Dear Mina,
You have been specifically nominated by the 2013 Student Leadership Planning Committee for being a Nestor Korchinsky Student Leader Award Nominee for your sustained involvement and valuable contribution to the UBC Vancouver campus community, to be recognized and attend the 9th Annual UBC Student Leader Recognition Event, hosted by the Presidents’ Office. Details of the event are below, we hope you can join us for a breakfast reception.
Professor Stephen J. Toope
President and Vice-Chancellor
cordially invites you to attend
The UBC Student Leader Recognition Reception
to acknowledge your contributions as one of
UBC's outstanding student leaders
Friday, March 22, 2013
9:30-11:00 am
The Centre for Student Involvement and Careers
The University of British Columbia
1874 East Mall
Vancouver, BC
Please RSVP your attendance one way or another, online by 5 pm Thursday March 21 2013, at:
http://www.involvement.ubc.ca/
Frequently Asked Questions
Why am I invited to this?
Annually a request is sent broadly across campus on behalf of the President’s Office seeking input from members of the campus community to identify students who have:
- Inspired other students to get involved
- Contributed consistently to the success of your program and demonstrated sustained involvement
- Excelled as ambassadors of your program and UBC
- Spearheaded new initiatives or created innovative programs
In recognition of your contributions inside and outside of the classroom, you have been invited to this event as a small token of appreciation on behalf of Professor Toope and The University
What should I wear?
Dress is business casual.
خب، عرضم به حضورتون که برنامه ی جالبی بود. حدود 50 نفر از بهترین دانشجوهای UBC اون جا بودن و راستش رو بخواین من در مقایسه با اون افراد توی اون جمع، احساس اضافه بودن بهم دست داده بود چون راستش کارهایی که من توی UBC انجام دادم به نظر خودم واقعا ناچیز هست.
بگذریم! صبحانه ی خیلی مفصل و با کلاسی بود. روی میزهای مختلف غذاهای مختلف چیده شده بود و شما در حالی که ایستاده با دیگران صحبت می کردی و قدم می زدی، از هر میز می تونستی غذای مورد علاقه ی خودت رو انتخاب کنی. من صبحانه، قهوه و شربت خوردم به همراه یک دونه مافین دارچینی کوچولو، دو سه دونه بیسکوییت با پنیر پرورده (مطمئن نیستم processed cheese به فارسی چی می شه)، دو سه تا طالبی و خریزه ی بریده شده و همین طور 2 تا آناناس چارگوش شده، دو سه تا حبه ی انگور و یک عدد شیرینی سیب و کارامل! صبحانه خیلی خوب بود فقط نمی دونم چرا قبل از این که به اون جا برم همه اش تو فکرم بود که به ما برای صبحانه املت و پَنکِیک می دن (بد جور دلم می خواست. اشکالی هم البته نداره، همین که این مطلب رو نوشتم می رم و برای خودم درست می کنم، کاری نداره که)!
بعد از تمام شدن صبحانه که بنده به تنهایی سپری کردم چون کسی رو اون جا نمی شناختم، دو تا جایزه به بهترین دانشجوهای مدرسه داده شد که یکی از اون ها 3000 دلار بورس بود که به یک دانشجوی دکترا در رشته ی علوم داده شد که نشسته بود چند تا فیلم مستند و انیمیشن از چیزهایی که کشف کرده بود ساخته بود و یک دانشجوی دیگه هم که باز در رشته ی علوم بود و تزی نوشته بود اما در سطح لیسانس و یک سری موفقیت های دیگه هم داشت یک جایره برد که چون نتونسته بود امروز توی این برنامه شرکت کنه، ما نفهمیدیم چه جایزه ای برد. یک لوح تقدیر هم به یک خانم فوق العاده کهن سال دادن چون توی UBC خیلی داوطلبانه کار کرده بود. ولی نمی دونم اصلا چرا دعوتش کرده بودن به برنامه ی "انتخاب و به رسمیت شناختن دانشجویان رهبر یو بی سی". مگه خانومه دانشجو بود با اون سنش؟ مگه این که ایشون از نوع آدم هایی بوده باشه که "ز گهواره تا گور دانش می جویند"؛ والله!
بعد از دادن این جایزه ها به این 3 نفر، استفان توپ، رئیس (راستی رئیس رو این شکلی می نویسن یا این شکلی: "رییس". من که آخر نفهمیدم) دانشگاه اومد و کلی از ماها تشکر کرد و کمی حرف های معمولی زد که البته یک دانشگاه بدون دانشجوهاش هیچ معنایی نداره و نمی دونم ما هر سپتامبر لحظه شماری می کنیم که شما برگردین و این دانشگاه جون بگیره و از فارغ التحصیل هامون همیشه می شنویم که اون موقع سال میان توی دانشگاه تا یاد خاطرات تحصیلشون بیفتن و دیگه این که اون هایی که توی ماه مِی، دارن فارغ التحصیل می شن مبارکشون باشه و از این حرف ها که بعدش گفت که من از تک تک شما تشکر می کنم که این قدر کار و تلاش می کنین که محیط دانشگاهتون رو هم برای خودتون و همکلاسی هاتون بهتر کنین. من هر سال یک عدد کتاب معرفی می کنم برای شما رهبرها که بخونین. امسال کتاب "Ru" نوشته ی "Kim Thuy" رو بهتون معرفی می کنم که از کتاب 8000 صفحه ای که پارسال معرفی کردم خیلی نازک تره (این جا همه زدیم زیر خنده) و این که این کتاب پارسال توی کانادا پرفروش ترین کتاب شد و با این تعریف ها، حرف هاش رو جمع بندی کرد و رفت.
دوباره همه شروع کردن با هم صحبت کردن و کمی دیگه صبحانه خوردن و عکس های گروهی گرفتن. توی این فاصله من تونستم 4 تا از دوستام رو پیدا بکنم و کمی از تنهایی در بیام که خیلی خوب شد چون یه قرن بود که ندیده بودمشون و بهونه ای شد که ما هم چند تا عکس گروهی بگیریم!
بعد هم که بدیهی است که برنامه تموم شد. وقتی داشتیم کت هامون رو تحویل می گرفتیم، به هر کدوم از ما یک نسخه از کتاب "رو" رو هم دادن و ما خوش حال و خندان، هر کدوم به پی کار خودمون رفتیم!
البته من الان که فکرش رو می کنم همه اش دارم غصه می خورم که چرا عقلم نکشید و با رئیس دانشگاه عکس نگرفتم! این آدم فوق العاده است و من همه اش یک اینچ امروز باهاش فاصله داشتم. اشکالی نداره، ان شاالله دفعه ی بعد!
این هم 2 تا عکس از کتابمون با امضای زئیس دانشگاه:


پ.ن. لطفا این فارسی خراب من رو ببخشید! خیلی وقته که ننوشتم و الان دارم به طور اساسی هر 9 کلمه از 10 کلمه رو توی دیکشنری به فارسی ترجمه می کنم. دیگه شرمنده دیگه!
پ.پ.ن. عیدتونم مبارک باشه ♥
اون قدر ذوق کردم و اون قدر دلم برای اون روزهای شیرین و تلخی که این وبلاگ رو می نوشتم تنگ شد که ناخودآگاه خودم رو این جا در حال نوشتن پیدا کردم! جالب این جاست که اگه همین الان لاگ آف بشم، مطمئنم که دوباره نمی تمونم بر گردم چون رمز عبورم رو به یاد ندارم! مغز آدم یه چیزهایی رو توی خودش بر حسب عادت ذخیره می کنه که هر چه قدر هم 5 دقیقه ی بعد بهش فشار بیاری یادش نمی آد. فکر می کنم واقعا دلم، مغزم، اصلا همه ی وجودم دلش برای نوشتن این قدر تنگ شده بود که به همراه شانس بالاخره یه جوری جلوی تنبلی من ایستاد و من رو به نوشتن وادار کرد!
اصلا باورم نمی شه که تقریبا 4 سال پیش بود که من داشتم آخرین نوشته های این وبلاگ رو می نوشتم، اون هایی که از ته دلم بود و برام اتفاق می افتاد و یا می شتیدم (اون نوشته های بی هدفی که فقط برای این که چیزی این جا نوشته باشم رو نمی گم). دلم برای اون دختری که توی این وبلاگ می نوشت تنگ شده. یه دختری بود فوق العاده کنجکاو و شیطون. یه دقیقه تو جاش بند نمی شد! آز تنهایی لذت می برد و تو اون تنهایی هاش همیشه یه کار به درد بخور انجام می داد و یا یه چیزی کشف می کرد.
اون دختر همیشه ساکت بود و حرف نمی زد ولی همین که می رسید خونه، هر چیزی توی دلش بود رو می نوشت توی وبلاگش تا یه کم آروم بگیره.
اما اون دختر بزرگ شد. تنهایی هاش بیش تر شد، حوصله اش کم تر و کنجکاوی هاش فراموش. همه اش نشست توی خونه و خودش رو زندانی کرد چون نمی خواست کسی رو ببینه. تلفنش رو مدام خاموش کرد و به ایمیل هاش جواب نداد. نوشتن رو از خودش محروم کرد و همه چیز رو ریخت توی دلش.
4 سال گذشت و اون زندگی قدیمی شد مثل یک خاطره که انگار کسی توی ذهنش کاشتتش. هر وقت به اون دختری که بود فکر می کنه، این احساس بهش دست می ده که انگار داره یه فیلم بیگروفی رو نگاه می کنه چون یادش نمی آد که خودش اون روز ها رو زندگی کرده.. نمی دونم منظورم رو می فهمی ولی این که انگار روح من از بیرون از بدنم داره به گذشته ام نگاه می کنه انگار که اون کسی که می بینه واقعا خود من نیستم.
آخه چه طور من می تونم همون آدم باشم؟ همون آدمی که دیگران دوست داشتن، نوشته هاش رو می خوندن، راجع به نوشته هاش بحث و بعضی وقت ها دعوا می کردن؟ همون آدمی که تا حوصله اش سر می رفت (که البته هیچ وقت نمی رفت!) فوری یه کار مفید پیدا می کرد و انجام می داد اما الان که 21 سالسشه توی خونه می شینه و همه اش روزهاش رو با فیلم های تکراری دیدن و یا بازی کردن تلف می کنه؟ اون دختر چی شد که هی می رفت می نشست توی کتابخونه و همیشه رکورد کتاب هایی که خونده بود رو توی دقترش همراهش داشت و الان سال هاست که یه کتاب غیر درسی (راستش حتی یک کتاب درسی) هم درست و حسابی دستش نگرفته چه برسه به این که خونده باشه؟
نمی دونم اون دختر چی شد! ولی هر چی که فکر می کنم، می بینم که شاید اون دختر تصمیم اشتباهی گرفت. چون که بهش گفتن تو ریاضی و فیزیکت خوبه ساخته شدی برای مهندسی، اون هم باور کرد و دیگه فکر نکرد که حوب من نوشتنم هم خوبه، من عاشق بچه هام، من درس دادن رو خیلی دوست دارم، من ورزشکارم و شاید برای توی تیم باری کردن ساخته شدم، من... نه! به هیچ کدوم از این ها فکر نکرد، خب عقلش نمی رسید. توی دایره ی اجتماعی اش هم همه فوق العاده خوشحال از پذیرش مهندسی اش، کسی حتی نپرسید وافعا این چیزی هست که تو می خوای؟ البته اگه هم می پرسیدن من احتمالا جوابش رو نمی دونستم و می گفتم لابد دیگه. اما کسی نپرسید و من کوله بارم رو جمع کردم و برای زندگی جدیدم آماده شدم. بی خبر از این که تمام خوبی ها و توانایی هایی که داشتم رو از دست می دم و می شم مثله یه فسیل که دلش نمی خواد از جاش تکون بخوره و زندونی توی اتاقش نشسته چون می ترسه که اگه از اون جا بیرون بیاد بهش بگن برای میان ترم درسی که ازش متنفری آماده ای؟ یا این که بخش مربوط به خودت از پروژه ی گروهی رو انجام دادی؟ همون پروژه ای که حتی دلت نمی خواد بدونی راجع به چی هست و به چه دردی می خوره؟
3 سال از شروع تحصیلات من توی این دانشگاه می گذره و من هر روز خسته تر از دیروز فقط منتظر اینم که تموم شه که راحت بشم. کلی هزیته و وقتی که تا به حال صرف این درس شده جای عوض کردن این رشته و یا به عقب برگشتن رو باقی نمی ذاره..
اصلا بگذریم. می خواستم یه چیزه دیگه بگم، نمی دونم چرا رقتم به یه سمت دیگه. راستش از بس ننوشتم، هر فکری که توی این 4 سال کردم داره با هم از مغزم می زنه بیرون! حبف که تایپ کردنم کند شده و کیبوردم خراب؛ وگرنه تا حالا 10 صفحه نوشته بودم!
باز زدم به بیراه، ببحشید! این همه گفتم که بگم می خوام برگردم. می حوام دوباره بشم اون دختر کنجکاو و بازیگوش و باز بنویسم. باید چیزهای جدید رو امتحان کنم و انرژی ام رو توی خودم نابود نکنم. باید از اتاقم هر از گاهی بیام بیرون و بذارم نور آفتاب بهم بخوره. گفتم نور آفتاب! هاها، اطرافیان این جا به من می گن خون آشام، چون از اتاقم بیرون نمی آم و آفتاب تدیدن رو ترجیح می دم! کلّا از وضع زندگی ام خنده ام می گیره. باید تغییرش بدم. بتابراین فکر می کنم که این نوشته اولین تغییر من رو نشون می کنه!
منتظر نوشته های دیگه ی من باشین. من دارم تلاش می کنم که برگردم!!
راستی خیلی مرسی واقعا که تو این مدت پرسیدین که من کجام، زنده ام یا مرده!! هاها.. اینم پست جدید:
"آدم وقتی خوابش می یاد یاده چیا که نمی افته و چی کارا که نمی کنه. به خودم اومدم تو راه خونه دیدم دارم مرغ سحر ناله سر کن و بلند بلند واسه خودم می خونم! من مرغ سحر و مثلا یه سالم بود یاد گرفتم مثلا از 12 سالگی به بعدم نشنیدم! P:"
اومدم بگم روز معلم خیلی خیلی مبارک ها باشه.
داشتم نوشته هام در 5 اردیبهشت گذشته تو این وبلاگ رو مرور می کردم؛ شاید یک جرقه ای زده شد توی ذهنم و امسال هم چیزی نوشتم.
می دونی، وقتی 5 ساله گذشته ی خودت رو مرور می کنی، مثل این می مونه که داری یک کتاب تاریخ رو ورق می زنی و حس "کهنسالگی" بهت دست می ده.
اما... من الآن انگاری دارم از موضوع اصلی خارج می شم. بحث اصلی اینه که دلم تنگ شده، خیلی هم تنگ شده .. واسه اون روزهای خوب و روزهای بد .. واسه اون معلم هایی که می پرستیدم و واسه اون معلم هایی که می خواستم سر به تنشون نباشه (خودشون می دونن چرا) .. ولی واقعا، از ته دل، دلتنگم.
اِهِم .. حالا بگذریم .. تا من بغضم نترکیده ..
دبیرها و استاد های نازنین خیلی دوستتون دارم؛ همه تون رو!
خدا حافظ و نگه دارتون باشه هر کجا که هستین ان شاءالله ..
صلح ؛ دوستی ؛ عشق .. ! ♥
م.ع.
آخرین متدهای
روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد در برگه ی امتحان:
به جای مقدمه
این جفنگیات مرسوم که در
برگهی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده وهم،
حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته
باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست
شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا
باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو،
بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم
مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات
را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.
در این بخش به
ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار خود در این زمینه میپردازم:
«ادامه ی مطلب را بخوانید...»
ادامه ی مطلب را بخوانید...
(راهنمایی: اصلا شبیه یک سفره ی هفت سین معمولی نیست!)
پارسال این شکلی بود: 
چهارشنبه سوری تون مبارک باشه ♥
پارسال از روی کبریت رد شدم حداقل؛ امسال حال اون هم نیست! :-<
weird is when you've completely forgot about someone and just out of the blue they show up at your doorstep..
but you know what? weird is good and i would like to have more of it stepping towards me
.
.
.
:)

