سلام.
سال 1386 فرا می رسد. سالی سرشار از سلامتی، سعادت، سرسبزی، سربلندی، سرزنده دلی، سرخوشی، سخت کوشی ( هفت سین!) برایتان آرزو می کنم.
هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز و خجسته باد...!
امروز بچه های مدرسه برای جشن گرفتن آخرین روز مدرسه در سال 1385، جشن آبی برپا کردند که نگو و نپرس!
حتما تعجب می کنید که جشن آب دیگر چیست؟! البته حق دارید، زیرا تعداد کسانی که از این جشن در ایران خبر دارند؛ بسیار کم است؛ ولی در مدرسه ی ایرانی ها در مالزی، این جشن همه ساله با کمالات بسیار برگزار می شود و تعداد طرفدارانش هم کم نیست!
جشن آب در اصل بازی است با سطل و بطری و پلاستیک و هر چیزی که بتوان با آن آب حمل و یک دیگر را خیس کرد تا هنگامی که همه مانند موش آب کشیده به خانه برگردند!
بدین منظور، حدود ساعت 11 بود که اولین آب پاشی ها شروع شد و بعد از خیس شدن تقریبا سه چهارم بچه های راهنمایی و دبیرستان، بیش تر بچه ها برای آفتاب گرفتن و خشک شدن در حیاط مدرسه جلوی آفتاب نشستند...
البته جزییات داستان امروز در دفترچه ی خاطراتم ثبت شده است و شاید روزی سر فرصت آن را در وبلاگم بگذارم!
ادامه ی مطلب - جرئیات داستان - ۲۰/۱/۸۶
ادامه ی مطلب را بخوانید...
پایان سال 1385 است و کم کم بوی بهار می رسد...
از قضا بهار امسال با روز چهار شنبه آغاز می شود و همین دلیلی است برای اختلاف افتادن بین علما که آیا سه شنبه شب یعنی بیست و دوم اسفند، چهار شنبه سوری است یا سه شنبه شب یعنی بیست و نهم؟!
به دلیل همین اختلاف نظر ها، مسئولان مدرسه مان تصمیم گرفتند که چهار شنبه سوری را در بیست و دوم برگزار کنند تا اگر احیانا چهار شنبه سوری بیست و نهم نبود؛ آن ها چهار شنبه سوری امسالشان را از دست ندهند!
خلاصه، قرار شد هر کس که به شرکت در این جشن تمایل دارد؛ ساعت 7 بعد از ظهر، به پارک ( در اصل زمین خالی!) رو به روی سالن " احمد رزالی" واقع در خیابان امپنگ بیاید.
ساعت 7 شد و بیش تر بچه های مدرسه به همراه خانواده هایشان به محل آمدند. سپس 3 کپّه هیزم ( البته در مالزی هیزم پیدا نمی شود، تخته بود!) به فاصله های تقریبا 1.5 متر از هم، گرد آوردند و آتش برپا ساختند و همگی - کوچک و بزرگ - ، از روی آن ها پریدند و با صدای بلند گفتند: « زردی من از تو، سرخی تو از من!»
این مراسم ادامه یافت تا این که کم کم حدود ساعت 8:30 شب، سر و کله ی پسر های مدرسه با ترقه ها و فشفشه هایشان، پیدا شد و چندین ترقه هم انداختند! در نتیجه ی این کارها، آقای مدیر برای حفظ جان همه و جلوگیری از مصدوم شدن کسی، با کپسول آتشنشانی به جان آتش ها افتادند! در حین این اتفاقات، آش رشته ی خوش مزه و خوش نمکی ( باب طبع من!) نیز صرف شد - جای شما خالی! -.
ساعت 9، بعد از پراکنده شدن تقریبا نصف جمعیت، چند دانش آموز ضبط ماشینشان را روشن کردند و دختر ها و پسر ها به طور جداگانه برای خود مجلسی برپا کردند و ...!
جشن حدود ساعت 11 شب پایان یافته بود, ولی من و خانواده ساعت 10 از آن جا به سمت خانه حرکت کردیم. به خانه که رسیدیم، دیدیم که همسایه های محترم جشنی دارند و نه تنها جشنشان از جشن پایتخت چیزی کم ندارد؛ بلکه ساز و آواز نیز دارد ( دف زنان از روی آتش می پریدند)!
فکر می کنم برای همه روز خوبی بود! اگر هم نبود حداقل برای من و خانواده ام بود؛ چون اگر دیروز چهار شنبه سوری برگزار نمی شد، نمی توانستیم هفته ی بعد از روی آتش بپریم ( در سفر هستیم!). البته فایده ی دیگری نیز برای من داشت و آن ریختن ترس دیرینه ام از آتش بود و من چندین بار ( می شود گفت اولین بار در عمرم)، از روی آتش پریدم!
امروز بار هشتم بود که در طول سال تحصیلی، چشممان به جمال آزمایشگاه مدرسه روشن می شد. شاید برای دروس شیمی و فیزیک دبیرستان که روی جلد کتابشان نوشته "شیمی و آزمایشگاه – فیزیک و آزمایشگاه" هشت بار آزمایشگاه رفتن کافی نباشد؛ ولی باز هم غنیمت است؛ سال پیش، آزمایشگاه را برای کلاس ما با اعتراض والدین و دانش آموزان، به زور دو بار گشودند! یک بار دبیر شیمیمان ناچار شدند برای انجام آزمایشی ساده، از آزمایشگاه دانشگاهشان، مواد لازم را قرض بگیرند!
البته یکی از دلایل پیش رفت آزمایشگاه مدرسه در سال اخیر، توجه بیش تر به مدرسه و رسیدن وسایل آزمایشگاه از ایران است. خدا خیرشان دهد...! دلیل دیگر این پیش رفت، اعزام دبیران دل سوز و باتجربه از ایران است که ما را از وضعیت بی معلمی بیرون آورده و در پیش رفت دانش آموزان نیز نقش بسیار مهمی داشته است!
بله، امروز هشتمین جلسه، یا چهارمین جلسه ی درس فیزیک بود و دبیر فیزیک، طرز کار ریز سنج (Micrometer) و کولیس را برایمان شرح دادند و چون جلسه ی پیش طرز کار با ترازوی آزمایشگاه را آموخته بودیم؛ توانستیم به صورت گروهی، چگالی (ρ = density) یک میله و یک تیغه ی نازک فلزی را محاسبه کنیم.
شاید کار با این وسایل، خیلی پیش پا افتاده به نظر برسد، ولی برای من که از کودکی به نوعی با کار های تحقیقاتی والدینم مأنوس بودم؛ می دانم که این ها، پایه و اساس کار های مهم تری در آزمایشگاه ها می باشند.
حال موافقید کولیس و ریز سنج را ببینیم؟!
ادامه ی مطلب را بخوانید...
امان از دست این مالزی با این هوای گرمش! فقط کافیه شما 5 دقیقه خونتون یا محل کارتون یا خلاصه هر جایی که کولر داره رو ترک کنین و وارد فضای آزاد بشین تا آبشار نیاگارا ( منظورم عرق است، ببخشید!) از بدنتون جاری بشه! به همین علت هم هست که در هر خونه ای ماشین های لباس شویی، روزانه از فرط کار کردن بسیار، بیش تر از ما انسان ها عرق می ریزند!
خب البته تا این جای کار مشکل چندانی نیست، ولی ممکنه این هوای گرم عواقبی هم داشته باشه...!
یک روز یکی از دوستام، بعد از مدرسه و رسیدن به خونه، طبق معمول، لباسش رو در آورد و تو لباس شویی انداخت و با خیال راحت به کار های روزانه اش مشغول شد. بعد از پایان کار، وقتی که لباسش رو بر روی بند پهن می کرد، دید که گوشی موبایل نازنینش از توی جیب لباسش افتاد زمین و اون قدر خوب شسته شده که از درخشنگی چشم رو می زنه!
حالا دوستم مونده و موبایل از کار افتاده و خرج گران بر دوشش!
بنابراین برای سهولت کار شما، این هم آدرس وبلاگ مدرسه: /http://www.irskl.blogfa.com
اگر در مدرسه ای تحصیل کنید که شاگردانش از پیش دبستانی تا پیش دانشگاهی باشند؛ هر روز باید منتظر اتفاقات جدید و جالبی باشید و بگویید خدا صبرتان دهد آقای مدیر و ناظم!
چند روز پیش برای انجام کار مهمی به دفتر مدرسه رفته بودم.
دفتر خیلی شلوغ بود. ارباب رجوع و چند دانش آموز بالای سر آقای ناظم، تمام هوش و حواسشان را پرت کرده بودند؛ آقای مدیر با من و چند معلم به طور هم زمان مشغول صحبت بودند و چند معلم دیگر نیز با هم بحث می کردند و خلاصه واقعا جای تعجب بود که آیا این جا دفتر است یا سالن اجتماعات؟!
در همین حین که همه مشغول بودند، یک دفعه متوجه شدم 2 پسربچه ی مقطع پیش دبستانی جلوی دفتر با هم بگو مگو می کنند تا این که یکیشان داد زد و با همان لحن بچه گانه اش با مقادیر بسیاری تپق ( ! )، اسم ناظم را صدا زد و با اعتماد به نفس وارد شد. آن یکی هم بعد از اندکی تأمل داخل آمد. ولی هیچ کس به آن دو توجه چندانی نشان نداد!
اولی برای بار دوم، اما این بار با صدایی بسیار بلند آقای ناظم را صدا کرد. آقای ناظم هم که اسمشان را با آن فریاد شنیده بودند؛ نیم متر از روی صندلیشان به هوا پریدند و گفتند: «جانم پسرم؟ چی شده؟!»
پسر اول در حالی که زیر نگاه آن همه چشم خود را نباخته بود، دوباره با صدای رسا گفت: « آقا ی ... ، یه سوال دارم!»
آقا با تعجب گفتند: « بفرما!»
پسر گفت: « آقا ی ... ، شیر قوی تره یا پلنگ؟؟!!!»
و همان ثانیه، دفتر در سکوت مطلق فرو رفت - چون همه از این مراجعه کننده ی کوچک بهت زده بودند! -
آقای ناظم که همیشه با شعر ها و روایات و آیات قرآنی جواب دانش آموزان را می دهند، با ناامیدی به تک تک افراد حاضر نگریستند - زیرا در وصف این حال چیزی نیافته بودند! - و بعد از چند لحظه سکوت بالاخره گفتنذ: « شیر! حالا دیگه برو پسرم!»
پسر اولی با خوشحالی رو کرد به دوستش و گفت: « دیدی گفتم شیر قوی تره!» و به همراه او خارج شد.
و این بار صدای خنده فضای دفتر را پر کرد...
البته ناگفته نماند که ما در 6 ماه گذشته، علاوه بر کتاب اصلی، کتاب تمرین آقای تاجیک و کتاب Steps to understanding را هم قدم به قدم با آن پیش برده ایم و در هر جلسه در 5 دقیقه ی آخر، یکی از هم کلاسی هایم که زبان مادریش انگلیسی است، برایمان درباره ی موضوعات مختلف صحبت کرده است. ما حتی به VOA که در اصل مخفف the Voice Of America است، هم گوش داده ایم. ولی باز هم وقت اضافه آورده ایم!
از این رو معلم زبان به همراه یکی از بچه های کلاسمان، 3 نمایش نامه تهیه کردند و به 3 گروه که شامل کل بچه های کلاس است، نقش دادند تا این نمایش نامه ها هم به انگلیسیمان کمک کند و هم به پر کردن وقت!
روز شنبه که دیروز بود، اولین گروه نمایش خود را اجرا کردند. این نمایش نامه با نام The Bank،
4 نقش داشت و آن چنان موجب خنده ی کلاس شد که صدای معلم های کلاس های مجاور هم درآمد!
ادامه ی مطلب- شرح این نمایش نامه:
ادامه ی مطلب را بخوانید...
به همین علت بود که مدیرمان با ناراحتی از این موضوع هر از گاهی با چهره ای سرخ سرمان فریاد می زدند که با خودتان موبایل نیاورید یا اگر می آورید، در طول روز آن را خاموش نگه دارید. اما کجا بود گوش های شنوا...؟!
از این رو، یک روز که در کلاس درس نشسته بودیم و به آهنگ های مختلف زنگ موبایل های بچه ها گوش می دادیم، آقای مدیر به کلاس آمدند و یک برگه روی هر میز گذاشتند و بعد به ما هشدار دادند که اگر فردای آن روز این برگه را تحویلشان ندهیم، به ما اجازه ی کلاس رفتن نمی دهند.
مضمون این برگه چنین بود...:
اولیای محترم دانش آموز..... با سلام، براساس آیین نامه های آموزشی، دانش آموزان حق استفاده از تلفن همراه را ندارند. در این راستا از شما تقاضا داریم، ما را در استفاده ی مفید از فرصت های آموزشی یاری فرمایید.
و در آخر ذکر شده بود که « در صورت مشاهده ی موارد تخلف، تلفن همراه تا پایان سال ضبط و در مدرسه به عنوان امانت نگه داری می شود. »
پس دانش آموزان عزیز مراقب گوشی های نازنینتان باشید!
پنج ساله بودی: اون خیلی قوی و باهوشه
شش ساله بودی: پدرم از پدر تو باهوش تره
هفت ساله شدی: بابای من از بابای تو قوی تره
هشت ساله شدی: همه چیز رو هم نمی دونه، خیلی چیزها رو نمی دونه
ده ساله شدی: اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود همه چی فرق می کرد
دوازده ساله شدی: پدرم هیچی در این مورد نمی دونه. پیر شده بچگیش یادش نمیاد
چهارده ساله شدی: زیاد حرف های پدرم رو تحویل نگیر، خیلی پرته
هجده ساله شدی: درک نمیکنه! نمی شه هرحرفی رو بهش زد. شوت میزنه
بيست و يك ساله شدی: به طور مایوس کننده ای پدرم هیچی حالیش نیست
بيست و پنج ساله شدی: بد نیست ازش بپرسم نظرش دراین مورد چیه. هرچی باشه تجربه داره
سي ساله شدی: ترجیح می دم با پدرم مشورت کنم
چهل ساله شدی: موندم چطوری تونست از پس این کار بر بیاد. چقدر عاقله
پنجاه ساله شدی: حاضرم همه چیزمو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش حرف بزنم...!
نقل شده از http://shalaghmaz.blogspot.com
« البته این مطلب در مورد مادران عزیز هم صدق می کند! تقدیم به پدر و مادر عزیزم! »
در حال حاضر مدرسه ی ما پانزدهمین مدرسه ی ثبت شده در فهرست مدارس غیر بومی ( غیر مالایی، چینی یا هندی) مالزی است.
هم چنین نمایندگان وزارت آموزش و پرورش مالزی در دیدار خود از مدرسه، آن را غیر استاندارد خوانده و به دنبال پیدا کردن زمین مناسب برای مدرسه، با عجله از در خارج شدند!
راستش را بخواهید این خبر، خبری خوشحال کننده یا جالب نیست ولی خوب، عجیب است که این دو سانحه با هم در یک زمان، در دو مکان مختلف در مدرسه اتفاق افتادند!
خبر (۱) : هنگامی که پسران کلاس دوم و سوم دبیرستان -طبق معمول- در راه روی دبیرستان زد و خورد های دوستانه (!) می کردند، ناگهان یکی از سوم دبیرستانی ها یک صندلی به طرف یکی از بچه های دوم پرتاب کرد و در نتیجه ی این پرتاب، پای آن دانش آموز از ناحیه ی زانو، آسیب شدیدی دید و به شدت مجروح شد به طوری که هم اکنون قادر به حرکت آن نیست!
خبر (۲) : یکی از پسر های سوم راهنمایی، در حالی که با عجله از پله های مدرسه پایین می آمد، پایش لیز می خورَد، در نتیجه کنترلش را از دست می دهد و با سر به زمین می خورد. شدت این برخورد با زمین به قدری بود که از تمام صورت وی خون جاری شد، ولی خوشبختانه آسیب دیدگی جدی به بینی اش وارد نشد. این دانش آموز با چسب زخم و چند گاز استریل، توسط مدیر و ناظم مدرسه پانسمان شد.
امیدواریم که این زد و خورد های دوستانه، کار بیش تری دست بچه ها ندهد و همچنین آرزومندیم که دانش آموزان راه های کنترل خود در سر پله ها را بیاموزند! ![]()
انتظار می رود مسئولین، دبیران و دانش آموزان با سعه ی صدر و بزرگواری از انتقاد ها استقبال کرده و با علم به کاستی ها در مسیر به کار گیری امکانات موجود، گام های بزرگ تری بردارند.
طبیعتا ممکن است سخنانی نیز گفته شود که بعضی نپسندند. در این جاست که باید گذشت کرد...
لازم به ذکر است که در هنگام دادن المپیاد ها، بیش تر بچه ها حداقل از یکی از کلاس های درسشان عقب ماندند و از من خواستند که از معلمان خواهش کنم که اگر ممکن است، بعضی از درس ها را به صورت کلی برایشان توضیح دهند.
البته این توضیح به نفع دیگر دانش آموزان نیز هست! چون باعث می شود آن ها نیز درس فراموش شده را از نو فراگیرند!
پس خواهشمندیم...!
* راستی یک سوال:
قدمت مدرسه دقیقا چند سال است؟! ![]()
