تبليغاتX
!مدرسه ام در مالزی
ســــــــــلام تابستون...!  ســــــــــلام تعطیلات...! بالاخره ما هم تعطیل شدیم و تعطیلات تابستانی ما هم شروع شد. بله، دیروز کنکور دادیم تو همون مدرسه ی خودمون، تو همون نمازخونه ای که هر سال هر امتحانی که داشتیم اون جا برگزار می شد. فکر کنم دیگه این بار واقعا آخرین دیدار من با مدرسه بود...  چهار سال تمام اون جا درس خوندن کم نیست ها!

بگذریم. کنکور به خوبی برگزار شد، کنکور هنر که پریروز بود ۲ متقاضی داشته، کنکور ریاضی دیروز حدود ۱۵ نفر متقاضی داشت، یکی - دو نفر کنکور تجربی داشتیم و کنکور زبان هم ۸-۷ نفر بودیم. امروز هم کنکور دانش آموزان انسانی است. جالب بود که سوال های کنکور ما با ایران فرق داشت ولی خب الحق سخت بود.

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 10:28 AM | لینک ثابت |
هه! تموم شد، به همین سادگی، خیلی زود تموم شد! تمام این ۱۲ سالی که گذاشتیم پای درس خوندن پشت نیمکت ها چه زود از جلوی چشمامون گذشت! انگار مثه یه رویا بود همه اش و دیگه تکرار نمی شه! حالا نمی دونم باید بشینم غصه ی تمام اون روز های خوبی رو که گذشت بخورم یا نگران دانشگاه و زندگی و بدبختی و ... باشم!؟ مخیله ام کاملا تعطیله، "کنکور" با اون ابهتش از یه طرف، "آفر لترهای" متعدد و پشت سر هم از بهترین دانشگاه های دنیا (!) هم از طرف دیگه. این زندگی رو چه طور و از چه راهی ادامه بدیم، خدا داند! کم غم و غصه می خوریم، این ها هم روش!
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 6:46 PM | لینک ثابت |
یادمه اون موقع که دانش آموز دوره ی ابتدایی بودم، هر وقت که روز معلم می رسید، همه ی بچه ها از چند روز قبل شروع می کردن به تزئین کلاس ها و کلی کادو و گل و کیک و خوراکی می آوردن و چنان جشنی برپا می شد که نگو و نپرس. خیلی باشکوه و مجلل تر حتی از روز دانش آموز. اون قدر باشکوه بود که همیشه آرزو داشتم اون روزی برسه که من هم بشم یه معلم و کلی کادو بگیرم و با بچه ها باشم و ....

الآن که کمی بزرگ تر شدم، می بینم که واقعا معلمی فقط به درس دادن و با بچه ها بودن و کادو گرفتن و این ها نبوده و نیست. معلمی خیلی بالاتر از این حرف هاست. یک جامعه و یک ملت دست پرورده ی معلم های اون کشورن، تمام آینده ی یک کشور به معلم های امروز وابسته است. چه طور من می تونم اون آدمی باشم که یک ملت رو شکل می ده!؟ هیچ وقت جای معلم های عزیز و خوب رو شخصی مثل من نخواهد توانست پر کند!

باز هم روز معلمی است دیگر و نمی دانم چه طور سپاس و قدردانی خود را به دبیرانم ابراز کنم... فقط می توانم آرزو کنم که همواره موفق باشند و هیچ گاه از تلاششان برای آموختن علم و دانش به دیگران دریغ نکنند.

دبیران عزیزم، از صمیم قلب روزتان را به شما تبریک می گویم!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:14 PM | لینک ثابت |
امسال، آخرین سالی است که به من و همسن و سالانم می گویند: "دانش آموز" و بعد از یک ماه و چندی، لقب "دانش جو" خواهیم گرفت. باید با نیمکت ها و دبیران و دیگر دانش آموزان وداع گوییم و به جمع دانشگاه و دانش جویان و استادان بپیوندیم - اگر خدا خواهد! -.

به آخرین روز ها نزدیک می شویم، اردیبهشت با کوله باری از امتحانات در پیش است، باز هم باید کتاب ها را دور تا دور چید و شروع به خواندن کرد. برایمان دعا کنید.

به امید قبولی...!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 11:23 AM | لینک ثابت |
دیروز یعنی ۲۷ اسفند آخرین روز مدرسه بود و کلی خوش گذشت. فقط یکی از کلاس ها تشکیل شد و بقیه اش به شادمانی و عید مبارکی گذشت. بله، بالاخره تعطیل شدیم، تعطیلاتی ۲۰ روزه! امیدوارم که توی این تعطیلات به همه خوش بگذره و دوباره این که: نوروز پیشاپیش مبارک!

التماس دعا...

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 10:17 AM | لینک ثابت |
کم کم بوی عید می آید و مدرسه ی ما هم برای پذیرفتن سال نو آماده می شود. دانش آموزان ابتدایی سبزه می آورند و راهنمایی ها به عنوان کار عملی حرفه، سفره ی هفت سین می چینند. چند روز پیش هم دیدم توی دفتر، برای یک عروسک باربی، چارقد و لباس قشقایی می دوختند تا بگذارند دور سفره ی عید.

خلاصه ما هم خودمون رو برای تعطیلاتی که از ۲۸ اسفند شروع می شه و تا ۱۷ فروردین سال بعد ادامه داره، آماده می کنیم.

عید همه پیشاپیش مبارک...!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 2:22 PM | لینک ثابت |

امروز توی مدرسه - فکر می کنم توسط دبیر ورزش - شله زرد پخته بودند و چنان بوی زعفرون و دارچینی توی مدرسه پیچیده بود که هر کسی این سخن سعدی رو: "بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت" می خواند. در دفتر معلم ها، در زنگ تفریح آشوبی به پا بود، چرا که منبع شله زرد اون جا بود و دبیران محترم هم شله زرد می خوردند و بچه ها هم، همه لب و لوچه آویزان، با شکم های صابون زده و مدهوش از بوی خوش آن، اون جا ایستاده بودند و دبیران را با حسرت تماشا می کردند.

توی این بحبوحه چند نفری تونستن نعلبکی، کاسه و یا بشقابی به همراه چند قاشق جور کنند و خلاصه اندکی از این شله زرد بچشند. شلوغی همین طور ادامه داشت ولی رفته رفته از تعداد گروه داوطلبین کم می شد و به تعداد گروه ناامیدین، اضافه.

من هم که با دوستم (نیوشا م.) پایین بودیم، گفتم بریم یه اعتراضی بکنیم. پس به سمت دفتر ناظمین به راه افتادیم. رفتیم پیش خانم سهل آبادی عزیز و من شروع کردم به گفتن این شوخی ها که "خانم! ما اعتراض داریم. چرا به دانش آموزای بیچاره شله زرد نمی دین. این جا که ایران نیست و هر جایی که شله زرد پیدا نمی شه و..." همین جور می گفتم و خانم هم که سرشون شلوغ بود ابراز هم دردی کردن و من و نیوشا رفتیم بالا.

پنج دقیقه ای از پایان زنگ تفریح گذشته بود و معلم ها کم کم می رفتن بالا که یه دفعه یکی اومد به من و نیوشا گفت که "ببخشین، شما عرب خدری می شناسین، سوم دبیرستان؟" من گفتم "نه، ولی یه عرب خدری پیش دانشگاهی می شناسم! تا اون جایی هم که می دونم سوم دبیرستان همچین اسمی نداریم." بعد اون گفت که به هر حال خانم سهل آبادی باهاش کار داره. با نیوشا رفتیم پایین و خانم به من گفتن دنبالم بیا. من هم که نمی دونستم چه خبره و نمی دونستم که حرف های من رو جدی گرفتن، دنبالشون راه افتادم. رفتیم دفتر معلم ها و دیدم که خانم با یک کاسه ی پر شله زرد اومدن و کاسه رو دادن به من. مقداری قرمز شدم و بسیار شرمنده. در حالی که خیلی تشکر می کردم، از نیوشا دعوت کردم که بیاد و شریکی بخوریم و او گفت که شله زرد دوست ندارد و ناچار شدم همه اش را خودم تنها بخورم. الحق که خوشمزه بود. دست همه شون درد نکنه...!

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 2:57 PM | لینک ثابت |
قرار است از این به بعد، برای رعایت حال اهالی محل و همسایه ها، به جای اکثر تعطیلی های ایرانی، بیش تر در تعطیلات مالزی تعطیل شویم.
نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 3:13 PM | لینک ثابت |
از اون جایی که مدرسه ی ما در منطقه ای مسکونی قرار داره و از بچه های ایرانی سنین کودکی و  نوجوانی هم انرژی فراوان فوران می شه، اهالی محل شکایت کردن و خواستن که مدرسه بسته بشه! به هر حال مسئولین تونستن برای چند ماه وقت بگیرن تا مدرسه سرپا بمونه ولی شکایات...

شایعه بود که قرار است روز شنبه رو که برای ابتدایی ها تعطیل بود، برای راهنمایی و دبیرستان هم تعطیل کنن که امروز صحت این خبر مشخص شد. برنامه ی جدید درسی را هم امروز دادند. ناچار شده اند خیلی از ساعات درسی را حذف کنند. ظاهرا شکایت اهل محل، این نکته را نیز در برداشته که حداقل در روز تعطیل، آسایش را از ما نگیرید!

به هر حال، بازار شایعات داغ است و منتطریم ببینیم کدام یک از آن ها واقعی می شود. از جمله شایعات: شایعه هست که ممکنه مدرسه دختر و پسرها دوباره یکی شود، شایعه است که مدرسه دیگری هم خریدن. شایعه است که دیگر مراسم دعای کمیل و ... در مدرسه نخواهد بود و جای دیگری می برند، شایعه است که....

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 5:13 PM | لینک ثابت |
سلام. اردو رفتیم و خیلی خوش گذشت.

حدود ساعت ۱۱ به گنتینگ رسیدیم و ۴:۳۰ هم از آن جا حرکت کردیم. امسال مدرسه تمام هزینه ی اردو را خود پرداخت کرد. دستشان درد نکند که بردنمون اردو.

راستی فردا هم به خاطر عید چینی ها تعطیلیم. گنگ سی فا چای! (Gong xi fa cai)

نوشته شده توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 4:28 PM | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar