: « آقا اون یکی جیبتون رو هم بگردین شاید لنگه ی دیگه هم پیدا بشه!» ولی گشتن ثمری نداشت!

ناگهان چشمم به کمد ( فایل) آقای سلیمانی افتاد و به یاد آوردم که ایشان زیاد با آن فایل سر و کار دارند و ممکن است حین کار، جوراب را آن جا، گذاشته باشند. گفتم: « آقا تو فایل نیست؟ »

آقای سلیمانی به سمت فایل خیز برداشتند و بعد از صرف اندکی وقت، لنگه ی دوم جورابشان را در همان جا یافتند!

در حالی که جوراب هایشان را می پوشیدند گفتند: « کاری داشتی؟! »

گفتم: « فکر کنم اومده بودم جوراب هاتون رو پیدا کنم! » و در حالی که نگاه حیرت زده ی آقای سلیمانی را پشت سر خود احساس می کردم، به سرعت از دفتر خارج شدم!

و حالا نکته ی اخلاقی: دانش آموزان عزیز! این قدر به آقای سلیمانی زحمت ندهید تا ایشان، وقتی هم برای پیدا کردن جوراب هایشان داشته باشند!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 4:54 PM | لینک ثابت |
امروز ایمیلی دریافت کردم از آقا/خانم « سید موسوی » که توضیحات خوبی در مورد مارمولک و سم سیانور داده اند. من نیز عینا مضمون این ایمیل را بدون کم و کاست برایتان می گذارم...
ادامه ی مطلب را بخوانید...
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 9:12 PM | لینک ثابت |

امروز در زنگ اول مدرسه، نشسته بودیم سر کلاس ریاضی که ناگهان درِِ کلاسمان با شتاب - بدون در زدن – باز شد و آقای مدیر را دیدیم که از خوشحالی سر از پا نمی شناسند و با عجله می خواهند خبری را اعلام کنند.

خود را جمع و جور کردیم و سراپا گوش شدیم...

آقای مدیر سخنان خود را با چنان مهربانی و شادی بیان می کردند که به عمرمان از ایشان ندیده بودیم. قسمتی از گفته هایشان: « تبریک می گم... تبریک می گم... تبریکات من رو پذیرا باشید... آقا - رو به دبیر ریاضی – تبریک می گم... بچه ها این ها نتایج المپیاد هاتونه... متاسفانه توی هیچ کدوم از المپیاد ها رتبه ای نداشتیم به جز... » این جا نفس عمیقی کشیدند و ادامه دادند: « المپیاد زیست شناسی که خوش بختانه از چهار نفر شرکت کننده، همه قبول شدن و همه از کلاس شما بودن؛ حالا اسماشون... »

و نام های آن ها را به ترتیب خواندند:

1. نیوشا ابراهیمی

2. فائزه حسینی

3. محیا راستگو

4. نوید ملکی راعی

من هم به آن ها تبریک می گویم و امیدوارم در مرحله های بعدی نیز بیش از پیش بدرخشند!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 7:58 PM | لینک ثابت |

دیروز سر کلاس منتظر دبیر زنگ اول بودیم و با دوستمان که بعد از گذشت چند روز از تعطیلات بالاخره از ایران برگشته بود؛ خوش و بش می کردیم که ناگهان مهمانی ناخوانده، معلوم نیست از کجا، سر و کله اش پیدا شد!

این  مهمان ناخوانده کسی نبود جز: جناب مارمولک (مهمان همه ی اماکن مالزی)!

طبق رسم و رسومات متداول و دیرین، بعد از دیدن این مهمان عزیز، دوستان گرامی به روی میز ها و صندلی ها پریدند و جیغ و داد ها شروع شد! از آن جایی که بچه ها چند چشمه از هنرنمایی های مرا در گرفتن این جانور دوست داشتنی با دست، دیده بودند؛ این بار نیز از من خواستند تا به قول خودشان این جانور موذی را از جلوی چشمانشان دور کنم!

کار خود را شروع کردم و چون مارمولک موجودی بسیار سریع است؛ با شتاب، به زیر دست و پای دوستانم می رفت و من بیچاره که به دنبالش بودم، کم مانده بود زیر دست و پای دوستانم لِه شوم!

او را به هر بدبختی بود با ناز و احترام گرفتم، به طوری که آسیبی نبیند و سریع از کلاس و جیغ و داد ها دور شدم. هنگامی که در راه پله به سمت حیاط می دویدم؛ دبیرمان، آقای حسینی (دبیر ادبیات) مرا دیدند و با تکان دادن سرشان به سمت من، انگار که می گفتند: امان از دست تو!

مارمولک را در گوشه ای از حیاط به حال خود رها کردم تا بتواند به وظایف خود برسد. بر خلاف این جیغ و داد ها و بی احترامی ها که به مارمولک ها روا می دارند، او نقش مهمی در تعادل محیط زیست، به خصوص تعداد پشه ها دارد. حتما شنیده ایدکه در مالزی به دلیل آب و هوای گرم و مرطوب، شرایط برای رشد پشه ها کاملا مهیا است. پشه ی حامل ویروس دنگیِ کشنده را نیز که حتما شنیده اید. خب، غذای اصلی این جناب مارمولک عزیز ما، همین پشه ها هستند. پس بد نیست در رفتار خود با مارمولک ها تجدید نظر کنیم.

ضمنا تا آن جایی که شنیده ام (چون تا به حال در جایی موضوع را نیافته و نخوانده ام!)، مارمولک موجودی است با پوستی سمی به نام سیانور که این سم در دمش از بقیه ی جاها بیش تر یافت می شود. اگر دم این جانور بیافتد و سم آن با پوست انسان به مدت بیش تر از 5 دقیقه تماس یابد، ممکن است خطرناک باشد. از این رو است که بسیاری از مردم از دست این موجود فراریند یا آن را می کشند؛ ولی همان طور که گفتم مارمولک ها دشمنان عمده ی پشه ها هستند و اگر کسی کاری به کارشان نداشته باشد و باعث افتادن دمشان نگردد؛ بسیار مفیدند.

 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 6:50 PM | لینک ثابت |
با کمال تعجب متوجه شدیم که برنامه ی رفتن به نماز جمعه لغو شده است و دانش آموزان از این مطلب بسیار غمگین بوده اند.

امیدوارم در دفعات بعدی چنین اتفاقی پیش نیاید (البته اگر دفعات دیگری بر قرار باشد!).

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 5:43 PM | لینک ثابت |
واقعا خیلی جالبه که با این همه اصرار ما دانش آموز ها به دبیران که « سوغاتی ما از ایران فراموش نشه! » - آخه معلم ها تو عید رفته بودن ایران! - با این همه اصرار، هیچ کسی برای ما سوغاتی نیاورد ولی باز هم دست خانم قدمی دبیر شیمی درد نکنه که آبروی همه ی دبیر ها رو خریدن. آخه امروز بعد از کلاس درس به همه ی بچه ها گز تعارف کردن. باز هم دستتون درد نکنه خانم قدمی! همیشه شیرین کام باشین!!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 10:27 PM | لینک ثابت |
فردا یعنی روز جمعه ۱۷/۱/۱۳۸۶ مسئولان مدرسه تصمیم گرفته اند که دانش آموزان را به مراسم نماز جمعه - در یکی از مساجد شهر کوالالامپور - ببرند. آماده باشید!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 10:19 PM | لینک ثابت |
سلام، امروز تقریبا از آخرین نوشته ام ۲ هفته می گذرد، پس حالا که آمده ام بگذارید برایتان چند خطی بنویسم: 

بالاخره مدرسه ها هم باز شدند و از این تعطیلات طولانی راحت شدیم! البته کسانی که از تعطیلات زیاد خوششان می آید، تقصیر را بر گردن بنده نیاندازند چون من شخصا از مدرسه بیش تر لذت می برم! 

امیدوارم که شما نیز مثل من تعطیلات خوبی را گذرانده باشید و بتوانید با شور و نشاط در این سال جدید بزرگ تر ها را با نمراتتان راضی نگه دارید!

به هر حال منتظر خبر های جدید در سال جدید باشید!

تا خبری دیگر... خدا نگه دار!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 1:8 AM | لینک ثابت |
سلام، سال نوی شما مبارک! 

بالاخره من از مسافرت برگشتم و چون مدرسه ی ما مثل مدرسه های داخل ایران در عید تعطیل است، من فعلا نمی توانم برایتان چیزی بنویسم!

اما برای دیدن خاطرات من از سفرم وبلاگ دیگرم را ببینید! 

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 9:51 PM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar